این‌جا تلاش‌های ادبی‌ام (شامل داستان‌ کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگراف‌های منتخبِ کتاب‌هایی که می‌خوانم) را به اشتراک می‌گذارم. گاهی هم موسیقی‌ای که به دلم می‌نشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چه‌اندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh


‌نوشته.. حضرت باران. شما کارت را بکن

بی‌خیال ماشین‌هایی که تازه کارواش بوده‌اند. بی‌خیال جشن‌های برپاشده در فضای باز. نکند یک‌وقت به شما بربخورد. نق‌زدن‌های مردم دیوانه‌ی این شهر کثیف. بگذارید چیزی در گوش‌تان بگویم:. اصلا گور پدر تمام ماشین‌ها و جشن‌ها …. ببینید درخت‌ها و گل‌های افسرده‌ی بلوار را. چه شادمانه می‌خندند …. آه حضرت باران. ...
  • گزارش تخلف

دقت کرده‌ای «دین» و «دینامیت» چه شباهت عجیبی به هم دارند؟

دینامیت قرار بود کوه‌ها را بشکافد، راه‌ها را باز کند، و آدم‌ها به هم نزدیک‌تر شوند. دین هم قرار بود سنگ‌های دل‌ آدم‌ها را نرم کند، راه‌های سعادت را هموار کند، و آدم‌ها به هم نزدیک‌تر شوند. هر دو پدید آمدند تا زندگی را برای بشر آسان‌تر کنند، اما زندگی آسان‌تر نشد که هیچ، انسان‌های بسیاری هم بر سر دین و دینامیت جان باختند. پدیده‌های خوب در دست آدم‌های بد تبدیل به سلاحی مرگ‌بار می‌شوند …. ...
  • گزارش تخلف

آینه‌ها

نوجوان که بودم قبل‌از بیرون رفتن از خانه _حالا چه می‌خواستم بروم تا سر کوچه نان بخرم، چه می‌خواستم بروم عروسی_ جلو آینه می‌ایستادم و موهایم را مرتب می‌کردم. ژل و تافت و سشوار و دو جور برس تخت و گرد همیشه دم دستم بود، و علاوه بر این‌ها یک آینه‌ی دستی که با کمک آن پشت و بالای موهایم را نگاه می‌کردم تا مبادا حتی یک لاخ‌شان نامیزان باشد. مادر از این کارم لجش می‌گرفت و می‌گفت: «والا ما دختر خونه هم بودیم انقدر حساس نبودیم.». خوب یادم هست یک‌بار که توقفم جلو آینه طولانی‌ شده بود و مادر حسابی کفری بود و داشت بهم گیر می‌داد، پدر با آرامش مخصوص خودش _همان آرامشی که همیشه به بی‌خیالی تعبیرش می‌کردم_ برگشت گفت: «چه‌کارش داری؟ بذار راحت باشه. یک وقتی می‌رسه که دیگه یادش نمیاد آخرین‌بار کی خودش رو تو آینه دیده.». آن‌وقت نوجوانی که من بودم برگشت جواب داد: «عمرا اگه اون روز بیاد. مرتب بودن که سن‌وسال نداره. من تا روز آخر عمرم هم همینم.». ...
  • گزارش تخلف

تنهایی ما نه رنگ تنهایی ماه. نه بوی غربت چلچله‌ها را دارد.. تنهایی ما تنهاتر از آن است

که تقسیم شود با ستاره،. که تفسیر شود با کوچ. یا حرفی از جنس آشنایی بشود گفت و شنید با کس. می‌شود اما با او رفت. رسید تا لب پرتگاه جنون. و نشست بر لب یک سنگ بزرگ. نگریست به اعماق. نگریست به اعماق. نگریست به اعماق تیره و زیبای وجود …. ...
  • گزارش تخلف

مشکل شاهرخ.. (قسمت دوم)

خون‌ریزی شدید بود. زخم باید ضدعفونی، بخیه و پانسمان می‌شد. به سمت اورژانس دوید. کسی آن‌جا نبود. انگار همه ناپدید شده بودند و لوازم پزشکی را هم برده بودند. دستش را محکم کرفته بود و فریاد می‌کشید و کمک می‌خواست. پریشان و ناامید به سمت سرویس بهداشتی دوید تا دست‌کم زخم را با آب بشوید. خون از لای انگشتانش روی شلوار و روپوش‌ سفیدش می‌ریخت و او داد می‌زد: «خون! خون! ...
  • گزارش تخلف

مشکل شاهرخ.. (قسمت اول)

شاهرخ تا امشب به روش‌های مختلف کشیک شب را پیچانده بود. اما این‌بار نمی‌شد کاری کرد و باید شب را در بیمارستان می‌گذراند. ساعت یازده شب، جلسه مشاعره با دوستانش در کافه تمام شد. ولی او ماند و چند فنجان دیگر قهوه تلخ نوشید. با خودش تکرار ‌‌می‌کرد: «چیزی نیست. ‌از پسش برمیام. فقط نباید خوابم ببره، همین! نباید بخوابم.». وقتی به بیمارستان رسید و روپوش سفیدش را تن کرد، ساعت دوازده بود. ...
  • گزارش تخلف

جامانده‌ها.. چند روز قبل که با زنش از بیمارستان برمی‌گشت، برای خودش از دست‌فروش یک تی‌شرت خرید

از این‌ها که راه‌‌راه‌های رنگی دارند; سبز، زرد، صورتی، آبی، سوسنی، قرمز …. زنش در اولین فرصت آن را ته کمد، زیر لباس‌ها پنهان کرد. امروز صبح زود که بیدار شد و از زنش پرسید چند شنبه‌است، وقتی زنش جواب داد جمعه، شروع کرد سراغ تی‌شرت‌اش را گرفتن. زن، هم خوشحال شد و هم متعجب. فکر می‌کرد باید دیگر تی‌شرت را فراموش کرده باشد. اما او پشت‌ سر هم تکرار می‌کرد و به زنش می‌گفت: «برو تی‌شرتم رو بیار، می‌خوام تیپ بزنم بریم دربند.». زن به خیالی که این‌بار هم زود از سرش می‌افتد، هی بهانه آورد. اما مرد سخت به این باور چسبیده بود که امروز قرار است بروند دربند و همان جای همیشگی ناهار بخورند. بالاخره زن که اصرارها و نگاه پرحسرت مرد را دید فکر کرد: «هرچه بادا باد، گور پدر حرف مردم، گور پدر آبرو. ...
  • گزارش تخلف

نان‌بر.. نمی‌دانم این فکر اولین بار چه‌طور به ذهنم رسید که بخرمشان!

حالا جوری شده که هر روز توی کلانتری همه منتظرند برای صبحانه‌شان نان شیرمال تازه بیاورم. از رئیس و معاون بگیر تا آبدارچی، یکی‌دوتا می‌خرند. نان را بو می‌کشند و به‌به‌کنان به جان زنم دعا می‌کنند. حضورم را که می‌زنم، تا قبل از رفتن به گشت روزانه‌ام، تمام سی_چهل عدد نان را فروخته‌ام. پولش را هم تمام و کمال می‌برم تحویل پیرزن افلیجی می‌دهم که قبلا حاشیه پارک نان شیرمال بساط می‌کرد، و مجبور بودم بساطش را جمع کنم …. ...
  • گزارش تخلف

وقت آزاد.. مدام مشغول اینم که بین کارهاى مختلفم کارهاى بیشترى انجام بدم

مثلا بین کلاس‌هام و نهار، یک ساعت وقت دارم که تصمیم گرفتم توش به مقاله‌هاى جدید نگاه بندازم. اما معمولا ٢٠ دقیقه بیشتر طول نمی‌کشه. بنابراین بین مقاله‌ها و نهار، یه تایم ٤٠ دقیقه‌اى دارم که توش شروع کردم به یادگرفتن روزى ٤ تا کلمه جدید فرانسوى. این کار هم با تمرین و تکرارش ١٠ دقیقه وقتمو می‌گیره که بین یادگیرى زبان و نهار، نیم ساعت برام می‌مونه. تصمیم گرفتم روزى ١٠ صفحه ادبیات کهن بخونم که ٢٠ دقیقه وقت می‌بره. بنابراین بین نهار و خوندن ادبیات، ١٠ دقیقه باقى می‌مونه. خوندن تیتر اخبار، ٥ دقیقه زمان می‌بره که مناسبه. الان پنج دقیقه وقت اضافه دارم. نمیدونم این ٥ دقیقه رو تمرین طراحى کنم، به مادرم تو وین زنگ بزنم، ویدیوهاى آموزشى که دارم نگاه کنم، یا نامه‌اى که برام نوشتى رو براى هزارمین بار بخونم؟ ...
  • گزارش تخلف

‌های_روزمره …یکی از بزرگ‌ترین اشتباهات ما آدم‌ها این است که برای خوشبخت شدن و سعادت کسی که دوستش می‌داریم، قید آرزوهای خودمان را م

اما حقیقت چیز دیگری است; یک‌روز به خودمان می‌آییم و می‌بینیم هم آرزوهایمان را از دست داده‌ایم، هم کسی را که دوستش داشتیم. و دلیلش هم بسیار ساده است: انسان بی‌آرزو انسانی بی‌هویت است، و هیچ‌کس انسان بی‌هویت را برای مدتی طولانی دوست نخواهد داشت. شاید بگویید قدردانی در برابر آن گذشت، حتما فرد مقابل را ملزم به ماندن خواهد کرد. اما سخت در اشتباهید، زیرا او هرگز عظمت فداکاری شما را درک نکرده و نخواهد کرد. آن هم به یک دلیل روشن و پیش‌پا افتاده: او اصلا آرزوهای شما را نمی‌دانسته و از وجودشان خبر نداشته که بفهمد گذشتن از آن‌ها برای شما چه‌اندازه دشوار بوده است. حتی اگر از آرزوهای سابق‌تان با وی حرف زده باشید، او گوش شنوایی درباره‌ آن‌ها نداشته و همان اندازه بهشان اهمیت داده که مثلا اگر با او از عشق دوران کودکی‌تان سخن می‌گفتید. به‌عنوان چیزی فراموش شده و از بین رفته در گذشته. چیزی چنان بی‌ارزش که حق ادامه‌ حیات نداشته. خب‌، حالا به خیال‌تان گذشتن از چنین چیز بی‌اهمیتی، از دید او «فداکاری عظیم شما» قلمداد خواهد شد؟! ...
  • گزارش تخلف

(قسمت سوم).. زمانی برای خودش

به دستشویی می‌رود و صورتش را می‌شوید. بعد کرم آب‌رسانش را به آرامی روی پوستش می‌مالد. ظرف‌های صبحانه‌ی شوهرش را که صبح زود سر کار رفته جمع می‌کند و پرده‌های هال را کنار می‌زند تا نور بی‌رمق آفتاب از پشت ابرها به داخل بتابد. با خودش می‌گوید: «امروز حتما آفتاب می‌شه.» کتابی برمی‌دارد و روی کاناپه دراز می‌کشد. رمان جذابی است، اما هر کار می‌کند حواسش جمع نمی‌شود و بعد از چند خط خواندن، سررشته‌ی داستان از دستش درمی‌رود. کتاب را می‌بندد و روی میز می‌گذارد. بی‌هدف در خانه قدم می‌زند. از لای در اتاق به بچه نگاه می‌کند که همچنان خواب است. جلو می‌رود و با پشت انگشت اشاره‌اش، گونه‌ی بچه را نوازش می‌کند. ...
  • گزارش تخلف

(قسمت دوم).. زمانی برای خودش

دیروز طبق معمول قبل‌ از ساعت نه صبح بیدار شده بود. بچه همیشه بین ساعت ده تا یازده از خواب بلند می‌شد. این زمان تنها وقتی از روز بود که زن می‌توانست برای خودش باشد. سعی می‌کرد ترتیب کارها را جوری بدهد که این یکی‌ دو ساعت را آزاد باشد و بتواند کتاب بخواند یا چیز بنویسد. اما همیشه کاری پیش می‌آمد. یک‌روز مجبور بود زودتر گوشت ناهار را بار بگذارد، یک‌روز باید پیراهن شوهرش را اتو می‌کرد، چون وقتی بچه بیدار می‌شد استفاده از اتو خطرناک بود. یک‌روز هم مثل دیروز چیز واجبی را تمام کرده بودند و باید قبل از بیدار شدن بچه می‌رفت و می‌خرید. وقتی هم که بچه بیدار می‌شد، مراقبت مدام و کارهای روزمره وقتی برای خودش باقی نمی‌گذاشت. گاهی جلو آینه‌ی قدی می‌ایستاد و به چهره و هیکل خودش نگاه می‌کرد. ...
  • گزارش تخلف