این‌جا تلاش‌های ادبی‌ام (شامل داستان‌ کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگراف‌های منتخبِ کتاب‌هایی که می‌خوانم) را به اشتراک می‌گذارم. گاهی هم موسیقی‌ای که به دلم می‌نشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چه‌اندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh


(قسمت اول).. زمانی برای خودش

دو هفته است یک‌ریز و نم‌نم باران می‌بارد. هوای بهار هنوز کمی از سرمای زمستان را با خودش دارد. گرچه ساعت نزدیک نه صبح است اما اتاق، نیمه‌تاریک و زیادی ساکت به‌نظر می‌رسد. زن، زیر پتویی که تا گردنش بالا کشیده، کنار پسربچه‌ی بیست‌ماهه‌اش روی تخت خوابیده است. صدای ضعیف موسیقی ملایمی به گوش می‌رسد. صدا رفته‌رفته بلندتر می‌شود. زن چشم‌ها را باز می‌کند و بلافاصله پتو را کنار زده، می‌نشیند. عجولانه و کورمال‌کورمال، دوروبرش را با دست می‌گردد تا بالاخره موبایل را از لابه‌لای پتو پیدا می‌کند. زنگ ساعت موبایل را قطع کرده، به بچه نگاه می‌کند و خمیازه می‌کشد. ...
  • گزارش تخلف

به این زندگی نگاه کنید; تن‌پروری زورمندان، حماقت ناتوانان، و شباهت آن‌ها با جانوران

همه گرداگرد یک زندگی پوچ و به دور از حقیقت زیست می‌کنند و با فساد، شراب‌خواری و دروغ به‌سر می‌برند. با وجود این در همه‌ی شهر یک‌نفر پیدا نمی‌شود که فریاد بزند و اعتراض کند. می‌بینم که می‌روند به بازار … روزها می‌خورند و شب‌ها می‌خوابند … حرف‌های بی‌مزه به‌هم می‌زنند … زناشویی می‌کنند … پیر می‌شوند و با چهره‌های گشاده مرده‌های خودشان را به گور می‌سپارند. ولی آن‌هایی که درد می‌کشند را ما نمی‌بینیم، ما نمی‌شنویم. آن‌چه در زندگی ترسناک است می‌گذرد و کسی نمی‌داند که کجا در پشت پرده پنهان است. همه‌جا آرامش و خاموشی است. تنها آمارهای گنگ اعتراض می‌کنند: این تعداد بیمار روانی … آن‌مقدار عرق که نوشیده شده … این عده کودک که از گرسنگی مرده‌اند … و یک چنین نظمی تقریبا لازم است. آدم خوشبخت، خوشبختی خودش را حس نمی‌کند مگر وقتی که بدبخت‌ها را ببیند که بار خودشان را در خاموشی به دوش می‌کشند. بدون این خاموشی، خوشبختی غیرممکن است …. ...
  • گزارش تخلف

آه، این‌همه سطل‌های ترسناک ودکا!

امروز یک ملاک بزرگ، برای خسارت کشتزارش، دهاتی‌ها را به دادگاه می‌فرستد و فردا، روز عید به آن‌ها یک سطل ودکا می‌دهد. آن‌ها هم می‌نوشند و هورا می‌کشند و در حال مستی به خاک پای او می‌افتند … …از داستان ‌دار. ...
  • گزارش تخلف

گاهی به خودم می‌آیم و می‌بینم که مدت زیادی است نشسته‌ام و دارم به ماهی‌های آکواریوم نگاه می‌کنم

امروز هم همین‌طور بود. بعضی ماهی‌ها آرام و سنگین، با چند تکان کوچک باله‌هایشان، از گوشه‌ای به گوشه دیگر شنا می‌کردند. بعضی‌ها هم پرشور و شر، مثل بچه‌های سرتق، مدام در جنب‌وجوش بودند. چیزی که توجهم را جلب کرد این بود که جدا از رنگ و شکل و نژاد و اندازه و غیره … می‌شد ماهی‌ها را به دو دسته تقسیم کرد: دسته اول که تعدادشان بسیار بیشتر بود باله‌کوتاه، و چندتایی هم باله‌بلند. همه آن‌هایی که باله‌های کوتاه و معمولی داشتند، قوس و انحنای باله‌ها و دم‌شان کامل و سالم بود. اما آن‌ها که دم‌های کشیده و باله‌های زیبا و آویخته داشتند، بدون استثناء تکه‌هایی از دم و باله‌شان کنده و پاره و ناقص شده بود. ماهی‌های معمولی دایم آن‌ها را دنبال می‌کردند، دم و باله‌هایشان را می‌کشیدند، و لحظه‌ای آن‌ها را به حال خودشان نمی‌گذاشتند. با خودم گفتم انگار مشکل فقط در دنیای آدم‌ها نیست، بلکه شاید این قانون طبیعت باشد که برای زیبایی تاوان تایین می‌کند. شاید برای همین است که زیبایی و آسایش، در این دنیا هرگز نمی‌توانند در یک وجود یگانه جمع شوند. ...
  • گزارش تخلف

سنگ‌تمام.. یکی از زن‌هایی که تازه آورده‌اند، بسیار جوان و زیباست. مأمور بالای سر او می‌ایستد

زن‌ سرش را کمی مایل گرفته، و موهایش کج از روی پیشانی تا شانه‌اش‌ پایین ریخته است. لبخند ملایمی بر لب دارد. مأمور به چشم‌های درشت و جذاب زن نگاه کرده، و دفترچه‌ای از جیبش بیرون می‌آورد. نام، نام خانوادگی، و چند شماره را یادداشت می‌کند. به دفتر کارش که می‌رسد، از توی پرونده‌ها شماره‌ تلفن بستگان زن را پیدا می‌کند. فقط یک شماره متعلق به همسر زن وجود دارد. وقتی مأمور دارد تلفنی جریان را توضیح می‌دهد، همسر زن هرچه فحش یاد دارد بارش می‌کند. مأمور می‌گوید: «من هم آدم هستم و شرایط تلخ و دشوار شما را درک می‌کنم، و اگر واقعا مجبور نبودم مزاحم نمی‌شدم.» همسر زن که کمی آرام ‌شده می‌پرسد: «حالا باید چه‌کار کنم؟» مامور می‌گوید: «بهتر است خودتان بیایید و عکس را عوض کنید، وگرنه طبق مقررات مجبوریم یک سنگ ساده و کوچک بدون عکس بر مزارشان نصب کنیم.». همسر زن می‌گوید: «اما من دوست دارم همین عکس را آن‌جا ببینم.» و آرام گریه می‌کند. ...
  • گزارش تخلف

شاید «کنشا» از شنیدن خبر اعدام من به گریه می‌افتاد و ماه‌ها از زندگی سیر می‌شد

ولی با این‌ وجود، این من بودم که می‌مردم. به یاد چشمان زیبا و گیرای او افتادم. وقتی نگاهم می‌کرد، چیزی از وجودش به من منتقل می‌شد. اما فکر می‌کردم دیگر این حالت تمام شده است. حالا اگر او نگاهم می‌کرد، نگاهش در خودش می‌ماند و در من تأثیری نداشت. من تنها بودم … اگر می‌آمدند و می‌گفتند که می‌توانم با خیال راحت به خانه بروم و زندگی‌ام در امان خواهد بود، باز هم برایم فرقی نمی‌کرد. وقتی که آدم خیال موهوم جاودانگی را از دست بدهد، چند ساعت یا چند سال انتظار مرگ را کشیدن برایش فرقی نمی‌کند …. داستان کوتاه. ...
  • گزارش تخلف

سفید مثل ….. دخترک مدادی که در دست داشت را نشان داد و پرسید:. _آقا‌جون!

این چه رنگیه؟. _قرمز …_مث چی؟. می‌خواست بگوید «مثل لب‌های مامانت» اما گفت:. _مثل لبو …دخترک چند خط روی دفتر کشید. مداد دیگری برداشت و پرسید:. _این چی؟. _زرد …مث چی؟. «مثل موهای مامانت» را قورت داد و گفت:. _مثل طلا …دخترک باز کمی خط‌خطی کرد و مداد دیگری برداشت. ...
  • گزارش تخلف

عشق امیر.. وقتی امیر با ایران پیمان بست، درواقع عاشق ستاره بود

چیزی نگذشت که به ایران خیانت کرد و ستاره را به‌چنگ آورد. اما ستاره دیگر امیر را راضی نمی‌کرد و دلش ستاره‌های بیشتری می‌خواست. پس باز هم به ایران خیانت کرد. بعد از تصاحب چند ستاره، امیر احساس کرد این‌ها همه بچه‌بازی بوده و تازه عشق اصلی‌اش را پیدا کرده است; گندم. بهتر است نگویم برای رسیدن به گندم، چه بلاهایی بر سر ایران آورد. حالا مدتی ا‌ست امیر به گندم رسیده و دیگر یک امیر واقعی شده. هر روز صبح که امیر با خوشه‌های طلایی گندم بر روی شانه‌ها و لبه کلاهش از خانه بیرون می‌آید، تن ایران زیر پوتین‌هایش می‌لرزد …. ...
  • گزارش تخلف

میراث

خان‌عمو عادت داشت بنشیند روی تشکچه، لم بدهد به پشتی و به زن‌عمو بگوید: «یه لیوان چایی وردار بیار.». یا مثلا سر سفره، با این‌که اگر دستش را دراز می‌کرد می‌توانست پارچ آب را بردارد، می‌گفت: «یه لیوان آب واسم بریز.». حتی بارها دیده بودم زن‌عمو را صدا زده و از آشپزخانه کشانده بود توی اتاق خواب، تا چراغ را خاموش کند. آن‌قدر از این کارهایش لجم می‌گرفت که با خودم عهد کردم هرگز چنین رفتاری با همسر آینده‌ام نداشته باشم. وقتی تازه ازدواج کرده بودم، یک‌روز دیدم همسرم دمق است. علت را پرسیدم، گفت احساس می‌کند من آن‌جور که باید دوستش ندارم و با او راحت نیستم. از این حرف شگفت‌زده شدم، چون همیشه با ادب و احترام با همسرم رفتار کرده بودم. خواستم بیشتر توضیح بدهد، گفت: «آخه تو این مدت نشده ازم بخوای یه لیوان آب دستت بدم، یا کاری واست بکنم.». مانده بودم در جواب این حرف دختر خان‌عمو چه بگویم! ...
  • گزارش تخلف

یاد

آقابزرگ سال‌ها بی‌بی را «طیب خانم» صدا زده بود، تا این اواخر که شروع‌کرد به او «انسی جان» گفتن!. دکترها تشخیص آلزایمر دادند و بی‌بی هروقت «انسی‌جان» خطاب می‌شد، زیر لب «انسی جان و زهرماری» می‌گفت و رو برمی‌گرداند. یک‌ روز غروب آقابزرگ گفت دلش تنگ شده. هرچه ‌پرسیدند برای کی؟ جواب می‌داد نمی‌دانم. فقط سینه‌اش را محکم چنگ می‌زد و می‌گفت دل‌تنگم … دل‌تنگم. حالش بدتر از همیشه بود; نه غذا می‌خورد و نه حرف می‌زد. همه نگران بودند و بی‌بی از همه بیشتر. چند روزی حال آقابزرگ همین بود تا این‌که یک‌بار وقتی بی‌بی را دید، باز گفت «سلام انسی جان» این‌بار بی‌بی جواب داد «سلام آقا» و کنارش نشست. ...
  • گزارش تخلف

گندم و جو.. دل توی دل‌مان نبود

تا نوبت به ما برسد و برویم داخل آن اتاق کم‌نور، و همسرم دراز بکشد روی تخت، دست همدیگر را سفت گرفته بودیم و همه‌اش خداخدا می‌کردیم بچه سالم باشد. دکتر دستهٔ دستگاه را حرکت می‌داد و چیز‌هایی را علامت‌ می‌زد. سعی کردم خونسرد باشم و در آن تصویر کوچک سیاه و سفید برفکی، نشانه‌ای از آشنایی پیدا کنم. سرش معلوم بود، پاها هم دیده می‌شدند. کمی که دقت کردم دست‌هایش را هم دیدم. دکتر دکمه‌ای را روی دستگاه فشار داد، و ما صدای گارامپ و گورومپ منظم و تندی را شنیدیم. وقتی دکتر هیجان و شادی ما را دید، خندید و گفت:. _ صحیح و سالم. کاملا نرمال و عالی. ...
  • گزارش تخلف

زخم‌هایی که در سینه‌ات داری پنهان کن. من آزموده‌ام، مردم آن‌ها را دوست ندارند

یا با سیخونکی زخم کهنه‌ات را می‌خراشند، یا اگر زخم تازه باشد نمکی بر آن می‌پاشند. بهترینشان احتمالا آن‌هایی هستند که روی در هم کشیده و ترکت می‌کنند. و بدترینشان نیز آن‌هایی که زخم‌هایت را ریشخند کنان توی سرت می‌کوبند. اشک‌هایت را پنهان کن، این‌که کسی حرمت آن‌ها را بفهمد خیالی‌ست باطل. زخم‌هایت را برای خودت نگه دار، این‌ها گل‌های سرخی هستند که نباید چید و تقدیم مردم کرد. گل‌هایی که تا ریشه در خون تو دارند زیبا هستند. من باغی بزرگ، پر از این گل‌های زیبا در سینه دارم …. ...
  • گزارش تخلف

خستگی، نتیجه‌ی فعالیت‌های زندگی ماشینی است، و مقدمه‌ای می‌باشد بر خودآگاهی انسان

خستگی انسان را هشیار می‌کند، و این هشیاری بازگشت ناخودآگاه است به بیداری حتمی. بیداری درنهایت، و با گذشت زمان، به یکی از این دو می‌انجامد: سلامتی فکر، یا خودکشی …. افسانه‌ی سیزیف.
  • گزارش تخلف

…در اولین روز‌های مدرسه یادمان دادند «کاف» را باید بالای خط نوشت، «لام» را میان خط، «میم» را زیر خط، و «ه» اول و وسط و آخرش هرکدام

کم‌کم آموختیم فلان شاعر در قرن چندم می‌زیسته و آن یکی نویسنده در زمان فلان پادشاه کشته شده. بعد هم مغزمان پر از دانش شد. پر از اصول و قواعد و قوانین و فرمول. یک عمر اندیشه‌های دیگران را به ما دیکته کردند اما یادم نمی‌آید جایی، در کلاسی، معلمی یا استادی هرگز یادمان داده باشد درباره چیزی اندیشه کنیم. فقط یک کلاس پرورشی داشتیم که رسما زنگ‌تفریح بود و حتی مربی‌اش هم نمی‌دانست بجز دادن نمرات درخشان به همه، چه‌کار باید بکند. زرنگ‌ترین ما نهایتا شد دایرة‌المعارف سخن‌گو. ‌شد نسخه کپی بی‌کیفیت گوگل. ‌شد استاد فلسفه نه فیلسوف. ‌شد استاد ادبیات نه شاعر. ...
  • گزارش تخلف