این‌جا تلاش‌های ادبی‌ام (شامل داستان‌ کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگراف‌های منتخبِ کتاب‌هایی که می‌خوانم) را به اشتراک می‌گذارم. گاهی هم موسیقی‌ای که به دلم می‌نشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چه‌اندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh


طلاق.. از وقتی مرد و زن از هم جدا شده بودند، زندگی‌شان ظاهرا فرقی نکرده بود

مرد همچنان صبح تا شب کار می‌کرد و پول درمی‌آورد. زن هم آشپزی و خانه‌داری و بچه‌داری می‌کرد. اصلا انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود. حتی وقتی در جمع بودند همدیگر را عزیزم و جانم صدا می‌کردند. فقط از وقتی که از هم جدا شده بودند، «دوستت ‌دارم» هایشان جایی زیر یک سقف گم شده بود و آن‌ها نمی‌دانستند کجا؟! … ...
  • گزارش تخلف

(قسمت دوم).. مضراب‌ها

چند ثانیه بعد صدای ضربه‌های بدون ریتم به سنتور شروع شد. اول تک مضراب‌های خشک و آرامی روی سیم‌های بم بود. بعد کم‌کم صدا بلندتر و زیرتر، و ضربه‌ها تندتر و محکم‌تر شدند. زیر پتو دندان‌هایم را انقدر به هم فشار دادم که فکم درد گرفت. هر صدایی مثل نیزه‌‌ای تیز به اعصاب و روان تحریک شده‌ام فرو می‌رفت. از جا بلند شدم. به هال رفتم. گوشه‌ی چهارپایه‌ی سنتور را گرفتم و با تمام نفرتی که نسبت به اوضاع احساس می‌کردم، به طرف دیوار پرت کردم. صدای آشفته‌ی سیم‌های ساز طنین وحشتناکی داشت که چند ثانیه‌ی مرگ‌بار کش آمد. ...
  • گزارش تخلف

(قسمت اول).. مضراب‌ها

اسباب و اثاث‌مان وسط هال خانه‌ی جدید پخش و پلا است. زنم بین کارتون‌ها و بقچه‌های کوچک و بزرگ، و بقیه‌ی خرت و پرت‌ها ایستاده و دارد ناخنش را می‌جود. می‌گویم «الان برمی‌گردم» و می‌روم پایین. پول راننده کامیون و کارگرها را که حساب می‌کنم و می‌آیم بالا، می‌بینم زنم رفته توی یکی از دو اتاق‌خواب. می‌گوید:. _به ‌نظرت کدوم اتاق رو براش درست کنیم؟!. می‌گویم:. _نمی‌دونم …باید زودتر بروم خانه‌ی قبلی، کمی تمیزکاری کنم و کلیدها را تحویل صاحب‌خانه بدهم. زنم می‌گوید: «منم میام.» نگاهم که می‌کند گوشه چشمش می‌پرد و تندتند پلک می‌زند. ...
  • گزارش تخلف

تنهایی پروانه …مادر و پدر هرچه می‌خواهند بگویند

اصلا بگذار تمام فامیل دایی پرویز را لکه‌ی ننگ خانواده بدانند. اما من همیشه دوستش داشته‌ام و دارم. ‌عمری باهم بزرگ شدیم. دایی پرویز مهربان و خوش‌برخورد است، و همیشه لبخندی بر چهره‌ی زیبایش نشسته. حتی به آن‌هایی که اذیتش می‌کنند، و به‌خاطر تن صدا و طرز رفتارش مسخره‌اش می‌کنند هم با روی خوش جواب می‌دهد. وقتی ننه‌جون و آقابزرگ توی جا افتاده بودند، فقط او بود که مثل پروانه دورشان می‌گشت. می‌بردشان حمام … زیرشان لگن می‌گذاشت … پخت‌وپز می‌کرد … خرید می‌رفت … خانه را تمیز می‌کرد …. بچه که بودیم، دایی‌ها و خاله‌ها جلو روی خود دایی پرویز به آقا‌بزرگ و ننه‌جون سرکوفت می‌زدند که: «سر پیری بچه می‌خواستین چیکار این نکبت رو انداختین تو دامن ما؟!». دایی پرویز هم سرش را پایین می‌انداخت و گونه‌هایش سرخ می‌شد. ...
  • گزارش تخلف

لگن

مثل هرشب دیر‌وقت از سرکار برگشته بودم و تازه روی کاناپه ولو شده بودم که همسرم، همین‌طور که داشت کار‌های منزل را انجام می‌داد، بی‌مقدمه پرسید:. «راستی تو کی احساس کردی بیشتر از همیشه دوستم داری؟». جواب سوالش را از همان وقتی که پرسید می‌دانستم، اما دلم می‌خواست درباره این موضوع با هم بیشترصحبت کنیم، آخر کمتر پیش می‌آمد ما درباره احساسات واقعی‌مان آزادانه و بی‌پرده حرف بزنیم. برای همین، و بخصوص چون او سر صحبت را باز کرده بود، من هم جواب دادم:. «خودت چی؟». قرار شد هر کدام جداگانه فکر کنیم و بعد آن موقعیت را روی کاغذی بنویسیم. نتیجه هر چه می‌شد، کار کار قشنگی بود. شروع کردم به فکر کردن؛ مثل یک فیلم کوتاه، صحنه‌های برجسته‌ی زندگی مشترک‌مان فریم به فریم از جلوی چشمانم رد می‌شد. از شبی که قرار بود برویم خواستگاری و قبلش من و او با هم رفتیم شیرینی فروشی تا برای مجلس‌مان شیرینی بخریم، و آنجا برای اولین بار دست‌هایمان با کششی جادویی در هم قفل شدند. ...
  • گزارش تخلف

این کار و آن کار.. امروز هم اتفاقی در ساک یکی از کارگرهای افغان، چشمم به بسته دیگری افتاد

وقتی پرسیدم این چیه تو وسایلت، جواب داد: «آقا، زنم گفته برای رفع درد و طولانی شدن کار خوب می‌باشد. من نیز خریداری کردم و رضایت دارم.». توی دلم گفتم: «جون عمه‌ات … بی‌حیا چه رک هم می‌گه زنم گفته … اگه واسه زنت گرفتی تو ساک کارت چه غلطی می‌کنه؟!». چیزی به روی خودم نیاوردم. اما بعد از اتمام کار، در طبقه‌های بالایی پنهان شدم و پاییدمش. کارگرها رفتند و فقط او با یک هم‌وطن دیگرش ماندند. کارگر دیگر پسر نوجوانی بود. فکر کردم «این هم زنش … کثافت بی‌شرف …». منتظر فرصت مناسبی بودم که غافلگیرش کنم و مثل سگ با تیپا از ساختمان بیندازمشان بیرون. ...
  • گزارش تخلف

‌های_روزمره.. دیوانگی کردن همیشه برایم جذاب بوده. به گمانم دیوانگی چیز مفیدی است

مثلا برای پیدا کردن یک دوست خوب، گر چه باید حسابی عاقل بود، اما برای تا آخر ماندن با آن دوست، حتما قدری دیوانگی لازم است. زیرا عقل در درازمدت همیشه کم‌می‌آورد. اصلا دیوانگی یک‌جور خستگی درکردن روح است. زنگ تفریحی است برای کلاس درس سخت زندگی. گاهی باید چرخ‌دنده‌های خشک منطق را با کمی دیوانگی روغن‌کاری کرد تا چرخ زندگی بچرخد. چه کسی گفته زشت است اگر استاد فلسفه از درخت توت بالا برود و توی کوچه با بچه‌های خاک‌وخلی فوتبال بازی کند؟ به کجای هستی برمی‌خورد اگر بازرس تعزیرات حکومتی کراوات ببندد و در عروسی باباکرم برقصد؟. من که فکر می‌کنم اگر گاهی با میل و اراده‌ی خودم‌ تن به دیوانگی نسپارم و از آن لذت نبرم، دیر یا زود بدون میل و اراده‌ برای همیشه دیوانه خواهم شد …. ...
  • گزارش تخلف

خودخور.. اولین چیزی که شنیدم، صدای قار و قور شکمم بود

بعد صدای همسرم را شنیدم که با دهان باز خرخر می‌کرد. با خودم گفتم: «باز شروع شد، باز صبح شد!». دست و صورت نشسته رفتم سراغ یخچال. یک سیب توی جامیوه‌ای پیدا کردم و خوردم. چای دم کردم و نان را در ماکروفر گذاشتم. صبحانه خوردم و از خانه بیرون زدم. آن‌قدر وقت داشتم که خودم را پیاده به شرکت برسانم، برای همین با پول کرایه‌تاکسی‌ام بیسکویت و آبمیوه خریدم و خوردم. کارتم را زدم، برنامه‌ام را تحویل گرفتم و راه افتادم. باید مسیر طولانی و سختی را ویزیت می‌کردم. ...
  • گزارش تخلف

(قسمت دوم).. پرسش اساسی

در بیمارستان دهان به دهان چرخید که دکتر ن، سرشناس‌ترین جراح کودکان کشور که مقیم آلمان است، خبر این تولد خاص را شنیده و به علت نادر بودن این مورد در دنیا، تصمیم گرفته فورا خودش را برساند. دکترهای بیمارستان به پدر و مادر نوزاد دل‌گرمی می‌دادند و می‌گفتند انجام موفقیت‌آمیز این عمل برای دکتر ن یک اعتبار بزرگ است و اگر کسی بتواند بچه را نجات بدهد اوست. دکتر ن مثل فرشته‌ی نجات از آسمان نازل شد و مستقیم از فرودگاه به بیمارستان آمد. بعد از معاینه‌ی نوزاد و دیدن جواب آزمایش‌ها و مشورت با همکارانش در بیمارستان، نظر آن‌ها را تأیید کرد و به آن افزود فقط تا همین امشب برای عمل فرصت هست. هر دقیقه که می‌گذشت شانس بچه برای زنده بیرون آمدن از زیر عمل کمتر می‌شد، زیرا در همین چند روز مقدار زیادی از وزن نوزاد به دلیل درد شدید و تغذیه با سرم کم شده بود. زن و مرد فورا برگه‌های رضایت را امضاء کردند و عمل شروع شد. عملی که ساعت‌های زیادی طول کشید و هیچ کلمه‌ای قادر نیست حال پدر و مادر نوزاد را در این ساعت‌ها درست شرح دهد. زن دو بار بی‌هوش شد و نگرانی تازه‌ای برای همه درست کرد. مرد یا گوشه‌ای می‌نشست و سرش را ب ...
  • گزارش تخلف

(قسمت اول).. پرسش اساسی

مرد جلو گیشه‌ی صندوق بیمارستان توی صف ایستاده بود. چشم‌هایش برق‌می‌زد و لبخند بر لب داشت. تلفن همراهش زنگ خورد:. _الو … چی؟! چی‌ شده … بچه؟ بچه چی؟ … الان اومدم … اومدم. شتابان به طرف راه‌پله‌ها و بعد اتاقی که همسرش بستری بود رفت. نزدیک در، پرستاری را دید که از اتاق بیرون آمد و به سمت انتهای راهرو دوید. ...
  • گزارش تخلف

‌نوشته.. دلم چند تا زخم قشنگ می‌خواهد

از همان زخم‌ها که از زمین و دیوار، از لبه‌ی تیز کمد و میز، می‌نشست بر زانو یا پیشانی‌ام. زخم‌هایی که اگر با بوسه‌ی مادر خوب نمی‌شد، مادر میز و کمد و دیوار را کتک می‌زد تا حواسم پرت شود و دلم آرام بگیرد. و دلم چه ساده آرام می‌گرفت. چه زود فراموش می‌کردم دردم را. چه شد آن دل؟! چرا حالا آرام نمی‌گیرد؟! دل که همان دل است، ولی زخم‌ها …. زخم‌ها دیگر از زمین و دیوار بر زانو و پیشانی‌ام نمی‌نشینند. زخم‌های زشتی هستند که از دوست و آشنا بر دل و جانم می‌نشینند. ...
  • گزارش تخلف

سوراخ.. با پکی عمیق سیگار را روشن کرد

فیلترش را روی زمین گذاشت و میانه‌اش را به زیرسیگاری که لبریز از فیلتر‌های قرمز بود تکیه داد. به پشت روی فرشی که جا‌به‌جای آن سوختگی‌های ریز و درشت دیده می‌شد دراز کشید. پاها را بالا آورد و زانوها را روی شکم جمع کرد. قلک بزرگ سفالی هنوز سبک نشده بود. لبخند زد. قلک را بین زانو‌ها میزان‌ کرد و تکان‌تکان داد. توانست لبه‌ی اسکناسی را کنار برق سکه‌ها از شکاف ببیند. تمرکز کرد و با دقت تیغه‌ی چاقو را داخل شکاف فرو برد. بعد از چندبار تلاش، دوتا سکه روی سینه‌اش افتاد. ...
  • گزارش تخلف

‌های_روزمره …از وقتی که تو نیستی دیگر کسی به «کنسرو ماهی» نمی‌گوید «کنسرت ماهی»، به «شرلوک هولمز» نمی‌گوید «شولوخومز»، به «اس‌ام‌ا

از وقتی که تو نیستی سال‌هاست خاله‌ها و دایی‌ها و بچه‌هاشان را یک‌ جا ندیده‌ام. یک جا که هیچ … خیلی‌هاشان را اصلا ندیده‌ام. دیشب دخترم آلبوم را برداشته بود، عکس تو را نشانم داد و پرسید: «بابا این کیه؟!» به عکست نگاه کردم و چیزی درون سینه‌ام تیر کشید. انگار تمام حجم نبودنت یک‌مرتبه به وجودم هجوم آورد. حس کردم چه‌قدر نیستی، چه‌قدر ندارمت. گفتم: «این عزیز‌جون من بود بابایی. مثل تو که الان مامانی داری، منم یک وقتایی مامانی داشتم.» دخترم باز پرسید: «پس مامانیت کجاست الان؟!» نمی‌دانستم چه بگویم … فقط بغلش کردم و بوسیدمش و گفتم: «هیچ‌وقت مامانیت رو اذیت نکن، اگه بلد نیست با کامپیوتر کار کنه مسخره‌اش نکن، اگه واسه چشم‌زخم و بلاگردون و سفر و مریضی و … اصلا واسه همه‌چیز اسپند دود می‌کنه بهش نگو خرافاتی و نخند.». آخ عزیز‌جون … حالا توی این دنیای بی‌رحم چه کسی دور سرمان اسپند بگرداند وقتی که تو نیستی؟! … … ...
  • گزارش تخلف

سکوتی سخت سرا را گرفته بود

به بیرونی شتافته اهل بیت را بانگ زد بی‌فایده. پس به کوچه شد و شهر را خالی یافت. به هر کوی و سرا که سر کشید و بر هر در و کلون که کوفت، نشان از انسان نبود. مات به منزل برگشته و سرگشته که چون است حکم این حکایت؟! که ندا از نهان آمد: «خود خواسته بودی دوش.» پیر بر حکمت خدا شکر‌گویان و بر غفلت خود لعن‌کنان، رفت تا آب بر روی زند مگر این کابوس آخر شود. لیک دست در آب فرو نبرده، بر آبگینه دید آن‌جا که باید روی خویش بیند، هیچ نیست …. ...
  • گزارش تخلف

رابطه.. می‌دانم مادرش از من متنفر است

هرهفته وقتی مرا با او می‌‌بیند که دست در دست هم می‌گوییم و می‌خندیم، عصبانی می‌شود. می‌گوید دخترش نباید با یک معتاد بی‌سروپا رابطه داشته باشد. من هم تلاش می‌کنم به مادرش بفهمانم که چقدر او را دوست دارم و هرگز ممکن نیست باعث ناراحتی‌اش بشوم. چند هفته پیش که بحث من و مادرش بالا گرفته بود، او ‌آمد دست در گردنم ‌انداخت، خودش را در آغوشم جمع ‌کرد، بوسیدم و گفت که خیلی دوستم دارد. از آن به بعد مادرش کمتر سخت‌گیری می‌کند; حتی قرار شده درباره این‌که من دوروز در هفته بتوانم دخترکم را ببینم فکر ‌کند …. ...
  • گزارش تخلف

از مدت‌ها پیش عزم جزم کرده‌ام به این مسئله نیندیشم که آیا خدا انسان را آفرید، یا انسان خدا را؟!

… با فروتنی تصدیق می‌کنم که برای حل و فصل چنان سؤالاتی استعداد ندارم. من ذهنی خاکی دارم، و از کجا می‌توانم مسائلی را حل کنم که به این دنیا مربوط نیستند؟ و به تو برادر عزیزم هم نصیحت می‌کنم درباره آن هرگز اندیشه نکنی، به‌خصوص درباره خدا و بودن یا نبودنش. برای ذهنی که با اندیشه‌ای آفریده شده که سه بعد بیشتر ندارد، چنان سؤالاتی کلا بی‌مورد است …. از رمان. ...
  • گزارش تخلف

خانه.. زنم گیر داده بود برویم آنجا زندگی کنیم

هرچه می‌گفتم آنجا جای ما نیست با دوتا بچه، دلیل می‌آورد که چه‌طور خودت آنجا بزرگ شده‌ای؟ می‌گفت اگر تو توانستی تا پانزده‌سالگی آنجا زندگی کنی، بچه‌های تو هم می‌توانند مدتی آن را تحمل کنند. خیال می‌کردم دارد شوخی می‌کند، یا دست‌بالا این حرف‌ها را می‌زند تا دل من گرم شود. اما دیدم جدی است. حتی یک‌بار وقتی تلویزیون داشت مستندی درباره روستاها و آسیاب‌بادی‌های قدیمی نشان می‌داد، بچه‌ها را صدا کرد و گفت:. «ببینید، باباتون وقتی مثل شما کوچولو بوده یکی از اینا داشتن. ببینید روستا چه‌قدر باصفا و قشنگه! هوای تمیز! همه‌چیز سالم و طبیعی.». ...
  • گزارش تخلف