این‌جا تلاش‌های ادبی‌ام (شامل داستان‌ کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگراف‌های منتخبِ کتاب‌هایی که می‌خوانم) را به اشتراک می‌گذارم. گاهی هم موسیقی‌ای که به دلم می‌نشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چه‌اندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh


پسر.. این هفته نوبت من بود که بروم دنبالش و منت بکشم

فوتبالش عالی بود، و همین به او حق‌ می‌داد برای هم‌بازی شدن با ما ناز کند. گند دماغ بودن، یکی از اخلاق‌ مزخرفش بود. اخلاق دیگرش این بود که زیاد فحش می‌داد و روی بچه‌ها اسم می‌گذاشت. کافی بود چیزی برای دست‌ انداختن کسی پیدا کند؛ آن را مدام مثل پتک می‌کوبید توی سر طرف، و بقیه هم به خوشمزه‌بازی‌هایش می‌خندیدد. خانه‌شان طبقه‌ی اول یک مجتمع آپارتمانی شلوغ بود. پشت در بلوک ایستادم و می‌خواستم زنگ واحدشان را بزنم، که از لای پنجره‌ی نیمه‌باز صدایش را شنیدم:. _بابا تو رو خدا. آخه امروز جمعه است. من که هر روز بعد از مدرسه باهات اومدم سر ساختمون. ...
  • گزارش تخلف

جهانی که بتوان آن را -حتی با دلایل بد- توضیح داد، دنیایی آشنا است

اما دنیایی که یک‌باره از خیال‌پردازی و روشنایی خالی شود، دنیایی است که انسان در آن احساس بیگانگی می‌کند … احساس جدایی میان انسان و زندگی، به راستی احساسی پوچ است …. افسانه‌ی سیزیف.
  • گزارش تخلف

چشم‌ها.. برگه‌ی جواب آزمایش، روی میز دکتر بود

چشم‌های دکتر روی اصطلاحات پزشکی و اعداد مرموز، بالا و پایین می‌رفت. چشم‌های زن و شوهر به دهان دکتر خیره بود. زیر چادر گل‌گلی زن، نوزاد چندماهه‌ای ملچ‌ملچ‌کنان شیر می‌خورد. مرد کلاه نمدی‌اش را در دستان بزرگ و پینه‌بسته‌اش می‌چلاند. دکتر سرش را از روی برگه بلند کرد، و به چشمان لرزان زن نگاه کرد. قطره‌ای لای مژگان پر و برگشته‌ی زن برق زد، و افتاد روی چادرش. صدای گریه‌ی نوزاد بلند شد، زن شروع کرد به تکان دادن بچه و زیر لب زمزمه کردن. دکتر نفس عمیقی کشید و رو به مرد گفت:. _این یک مورد خاصه! ...
  • گزارش تخلف

یکی از لذت‌های ساده و بزرگ زندگی من، غذا دادن به دخترم است

کسانی که این تجربه را دارند، منظورم را می‌فهمند. وقتی مثل یک جوجه می‌نشیند کنارم و با دهان کوچکش، ریزه‌ریزه غذایی را که بهش می‌دم می‌خورد، حس عجیبی بهم دست می‌دهد. با یک دستم قاشق را طرف دهانش می‌برم و دست دیگرم را زیر چانه‌اش می‌گیرم تا غذایی که از دهانش می‌‌افتد، روی زمین یا لباسش نریزد. امروز داشتم همین کار را انجام می‌دادم و طبق عادت، نرمه غذاهای کف دستم را می‌خوردم. این فکر به سرم افتاد که بدون شک این دانه‌های برنج و چکه‌های سوپ، خوشمزه‌ترین غذایی است که تا حالا خورده‌ام. آن‌وقت یاد مادرم افتادم. یادم آمد ماه‌های آخر زندگی بابا‌بزرگ، مادر همین‌‌طوری به او غذا می‌داد و پس‌ریخته‌های دهان بابابزرگ را از کف دستش می‌خورد. آن روزها از این کار مادر لجم می‌گرفت و چندشم می‌شد. آدم چه موجود عجیبی است!!. ...
  • گزارش تخلف

نگاه.. پارک خلوت و ساکت است. باران دیشب هوا را تمیز کرده

گل‌ها و دختان و چمن‌های شسته شده، زیر آسمان آبی، مثل تصویر یک کارت‌پستال به‌نظر می‌آیند. پژوی ۲۰۶ سفید رنگی در خیابان کنار پارک توقف می‌کند. چهار دختر پیاده می‌شوند. رنگ‌‌های سرخ، صورتی، بنفش، و زرد مانتو و شال‌هایشان، جلوه‌ی شادی در زمینه‌ی سبز پارک دارد. صدای خنده‌هایشان با چه‌چه پرنده‌ها قاطی می‌شود. راکت‌های بدمینتون را از ساک ورزشی بیرون می‌آورند و مشغول بازی می‌شوند. بالا و پایین می‌پرند، می‌دوند و هیاهو می‌کنند. چند دقیقه بعد، چنان پرشور سرگرم بازی هستند که نمی‌بینند یک ون مشکی پشت ماشینشان توقف کرده است. سرنشینان ون آن‌ها را زیر نظر گرفته‌اند. ...
  • گزارش تخلف

انسان، درناک‌ترین پدیده‌ی هستی است. هیچ‌چیز مانند انسان بودن دردآور نیست

اصلا گویی انسان و درد هر دو از یک ریشه‌اند و اگر خوب نگاه ‌کنی خواهی دید که انسان در شادمانه‌ترین حالاتش نیز درحال درد کشیدن است. از درد زیبایی خلق می‌کند و با دیدن زیبایی تیر درد در جانش می‌نشیند. زیبایی دردناک است، و انسان زیبایی را هم درک می‌کند، هم دوست می‌دارد. فهمیدن دردناک است، و انسان تمام جانش را صرف فهمیدن می‌کند. انسان دیوانه‌وار شیفته‌ی درد است و درد نیروی حیات و بقای اوست … ...
  • گزارش تخلف

اولا: …من یه دوست دارم که توی یک مغازه کار می‌کنه

دلم می‌خواد باهاش ازدواج کنم و دو تا، شاید سه تا بچه بیارم، و دور از مرکز شهر زندگی کنم …. رومن: [تو صدای قشنگی داری] نمی‌خوای مشهور بشی و مردم ستایشت کنن؟. اولا: دوستم، من رو همینطوری که هستم دوست داره و ستایش می‌کنه …‌_فرمان/کریستف کیشلوفسکی. برگردان: عرفان ثابتی. ...
  • گزارش تخلف

اولا: …مادرم می‌خواد که خواننده مشهوری بشم [اما قلبم ضعیفه و] برای همین باید عمل کنم …

رومن: چی می‌خواین؟. اولا: من از زنده بودنم به اندازه کافی خوشحالم، برام کافیه. آواز خوندن اونقدر برام مهم نیست. از عمل نگرانم … [شما بهترین جراح قلب کشور هستین و می‌تونین خیالم رو راحت کنین] خب بهم بگین …رومن: کاش می‌تونستم. این نوع عمل فقط به‌عنوان آخرین راه حل انجام می‌شه … وقتی دیگه هیچ راهی نمونده …اولا: و من راه دیگه‌ای دارم، درسته؟. رومن: حقیقتش رو بخواید بله، دارین. آواز نخونین …اولا: این مشکل کسیه که می‌خواد. مادرم می‌خواد همه‌چیز داشته باشم …. ‌_فرمان/کریستف کیشلوفسکی. ...
  • گزارش تخلف

زوفیا: …من معتقدم که همه‌ی انسان‌ها خوبی رو درون خودشون دارن

این جهانه که خوبی یا بدی رو متولد می‌کنه …. الزبیتا: و کی درباره خوبی و بدی قضاوت می‌کنه؟. زوفیا: او، که در همه‌ی ماست …الزبیتا: من هیچ وقت توی کتاب‌هاتون چیزی درباره خدا ندیدم …زوفیا: من به کاربرد کلمه‌ی «خدا» علاقه‌ای ندارم. می‌شه بدون استفاده از کلمات معین بازم به خدا اعتقاد داشت. انسان آفریده شده تا انتخاب کنه … در این صورت شاید بتونیم کلمه‌ی خدا رو از زندگی انسان کنار بذاریم …/کریستف کیشلوفسکی. برگردان: عرفان ثابتی. ...
  • گزارش تخلف

اوا (مادر): ما تقریبا هیچی درباره بچه‌مون نمی‌دونیم

نمی‌دونیم چه کس‌هایی رو می‌شناسه و کجا ممکنه باشه. هیچ وقت نمی‌دونستم … هیچ وقت فکر نمی‌کردم اون ممکنه …. استفان (پدر): خیلی بهش دستور می‌دادی، دیگه نمی‌تونست تحمل کنه. همیشه مجبور بود لباسی رو بپوشه که تو می‌خواستی و از چیزهایی خوشش بیاد که تو خوشت می‌اومد … اون همیشه می‌دونست که باید توی همه چیز بهترین باشه تا تو بهش نگی که ناامیدت کرده. دیگه نمی‌تونست این وضع رو تحمل کنه. اون روزی که سرش داد زدی، همون روزی که شیش ماهه حامله بود و توی حموم، دور شکمش جای باندپیچی رو دیدی، اون روز یک چیزی بین شما از بین رفت …/کریستف کیشلوفسکی. برگردان: عرفان ثابتی. ...
  • گزارش تخلف

این [فرار از خانه] اولین تصمیم بالغانه‌ای بود که توی زندگیم گرفتم. بالاخره جلوی مادرم وایستادم

و حالا می‌دونم که می‌تونم این کار رو بکنم. تا پونزده سالگی هیچ وقت دروغ نگفتم. اولین باری که دروغ گفتم حامله بودم و فهمیدم دروغ گفتن آسونه _هیچی راحت‌تر از دروغ گفتن نبود. حالا می‌فهمم که می‌تونم برای خودم تصمیم بگیرم. این هم خیلی آسونه. من دیگه دختر بچه‌ی مؤدبی نیستم که عاشق معلمش بود …. /کیشلوسکی. برگردان: عرفان ثابتی. ...
  • گزارش تخلف

فریاد.. زنم _یا بهتر است بگویم همسر سابقم_ به کلی از من ناامید شده بود

می‌گفت تو آدم ضعیفی هستی، انقدر ضعیف که وقتی صحنه‌ی سر بریدن گوسفندی را می‌بینی، رنگت می‌پرد. انقدر ضعیف که هر وقت عصبانی می‌شوی، به جای داد زدن، آه می‌کشی. انقدر ضعیفی که وقتی کسی حقت را می‌خورد و خشمگین می‌شوی، عوض دفاع از حقت، ساعت‌ها در خلوت می‌نشینی و چیز می‌نویسی. زنم _همان همسر سابقم_ راست می‌گفت. امروز وقتی باخبر شدم که او با یک قصاب ازدواج کرده، آمدم توی اتاقم و بعد از ساعت‌ها، همین چند خط را نوشتم …. ...
  • گزارش تخلف

تومک: چرا اون روز گریه می‌کردین؟.. ماگدا با اندوه لبخند می‌زند …

تومک: مردم اغلب وقتی گریه می‌کنن که دیگه نمی‌تونن زندگی رو تحمل کنن …ماگدا: از اون هم بدتر، وقتی که دیگه نمی‌تونن خودشون رو تحمل کنن …/کریستف کیشلوفسکی. برگردان: عرفان ثابتی.
  • گزارش تخلف

ماگدا: چرا من رو زیر نظر داری؟.. تومک: چون که … چون که عاشقتونم

واقعا عاشقتونم …ماگدا: و چی … چی می‌خوای؟. تومک: نمی‌دونم …ماگدا: می‌خوای بغلم کنی؟. تومک: نه …ماگدا: شاید دلت می‌خواد باهام بری مسافرت. مثلا کنار دریا …. تومک: نه …ماگدا: خب، پس چی می‌خوای؟. تومک: هیچی …ماگدا: هیچی؟!. تومک: هیچی …/کریستف کیشلوفسکی. برگردان: عرفان ثابتی. ...
  • گزارش تخلف

یه یارویی به اسم «کریشتف» بود که یه موقعی برامون کار می‌کرد

با یه دوچرخه از «میکالنیا» می‌اومد سر کار، یعنی از حدود چهل کیلومتر دورتر. هر روز، سعی می‌کرد رکورد روز قبلش رو بشکنه. ازش می‌پرسیدیم امروز چقدر طول کشید؟ می‌گفت بیست و شش دقیقه و چهل ثانیه، یا بیست و پنج دقیقه و سه ثانیه و از این جور عددها. هزار بار این کار رو تکرار کرد. یک روز نیومد سر کار. نیم ساعت، یک ساعت گذشت و ما تعجب کردیم که چه اتفاقی ممکنه براش افتاده باشه. آخرش با عینک اومد. گفت خدای من! ...
  • گزارش تخلف

بی‌عرضه.. مرد، اهمیت زیادی برای این موضوع قایل بود

همواره به خودش می‌بالید که با وجود موقعیت‌های بسیار، پیش از ازدواج خودش را برای همسر آینده‌اش حفظ کرده است. شبی که برای اولین بار با همسرش به رستوران رفت، فراموش کرد پیش از نشستن، صندلی بانو را برایش عقب بکشد. خانم که داشت با عصبانیت رستوران را ترک می‌کرد، در جواب او که پشت سرش می‌دوید و هی می‌پرسید «چی شد عزیزم؟! چی شد؟!» گفت «اگه عرضه داشتی و قبل از ازدواج چندتا دوست‌دختر می‌گرفتی، الان بلد بودی چطور با یک خانم رفتار کنی.» … ...
  • گزارش تخلف