این‌جا تلاش‌های ادبی‌ام (شامل داستان‌ کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگراف‌های منتخبِ کتاب‌هایی که می‌خوانم) را به اشتراک می‌گذارم. گاهی هم موسیقی‌ای که به دلم می‌نشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چه‌اندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh


چهل‌و‌هفت.. می‌خواستم به راننده بگویم او کاری نکرده

می‌خواستم بگویم بی‌آزار است. اما چیزی بین ترس و شرم جلویم را گرفت. اگر می‌ماند، باز می‌خواست همان‌طوری نگاهم کند و من تحملش را نداشتم. تاکسی خالی بود و داشتم از پنجره‌ بیرون را تماشا می‌کردم که مردی کنارم نشست. بدون این‌که نگاهش کنم خودم را جمع‌وجور کردم. ماشین که راه‌افتاد، حس‌کردم نگاهش سمت من است. روسری‌ام را جلو کشیدم و رویم را بیشتر به‌طرف خیابان گرداندم. اما او خم شده بود و خیره‌خیره نگاهم می‌کرد. موقعیت آزاردهنده‌ای بود. ...
  • گزارش تخلف

خانه‌گریزها.. وقتی وارد خانه شد، نفس‌نفس می‌زد و بدنش بوی عرق می‌داد

مادر نگاهی به لباس‌های خاکی و موهای ژولیده‌ی پسرک انداخت و شروع‌کرد به سرزنش‌های تکراری که چرا در خانه بندنمی‌شوی و دایم توی کوچه بازی می‌کنی؟ بعد گفت دارد بیرون می‌رود و بهتر است او ساکت باشد، چون پدر تازه خوابیده است و اگر بیدار شود دوباره شروع می‌کند. مادر رفت و او پاورچین‌پاورچین از جلو اتاق پدر رد شد و به آشپزخانه رفت. در یخچال را بازکرد. دیدن ردیف بطری‌ها و قطرات کوچک آب که بر آنها نشسته بود، عطش پسرک را بیشتر کرد. می‌دانست نباید به بطری‌های ردیف پایین دست بزند. اولین بطری از ردیف بالا را برداشت و یک‌نفس سرکشید. جرعه‌ای نوشیده بود که بخاری داغ و غلیظ از گلویش بالازد و اشک از چشمانش جاری‌شد. بوی تند، و طعمی تلخ و گزنده، بینی و دهانش را پرکرد. ...
  • گزارش تخلف

دسته‌گل …از گل‌فروش می‌خواهم گل‌های نیمه‌پژمرده‌ای که دارد را نشانم بدهد

از بین آنها چند شاخه جدا کرده و می‌دهم برایم تزیین کند. مبلغ ناچیزی می‌گیرد و با نگاه دل‌سوزانه‌ای دسته‌گل را تحویلم می‌دهد. بعد به قنادی می‌روم و سراغ مانده‌ترین کیک را می‌گیرم. فروشنده می‌گوید این کیک را می‌خواسته دور بیندازد و پول نمی‌گیرد. به خانه برمی‌گردم. کیک را روی میز می‌گذارم، گلدان بلوری را آب کرده و گل‌ها را توی آن قرار می‌دهم. پیش‌دستی و لیوان و نوشیدنی را هم با سلیقه روی میز می‌چینم. نگاهی به میز می‌اندازم و یک‌جفت شمع‌دان از بالای شومینه می‌آورم. شمع‌ها را روشن کرده و همین‌طور که به تماشای سوختنشان ایستاده‌ام، به دیروز غروب فکر می‌کنم; وقتی زنگ زد و گفت می‌خواهد با خانواده‌اش به یک میهمانی فامیلی برود و شب نمی‌آید، خیال کردم قصد دارد غافلگیرم کند. ...
  • گزارش تخلف

سؤتفاوت.. مانتوشلوار نباتی‌رنگ نازک پوشیده

شال صورتی رو با کفشاش ست کرده و با دستی که تو دستکش سفید پوشیده شده، بند یه کیف صورتی رو روی شونه نگه‌داشته. تندتند از کنار بزرگراه قدم‌می‌زنه. اندامش کشیده و باریکه و قد‌ بلندی داره. با دیدنش پامون از پدال گاز برداشته می‌شه و انگشتمون می‌ره روی بوق. چندقدم که ازش رد می‌شیم می‌زنیم کنار. در عقب رو باز می‌کنه و بدون حرف می‌شینه تو ماشین. نفس‌نفس می‌زنه. می‌پرسیم:. _کجا می‌رفتی خانوم‌خانوما با این عجله؟!. ...
  • گزارش تخلف

چندثانیه.. مردی که گرم‌کن ورزشی پوشیده بود با کاپوت برخورد کرده و به‌هوا بلند شد

روی شیشه نیفتاد، بلکه مستقیم روی سقف رفت و سپس از صندوق عقب، به پشت ماشین افتاد. همه‌چیز بسیار سریع پیش آمد و راننده فقط توانست محکم روی ترمز بکوبد. جوری که بوی دود از لاستیک‌ها بلندشد و سرش به‌شدت با فرمان برخورد کرد. همان‌طور که سرش روی فرمان بود صدای همهمه‌‌ی مبهم افرادی که کم‌کم دور عابر جمع می‌شدند را ‌شنید. اندیشید مقصر عابر بوده که به‌دو، و آن‌هم درحالی که عقب‌عقب می‌آمده و داشته با چندنفر خداحافظی می‌کرده، وارد خیابان شده است. هم‌زمان داشت به قسط‌های عقب‌افتاده‌ی تاکسی، اجاره‌ی خانه، قبض‌ها، بدهی‌ها، بیمه‌ی ماشین، پول دیه، گذشتن تاریخ اعتبار گواهی‌نامه، وثیقه، زندان، طلاق‌گرفتن زنش، ازدواج‌کردن زنش، بدرفتاری شوهر زنش با بچه‌ها، معتاد شدن بچه‌هایش، و … فکر می‌کرد که نسیم خنکی به صورتش خورد. احساس کرد در ماشین باز شده است. سرش را آهسته از روی فرمان برداشت. مردی که گرم‌کن ورزشی پوشیده بود، درحالی که خون جاری‌شده از پیشانی راننده را پاک می‌کرد، کمک کرد او از ماشین پیاده شود …. ...
  • گزارش تخلف

هرچه خواستم از خوف و درد مردن در دل موج‌های اقیانوس، و گرفتار میان پنجه‌های آتش بنویسم، نشد

نشستم این موسیقی را گوش کردم. در چشم‌هایم شوری اقیانوس بود و از دلم زبانه‌های آتش شعله می‌کشید.
  • گزارش تخلف

زنگ‌خطر.. سال‌ها عمرم را صرف تحقیق و ساختن اختراعم کردم

اختراعی کاملا دقیق، کاربردی، و بدون اشتباه. اما وقتی به‌دنبال تولید انبوهش رفتم، دیدم تمام زحماتم بادهوا بوده. اختراعم هیچ شباهتی به آن دستگاه‌های بزرگ و خوف‌ناک که در فیلم‌های قدیمی نشان می‌دهند ندارد، همان‌ها که طرف را می‌نشانند روی صندلی و کلی سیم و حس‌گر به انگشتان و پیشانی و بدنش وصل می‌کنند، بلکه چیپ بسیار کوچکی است که به‌سادگی می‌شود داخل تلفن همراه نصبش کرد. فکر می‌کردم با افزوده شدن این قابلیت به موبایل‌ها تحول بزرگی در دنیا اتفاق می‌افتد، و جهان جای بهتری برای زندگی خواهد شد. طی چندسال گذشته با شرکت‌های تولیدکننده‌ی بزرگی در کشورهای مختلف وارد مذاکره شده‌، و نمونه‌ی دست‌ساز اختراعم را برایشان ارسال کرده‌ام. پاسخ همه‌ی آن‌ها به درخواست من تقریبا یکسان بوده:. «اختراع شما برای بنیان جامعه‌ی مدرن، روابط خانوادگی، روابط مدنی، شغلی، ورزشی، هنری، مذهبی، عاطفی، امنیتی، سیاسی، و … به‌شدت خطرناک تشخیص داده شده است، و از همکاری با شما معذوریم.». کاش سالهای جوانی‌ام را صرف ساختن چیز دیگری کرده بودم; هرچیزی جز چیپ دروغ‌یاب … … ...
  • گزارش تخلف

دنیاهای ناآشنا.. وقتی زن از مراسم برگشت، به پشت‌بام رفت و در قفس بزرگ را گشود

کنار ایستاد و نگاهشان کرد که دور هم می‌گشتند و به زمین نوک می‌زدند. بیشترشان بیرون آمدند و چندتایی هم چرخی در آسمان زده و برگشتند. تازه ازدواج کرده بودند که شوهرش اولین جفت را به خانه آورد. هرچه تعدادشان بیشتر می‌شد مرد بیشتر روی پشت‌بام می‌ماند، برای همین زن دل خوشی ازشان نداشت. مرد مدام با شوروشوق از آنها صحبت می‌کرد; از بیماری‌ها و داروهایشان، از وقت آب و نوع غذایشان، از اسم‌ها و نژاد و قیمت‌هایشان، از تعداد تخم‌ها و جوجه‌هایشان، و …. بارها از زن خواهش کرده بود باهم به پشت‌بام بروند و بنشینند به تماشای آ‌نها. می‌گفت دنیای جالب و عجیبی دارند. می‌گفت وقتی وارد دنیایشان بشوی مشکلات زندگی را فراموش می‌کنی. آن‌قدر مرد خواسته و زن قبول نکرده بود، تا این‌که بی‌تفاوتی زن اندک‌اندک مرد را کم‌حرف‌تر و عاقبت ساکت کرد. ...
  • گزارش تخلف

یک‌عمر.. فرستنده‌ی پیام ناشناس بود

پس از تعارفات معمول گفت پیشنهادی به‌عنوان سوژه‌ی داستان دارد. برایش نوشتم:. بله حتما، بفرمایید من در خدمتم …شروع کرد به تایپ کردن که:. فرض کنید یک دختر جوون خیلی تنها هست که پسری رو یواشکی دوست داره و حدس می‌زنه اون پسره هم دوستش داره. اما پسره به خاطر این‌که شرایط مالی خوبی نداره هیچ‌وقت پیش‌قدم نمی‌شه، تا این‌که دختره غرور و خجالت و ترسش رو رها می‌کنه و به پسره می‌گه چقدر عاشقانه دوستش داره. ولی پسره درجواب فقط سکوت می‌کنه و دختر رو با یک‌دنیا سؤال بی‌جواب تنها می‌ذاره. دختره هنوز هم تک‌وتنها منتظر جوابی از پسر مونده …تا حدود زیادی سر‌خورده شده بودم از این سوژه‌ی نخ‌نما و لوس. برایش نوشتم:. ببینید خانم، این یک طرح تکراری و ساده است. ...
  • گزارش تخلف

فکر می‌کردم فراموش می‌کند …به خانه که برمی‌گردم، نگاه نگران دخترم منتظرم است

سعی کرده بود من چیزی نفهمم. می‌ترسید شر به‌پا شود. حق هم داشت. خیلی خودم را کنترل کرده بودم. مردک سرش را پایین انداخته و گفته بود:. _آخه شما که نمی‌دونید چی‌کار کرده!. دستم یک‌آن بالا و پایین رفته و بعد گفته بودم:. _ببند دهن کثیفت رو. نیومدم به زر زر تو الف‌بچه گوش کنم، اومدم خرفهمت کنم که یک چیز رو تو کله‌ات فروکنی. ...
  • گزارش تخلف

قرص …ساعت را نگاه می‌کنم، سه‌ و چهل‌ویک‌ دقیقه بعداز نیمه‌شب است

سکوت سرد را صدای فلزی عقربه‌ها می‌شکند. صدایی که از درون به عمق خالی جانم پنجه می‌کشد. دیگر وقتش رسیده بخوابم. قرص‌های زیادی را امتحان کرده‌ام و هیچ‌کدام جواب ندادند. اما فکر می‌کنم این یکی اثر کند. بیش‌ از یک سال پیش، شبی در خواب غلت زدم و از طبقه‌ی بالای تخت افتادم. از آن به بعد، تمام پاس‌های شب را نگهبانی ‌دادم; تمام شب را و هرشبی که در پادگان بودم. شب‌هایی که خانه بودم، یا راه می‌رفتم یا تلویزیون می‌دیدم. زنم اوایل سفت‌وسخت پیگیر درمانم بود. ...
  • گزارش تخلف

‌های_روزمره.. دیشب به‌اتفاق همسر و دختر سه‌ساله‌ام برای خرید وسیله‌ای به خیابان رفته بودیم

خیابان حس‌وحال غریبی داشت. بیشتر مغازه‌ها در ساعت اوج بازار، تعطیل بودند. وارد مغازه‌ای شدیم تا وسیله‌ی موردنظر را تهیه کنیم. فروشنده و چند جوان دیگر که در مغازه بودند، صحبت از درگیری مردم و نیروهای نظامی، و آتش زدن یک ماشین و یک موتور از نیروهای ویژه‌ی پلیس می‌کردند. همسرم که تاحالا سروکارش به نیروی انتظامی نیفتاده و چک‌ولگدشان را تجربه نکرده بود، کنجکاوانه می‌خواست برود بین جمعیت و ببیند چه‌خبر است. اما من او را از ریخت‌ولباسش ترساندم و زودتر سوار ماشین، که آن‌طرف خیابان پارک بود، شدیم. ناگهان دخترم شروع به گریه کرد و گفت عروسکش در مغازه جا مانده است. شتابان به آن ‌سمت خیابان رفتم. هنوز پایم به پیاده‌رو نرسیده بود که دیدم از روبرو، لشکری از موتورسوارها با نقاب و لباس یک‌دست مشکی، به سمت مردم یورش آوردند. ...
  • گزارش تخلف

بی‌نوازنده.. نگاهی به جمعیت انداخت و در جایش نشست

شب‌جمعه‌ها عده‌ی زیادی برای کنسرت به سالن بزرگ شهر می‌آمدند. به پولی که مردم برای موسیقی خرج می‌کنند اندیشید; هر بلیط ۸۰_۹۰هزار تومان و این‌همه آدم. سازش را درآغوش گرفت و کوک کرد. صدای ساز که صاف شد، با سرفه‌ی کوتاهی خواندن را شروع کرد. چنددقیقه بعد صدایش حسابی گرم شده بود و انگشتانش، چشم‌بسته روی دسته‌ی ساز می‌رقصیدند. دیگر نه جمعیت را می‌دید، نه صدای‌شان را می‌شنید. هروقت با تمام احساس و وجود اجرا می‌کرد، از سرمستی خودش می‌فهمید که کارش خوب بوده. آواز اولش تمام شد. ساز را روی پایش گذاشت و چشم گشود. ...
  • گزارش تخلف