این‌جا تلاش‌های ادبی‌ام (شامل داستان‌ کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگراف‌های منتخبِ کتاب‌هایی که می‌خوانم) را به اشتراک می‌گذارم. گاهی هم موسیقی‌ای که به دلم می‌نشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چه‌اندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh


نصایح‌الفاتحه.. دختر جوان در اتوبوس چشم به دهان مسافر کناری دوخته بود که می‌گفت:

ببین دخترجان، من از سر دل‌سوزی و تجربه این‌ها را می‌گویم. اگر الان در پانزده‌سالگی قلبت از دیدن کسی تند تپید و دست‌وپایت را گم کردی، بدان این عشق نیست. بلکه از نشانه‌های زودگذر دوران بلوغ است؛ صبرکن بگذرد. اگر در بیست‌سالگی کسی ابراز علاقه کرد، بدان دروغ می‌گوید; چون تو آن‌وقت در اوج زیبایی و لطافت هستی و او حتما از همین خوشش آمده. بنابراین وقتی تو را به‌دست آورد، کم‌کم دلش را خواهی زد. اگر در بیست‌وپنج سالگی وارد رابطه‌ای شدی عاقلانه و منطقی برخوردکن. محاسن و معایب طرف را بسنج، اما عجله نکن و اگر عیبی در او دیدی زود کنار بکش. حالاحالاها وقت داری. اگر در سی‌سالگی برایت خواستگار مصممی پیدا شد، حواست به فاصله سنی‌تان باشد. ...
  • گزارش تخلف

شکاف عمیق.. یک‌ساعتی می‌شد که مرد، سر کوچه منتظر زن بود

کنار ماشین قراضه‌اش، روی جدول نشسته بود و پشت هم سیگار می‌کشید. وقتی زن را از دور دید، سوار شد و به سمتش حرکت کرد. زن کنار مرد نشست، نفس حبس‌شده‌اش را از دهان بیرون‌داد و گفت «زود باش راه بیفت، گفتم تنها اومدم!». مرد همان‌طور که دنده‌ را جا می‌زد پرسید «چی شد؟ تونستی کاری بکنی؟!». زن بسته‌ای اسکناس از کیفش بیرون آورد، و درحالی که آن را روی داشبورد می‌انداخت جواب داد «گفتن همین یک‌مرتبه. اونم فقط به‌خاطر نوه‌شون.». هردو هم‌زمان برگشتند و به بچه‌شان که روی صندلی عقب خوابیده بود نگاه کردند. سر و صورت کودک، مثل یک عروسک پلاستیکی، کاملا بدون مو بود …. ...
  • گزارش تخلف

تجاوز

رادیو داشت درباره چند‌نفر که اخیرا در پوشش راننده‌تاکسی دست به تجاوز و سرقت از مسافران زده بودند صحبت می‌کرد. با خودم گفتم مردم دیگر به تاکسی هم اعتماد نمی‌کنند. حالا ما که مجبوریم برای خرج خانه‌مان تا بوق‌سگ کلاج و ترمز بگیریم، نانمان آجر می‌شود. ساعت تاکسی دو و بیست‌وسه دقیقه بعداز نیمه‌شب را نشان می‌داد، که ماشین را کنار پارک نگه‌داشتم و دوان‌دوان به‌سمت توالت رفتم. سکوت شب بر همه‌جا حاکم بود و من در این سکوت، قبل‌از ورود به توالت، صدای آه‌واوه را به‌وضوح شنیدم. صدایی که دلم را یک‌جوری کرد و به‌محض ورودم قطع شد. حوصله‌ دردسر نداشتم، اما غیظ نهفته‌ای که از برنامه رادیو در درونم بیدار شده بود، مرا خشمگین کرد. چندقدم از در توالت فاصله گرفتم تا زمان و فضای کافی برای عکس‌العمل داشته باشم. شاید طرف چاقو داشت. ...
  • گزارش تخلف

معامله.. صدای پیرزن را می‌شنیدم که التماس می‌کرد

در هیاهوی سالن، چیزهایی درباره اینکه پسرش در شهر غریب بیمار است و او باید زودتر خودش را برساند، به‌گوشم ‌خورد. زن پشت پیش‌خوان مدام سرش را به چپ‌وراست تکان می‌داد. به پیرزن نگاه‌کردم که چه جوش‌وجلایی می‌زد، و یاد مادرم افتادم که وقتی رفت پیشش نبودم. بالاخره خسته شد و آمد درست کنار من نشست. تا پرواز هنوز نیم‌ساعتی مانده بود. درباره بیماری پسرش سؤال کردم و او گفت اصلا بچه‌ای ندارد. گفت باید هرجور شده بلیتی تهیه‌ کند و خودش را برای یک معامله مهم به شهرستان زادگاهش برساند. از تغییر لحنش یکه خوردم، اما نوع حرف‌زدنش جالب بود. وقتی گفتم من هم مسافر همین پروازم و برایم امروز و فردا فرقی ندارد، گل از گلش شکفت. ...
  • گزارش تخلف

#پاراگرافدل‌تنگی اگر شکلی داشت، شاید شبیه نگاهِ مرد هفتاد‌ساله‌ای بود که هرروز در صف یک‌دانه‌ای نان

دل‌تنگی اگر شکلی داشت، شاید شبیه نگاه مرد هفتاد‌ساله‌ای بود که هرروز در صف یک‌دانه‌ای نانوایی می‌ایستد و به حرکات دست و کمر شاطر ماتش می‌برد …. یا شاید شبیه حالت چهره دخترک چشم‌وابرو مشکی‌ای بود که شب جمعه جعبه‌ی رطب را به طرفت دراز می‌کند، و تو در جواب «بفرمایید» او می‌گویی «قبول باشه عمو.» … ...
  • گزارش تخلف

من در تنهایی خودم زندگی می‌کنم، تو در تنهایی خودت

آدم‌ها مثل نامه‌ای مرموز درون یک بطری سربسته، رها شده در امواج بی‌کران اقیانوس، هرکدام در تنهایی خودشان زندگی می‌کنند. در دنیای تنهایی خودشان می‌خندند و گریه می‌کنند. عاشق می‌شوند و از دوری رنج می‌کشند. گاهی دوتا بطری در دل امواج به هم برخورد می‌کنند. اتفاق بسیار نادری است و آدم‌ها با حسن‌نیت اسمش را تفاهم می‌گذارند. اما نباید فریب خورد. کافی است برای ورود به دنیای تنهایی‌تان کوچکترین اقدامی صورت‌بگیرد. تفاوتی نمی‌کند این اقدام از سوی شما یا فرد دیگر باشد، اما نتیجه همواره یکسان خواهد بود; درست مانند این‌که بطری بشکند، یا در آن باز بشود، شما در اعماق تیره امواج فروخواهید رفت …. ...
  • گزارش تخلف

دانشمندک

چندهفته است دارم سعی می‌کنم ثابت کنم پدربزرگ من پیرترین انسانی بوده که می‌توانسته روی کره زمین زندگی کند. این‌که می‌گویم می‌توانسته، برای این است که الان دیگر مرده و نمی‌تواند. دلیل ادعایم هم این‌ است که بابایم می‌گوید تحقیقات دانشمند‌های خارجی ثابت کرده‌ هر یک‌نخ سیگار حدود یک ساعت از عمر آدم را کم می‌کند. و حقیقت این‌که پدربزرگ دست‌کم روزی دو پاکت سیگار می‌کشید و هروقت ازش می‌پرسیدم چندسال است که سیگار می‌کشد، می‌گفت از پانزده‌سالگی. بنابراین براساس محاسبات دقیق من، تا روزی که پدربزرگ مرد باید حدود یک‌ملیون و صدوهشتاد هزار و هشتصد نخ سیگار را دود کرده باشد. حالا اگر این تعداد سیگار را برحسب ساعت به عمرش اضافه کنیم، او باید بیش‌از صد و سی‌وشش سال دیگر، به‌جز این نودوهفت سالی که زندگی کرد، عمر می‌کرد. فقط یک مشکل کوچک در ثبت رکورد پدربزرگ وجود دارد. آن‌هم این‌که او در نودوهفت سالگی گرچه دراثر مشکل تنفسی مرد، اما ایراد از لوله بخاری اتاقش بود. راستش من برای یک‌سری تحقیقات بسیار محرمانه رفته بودم پشت بخاری، و احیانا _این‌جور که بزرگ‌ترها می‌گویند از شواهد امر پیداست_ سرم خورده و لوله از ...
  • گزارش تخلف

یاد

آقابزرگ سال‌ها بی‌بی را «طیب خانم» صدا زده بود، تا این اواخر که شروع‌کرد به او «انسی جان» گفتن!. دکترها تشخیص آلزایمر دادند و بی‌بی هروقت «انسی‌جان» خطاب می‌شد، زیر لب «انسی جان و زهرماری» می‌گفت و رو برمی‌گرداند. یک‌ روز غروب آقابزرگ گفت دلش تنگ شده. هرچه ‌پرسیدند برای کی؟ جواب می‌داد نمی‌دانم. فقط سینه‌اش را محکم چنگ می‌زد و می‌گفت دل‌تنگم … دل‌تنگم. حالش بدتر از همیشه بود; نه غذا می‌خورد و نه حرف می‌زد. همه نگران بودند و بی‌بی از همه بیشتر. چند روزی حال آقابزرگ همین بود تا این‌که یک‌بار وقتی بی‌بی را دید، باز گفت «سلام انسی جان» این‌بار بی‌بی جواب داد «سلام آقا» و کنارش نشست. ...
  • گزارش تخلف

خیانت‌کار.. در آغاز جوانی، پسرکی نحیف و گوشه‌گیر بودم

گرچه چیز زیادی نمی‌فهمیدم، ولی مدام کتاب‌های فلسفه‌ می‌خواندم. ساعت‌های بسیاری در اتاق کاملا تاریکم طاق‌باز دراز می‌کشیدم، خودم را در قبر تصور می‌کردم و به مرگ خویش می‌اندیشیدم. مرگ مثل چیزی مرموز و اغواگر مرا در بر می‌گرفت. با او حرف می‌زدم. من مرگ خویش را می‌شناختم. همواره کنارم بود و می‌دانستم دیر یا زود مرا به سرزمین دیگری خواهد برد. جایی که مطلقا هیچ از آن نمی‌دانستم. مرگ معشوقه‌ی شگفت‌انگیز من بود. با او به بستر می‌رفتم و قبل‌از خواب ساعت‌ها در آغوشش می‌فشردم. ...
  • گزارش تخلف

پاک‌کردن یاد بعضی‌ نفرات از ذهن، درست مانند پاک‌کردن لکه‌ آن‌طرف شیشه، از این‌طرف است

باخودت می‌گویی می‌شود! خیال می‌کنی ممکن است. و با اینکه می‌فهمی چقدر کارت بی‌ثمر است، باز مدتی ادامه می‌دهی … شیشه را هههاااا می‌کنی … محکم‌تر دستمال می‌کشی …. آهای آدم آن‌طرف شیشه! صدایم را می‌شنوی؟! می‌فهمی چه می‌گویم؟!. هههااااا … … ...
  • گزارش تخلف

برگه‌های زیری.. زن یک دفترچه یادداشت خریده بود

از این دفترچه‌های فنری که از بالا ورق می‌خورند و پشتشان آهن‌ربا دارد. روی برگ اول با خطی خوش نوشته بود «زندگی زیباست ای زیبا پسند/زنده‌اندیشان به زیبایی رسند» و دفترچه را چسبانده بود روی در یخچال. هرروز ورق‌ها را بالا می‌داد و در برگه‌های زیری چیزی می‌نوشت; خریدهای واجب، ساعت داروی بچه‌ها، دستور پخت شیرینی یا غذای جدید. گاهی هم جمله‌ای از کتابی که قبلا خوانده بود یا فیلمی که قبلا دیده بود می‌نوشت. یک روز نوشت «عزیزم، من تو و بچه‌ها و زندگی‌مان را دوست دارم. اما این روزها زیادی خسته‌ام. احساس می‌کنم خودم را گم کرده‌ام. دلم می‌خواهد کمی تنها باشم و به خودم برگردم. تنها در خیابان قدم بزنم. ...
  • گزارش تخلف

غیظ.. همیشه دلم می‌خواست این کار را بکنم

دلم می‌خواست تف بیندازم توی صورت صاحب‌کارم. توی رویش نگاه کنم و وقتی آن دهان بوگندویش را باز کرده، و هرچه لایق خودش و جدوآباءش است بارم می‌کند، تف بیندازم بین چشمانش. همان چشمان وقیحی که صبح تا شب در پی من هستند و دنبال بهانه می‌گردند. چشمانی که نمی‌بینند چطور میزها را دستمال می‌کشم، کف رستوران را تی می‌زنم، سفارش‌ها را می‌گیرم، غذاها را می‌برم، ظرف‌ها را می‌شویم و خلاصه اندازه سه‌نفر برایش خر‌حمالی می‌کنم. فقط خدا نکند دستشویی رفتنم یک‌دقیقه بیشتر طول بکشد، یا بخواهم نماز قضای صبحم را بعداز نماز ظهر و عصر بخوانم. سر همان یک‌دقیقه و دورکعت انقدر باید چرندیاتش را بشنوم و نگاه سنگینش را روی دوشم بکشم که نه اجابت مزاجم را می‌فهمم، نه نمازم را. اگر از ترس نان زن‌وبچه‌ام نبود، تاحالا صدبار سیخ کباب را توی شکم گنده‌اش فروکرده بودم. مخصوصا امروز که دیگر شورش را درآورد. آخر تقصیر من چه بود که مشتری نوشابه‌اش را ریخته بود روی سرامیک‌ها و من بخت‌برگشته با سینی پر از ظرف‌های چرب که از روی میزها جمع کرده بودم، پایم رفت روی نوشابه‌ها و سر خوردم؟!. ...
  • گزارش تخلف

دامادها و پسر.. مادر و دو دختر عروس شده‌اش غروب‌ها در منزل مادر جمع می‌شدند

آن‌ها هرشب درباره این مسأله گفتگو می‌کردند که چرا عروسشان هفته‌ای دومرتبه به خانه والدینش می‌رود؟! و آخر شب به این نتیجه می‌‌رسیدند که پسرشان دارد بیش‌از حد به زنش رو می‌دهد ….
  • گزارش تخلف