این‌جا تلاش‌های ادبی‌ام (شامل داستان‌ کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگراف‌های منتخبِ کتاب‌هایی که می‌خوانم) را به اشتراک می‌گذارم. گاهی هم موسیقی‌ای که به دلم می‌نشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چه‌اندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh


مکروه‌.. نامزدش گفته بود نباید اول زندگی خودشان را اسیر کنند

دختر به حرف‌های نامزدش فکر ‌کرد. به‌ حرف‌های مادرش که می‌گفت اگر پدر و برادرانش بفهمند خون به‌پا می‌شود هم فکر کرد. و به حرف‌های خواهرش که گفته بود از جهاز و عروسی خبری نیست. به همه‌چیز فکر کرد. دستی به شکمش کشید و آمپول‌ها را جلوی در مطب به زمین کوبید …. ...
  • گزارش تخلف

حالا تقریبا یازده سال است که اکبر در مرغ‌داری افشاری مشغول است و هرکاری از دستش بربیاید انجام می‌دهد; چه بنایی و عملگی که از همان

در طول مدت این یازده سال کسی به‌یاد نداشت اکبر پای‌اش را از در مجموعه بیرون گذاشته باشد. آنجا برای خودش اتاقی داشت و وسایل زندگی برایش فراهم بود. خورد‌وخوراکش را هم یا اردشیرخان شخصا می‌آورد، یا خودش به کارگر‌ها پول می‌داد برایش بخرند. انگار او خودش را جزئی از ساختمان مرغ‌داری به‌حساب می‌آورد و خلاصه شده بود همه‌کاره‌ی آنجا. دستش هم حسابی به هرکاری می‌چسبید، به‌قول کارگر‌ها دستش با پرنده آشنا بود و زبان‌شان را می‌فهمید. مثلا اگر لازم می‌شد مرغی را از بین صد‌ها پرنده شبیه به هم بگیرند، فقط کافی بود اکبر را خبر کنند; می‌آمد و آهسته به حیوان نزدیک می‌شد و پرنده بدون کمترین مقاومت و تلاشی در دستان اکبر قرار می‌گرفت. برای همین وقتی یک پرنده عجیب‌و‌غریب از لای هواکش خاموش وارد یکی از سوله‌ها شد، همه گفتند زود بروید اکبر را صدا بزنید. اکبر آمد، ولی این پرنده حسابش با مرغ و خروس و جوجه خیلی فرق‌داشت. چیزی بود کمی بزرگتر از کلاغ، با رنگی خاکستری و مات که وقتی بال‌هایش را می‌گشود رنگ سبز‌آبی خاصی زیر آن‌ها دیده می‌شد. ...
  • گزارش تخلف

زندانی.. اکبر همیشه‌ آقای افشاری را ارسلان‌خان صدا می‌زد

آقای افشاری هم با اینکه دیگر به‌هیچ‌وجه خودش را اهل آبادی نمی‌دانست و همان اوایل نوجوانی از روستا بیرون زده و هرگز برنگشته بود، باز وقتی کلمه «خان» را از زبان اکبر که هم‌سن پدرش بود و سال‌ها جزء رعایا و اموال خانوادگی‌شان محسوب می‌شد می‌شنید، حس خوبی از اصالت و غرور زیر پوستش می‌دوید. اکبر، از دید تمام کارگر‌های مجموعه بزرگ مرغداری افشاری، آدم عجیبی بود. مردی اخمو و زمخت که به قول قدیمی‌ترین کارگر‌های مجموعه:. «هنوز مرغداری نبوده، ولی اکبر بوده.». حقیقت هم همین بود. چون در همان هنگام که آقای افشاری داشت فکر تأسیس یک مجموعه مرغداری را در سرش می‌پروراند، انگار خدا اکبر را سرراهش قرار داد. البته آن‌روز‌ها اکبر حال‌و‌روز خرابی داشت و بعد از اینکه سیل خانه‌زندگی نصف مردم ده را به همراه زن و دو بچه اکبر برده بود، و اکبر با چشمان خودش دیده بود هستی‌اش دارد میان آب و گل و کثافت از دستش می‌رود و او بجز نعره‌زدن و برسرکوبیدن کاری نمی‌تواند بکند، برای گریز از واقعیت تلخ، خودش را پرت کرده بود وسط سیل خروشان شهر تا بلکه آنجا غرق شود. و حقیقتا هم داشت غرق می‌شد. روز‌ها بی رمق گوشه‌ای می‌نشست و درحال ...
  • گزارش تخلف

تمام‌رخ.. نیم‌ساعتی می‌شد که طول کوچه را بالا و پایین می‌رفتم

با این‌که زیر چتر درختان بودم، اما لباس‌هایم کم‌وبیش از نرم‌باران پاییزی خیس شده بودند. می‌دانستم رأس پنج ‌و چهل‌ دقیقه، از سر کوچه پیدایش می‌شود. اما حدود پنج بود که دلم دیگر تاب نیاورد و بیرون زدم. چه روز‌ها که کنار پنجره آمده و از درون دنیای کوچکم، عبور کردنش از کوچه‌ی خلوت‌مان را نگاه کرده بودم. سربه‌زیر و آرام رد می‌شد. حرکاتش نرم و بی‌شتاب، مثل نسیم بود. و مانند نسیمی که برگی زرد را با خودش ببرد، دل و نگاه مرا همراه خود می‌برد. نیم‌رخ افسونگرش، با آن پوست مهتابی و دسته‌ای موی خرمایی رنگ که کج از روی پیشانی‌اش کنار زده بود، تصویری بود که یک لحظه از برابرم دور نمی‌شد. چشم که می‌بستم، قبل از من پشت پلکم حضور داشت و چشم که باز می‌کردم، حس می‌کردم گوشه‌ای از اتاق ایستاده و با لبخند نگاهم می‌کند. ...
  • گزارش تخلف

هراس.. همکارها می‌گفتند پیرزن یک آلمانی اصل‌ونسب دار، و از سرمایه‌داران بزرگ شهر است

حتی شایع بود شوهر مرحومش با تشکیلات نازی سر و سری داشته. من تازه از کمپ آمده و در یک شرکت بادی‌گارد مشغول کار شده بودم. آن روز ماموریت داشتیم پیرزن را تا کارخانه‌ای بیرون برلین اسکورت کنیم. خودش سه ماشین و سه راننده داشت، و از شرکت فقط چهار محافظ خواسته بود. چندمایل که از شهر خارج شدیم، جایی توقف کردیم. هر چهار محافظ از دو ماشین که جلو و عقب ماشین پیرزن بودند پیاده شدیم. در را باز کردم و او پیاده شد. هنوز دوقدم نرفته بود که یکی از بچه‌ها اسمم را صدا زد و گفت در را ببندم. اما پیش‌از این‌که تکان بخورم پیرزن برگشت، نشست توی ماشین، و بلافاصله در را بست. ...
  • گزارش تخلف

شیاطین.. شیطان رفت پیش خدا و گفت «قبول!

من به این آفریده‌ی خاکی با تمام وجود تعظیم می‌کنم. دیگر از این جنگ بی‌پایان خسته شده‌ام. بیایید صلح کنیم و بگذاریم دنیا در آرامش باشد. خودمان هم برویم در بهشت و افلاک دوری بزنیم و دیداری تازه کنیم.». خدا هم از آن‌جا که مهربان و بخشنده بود، و می‌دید شیطان حقیقتا پشیمان است، قبول کرد. آن‌ها عهدی آسمانی بستند که دیگر چیزی به‌نام شر و بدی وجود نداشته باشد. سپس به‌ همراه عده‌ای از فرشتگان بسیار نزدیک به پروردگار، که شاهدان این صلح‌نامه بودند، رفتند تا گشتی در بهشت بزنند. خاطرات بسیاری از این قرن‌ها دشمنی برای هم تعریف کردند و قرارهای زیبایی برای آینده‌ی زمین و ساکنانش گذاشتند. گرم گفتگو بودند که صدای انفجار مهیبی سکوت افلاک را شکست. ...
  • گزارش تخلف

می‌دانم.. مادرم دروغ می‌گوید

می‌گوید «خیلی بهت میاد.» و ناهارش می‌سوزد. تنها یک‌بار، وقتی تازه مادربزرگ را به‌خاک سپرده بودیم، غذایش کمی ته‌گرفت. پدرم سیگار با سیگار روشن می‌کند و سکوت دروغینش را به دروغ چشم‌گرداندن از نگاهم گره می‌زند. همسرم دروغ می‌گوید. می‌گوید «زود بلند می‌شه.» دروغ بزرگش هم این است که «هیچی عوض نشده.». همسرم عادت داشت شب‌ها آن‌قدر با موهایم بازی کند تا خوابش ببرد. حالا از برخورد پوست سرم با بالش چندشم می‌شود. و او در تخت‌خواب، پشت به من، ادای خوابیدن را در می‌آورد. انگار نمی‌فهمم تخت، زیر بدنم از لرزش شانه‌هایش می‌لرزد …. ...
  • گزارش تخلف

جنگ، رنج‌های دنیا را زیادتر می‌کند. حتی اگر جنگ علیه بدی‌ها هم باشد، دست‌آخر دنیا را می‌آلاید

حتی اگر برای عدالت هم باشد، دست‌آخر دنیا را از غم و بی‌عدالتی پر می‌کند … من از عدالت هیچ نمی‌گویم. عدالت در خیلی جاها تلخ‌تر و مرگ‌بار‌تر از بی‌عدالتی است …. ‌_علی.
  • گزارش تخلف

موقع جمع‌کردن سفره، بابا همیشه اولین نفر شروع می‌کرد کمک به مامان

به ما چهارتا بچه هم می‌گفت «انصاف نیست پنج‌نفر بخورن و فقط یک‌نفر کار کنه.» حالا بعد از سال‌ها دارم به این فکر می‌کنم که چه‌طور هیچ‌وقت، هیچ‌کس حتی به فکرش هم نرسید «انصاف نیست یک‌نفر کار کنه و پنج‌نفر بخورن!» … ...
  • گزارش تخلف

تمام وقتم به ریاست بر دنیایی چرک می‌گذرد

من وظیفه دارم بر این وضعیت نابسامان حکومت کنم … آن کسی هم که حکم می‌کند، باید از همه‌چیز متنفر باشد. آن ‌وقت است که باید معشوقه‌های پنهانی بگیرد و کودکانی نامشروع پس بیندازد و توانایی انکارشان را هم داشته باشد. باید بتواند زیر پا بیندازدشان و در سیاه‌چال‌های خودش حبس‌شان کند … فرمانروایی بر یک‌چنین سرزمین طاعون‌زده‌ای، لذت و عذاب را توأمان دارد … من هر دو را تا غایت آن چشیده‌ام …. ‌_علی. ...
  • گزارش تخلف

زمانه

خوب شد با اولین جیغم گورش را گم کرد، وگرنه شاید شوهرم بلایی سرش می‌آورد و توی دردسر می‌افتادیم. زمانه‌ بدی شده. زنی جوان و تنها، نیمه‌شب، کنار خیابانی تاریک و خلوت … ماشین پنچر و انتظار انسانیت. مردک با ماشین خارجی‌اش اول کمک کرد و زاپاس را جا انداخت، اما بعد دیدم دارد از حدش تجاوز می‌کند. آخر معمولا با تشکری گرم و فوقش گرفتن شماره تلفن کار تمام است. فقط امیدوارم شوهرم چیز دندان‌گیری که ارزش کمی مالیده شدن را داشته باشد از توی ماشینش پیدا کرده باشد …. ...
  • گزارش تخلف

….. دانستن، دامن معصومیت انسان را لکه می‌اندازد … همه آن‌ها که رازها را می‌دانند دیگر معصوم نیستند

ادراک راز، انسان را می‌آلاید. تا وقتی معصوم‌ایم که هیچ‌چیز نمی‌دانیم … انسان تا آن ‌زمان معصوم است که گناه دیگران را هم نفهمیده باشد، تا آن زمان که کثافت دنیا را نشناسد …. ‌_علی.
  • گزارش تخلف

‌سواری.. پشت فرمان که نشستم احساسی شبیه بودن در یک رؤیا را داشتم

انگار آدم دیگری شده بودم. تمام این‌ها را بهش گفتم. دستش را محکم گرفتم و گفتم «وای عزیزم ممنونم. ممنون، ممنون …» او می‌گفت عجله دارد و من عمدا در خیابان‌ها ویراژ می‌دادم و مسیر را دورتر می‌کردم. یک‌ساعت سواری کردم و بعد رفتیم خانه. شبی بود مثل بقیه شب‌ها، ولی من خوشحال بودم و هنوز حس خوبی از سواری‌ام داشتم. یک‌ساعت بعد که از خانه‌ی چهل متری من می‌رفت، وقتی داشت سوئیچ‌اش را برمی‌داشت و پولم را می‌گذاشت کنار تخت، گفت «پنجاه تومان کمتر می‌گذارم بابت سانتافه سواری.» … ...
  • گزارش تخلف