این‌جا تلاش‌های ادبی‌ام (شامل داستان‌ کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگراف‌های منتخبِ کتاب‌هایی که می‌خوانم) را به اشتراک می‌گذارم. گاهی هم موسیقی‌ای که به دلم می‌نشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چه‌اندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh


شیطان گفت: «به من گفته شده «بدون تو چیزی نخواهد بود

بدون تو رویدادی نخواهد بود، و رویداد باید باشد.» اینست که برخلاف میل باطنی‌ام، در خدمت ایجاد رویداد هستم، و انجام هر آن‌چه غیرمعقول است. چون چنین فرمان یافته‌ام. و به این ترتیب زندگی امکان‌پذیر می‌شود. البته انسان‌ها رنج می‌برند … اما زندگی هم می‌کنند، زندگی واقعی. چون رنج، زندگی است. بدون رنج، لذت زندگی چیست؟ زندگی به مراسمی بی‌پایان تبدیل می‌شود; مقدس، اما ملال‌آور … …از رمان. ...
  • گزارش تخلف

دیدارهای اتفاقی.. سومین مرتبه که دیدمش، یقین پیدا کردم دیدارهای قبلی اتفاقی نبوده است

آخر سه دیدار اتفاقی در یک روز، و هر بار هم در جایی از شهر به این شلوغی؟!. نمی‌دانم جایی خوانده بودم یا توی فیلمی، مستندی چیزی دیده بودم، که آدم روز آخر عمرش به دلش می‌افتد قرار است بمیرد. و در طول روز سه دفعه با عزرائیل ملاقات می‌کند. اولین بار کنار خیابان دیدمش. منتظر تاکسی بود. برایم دست تکان داد، ولی ماشینم جا نداشت. جور خاصی نگاهم کرد. چیزی در نگاهش بود که نفهمیدم چیست، اما همان نگاه، سبب شد چهره‌اش در خاطرم بماند. چهره‌ای معمولی داشت. ...
  • گزارش تخلف

چند کلمه دوستانه … «حالم خوش نیست، غمگینم، خسته‌ام، بیزارم، تنهایم، بریده‌ام، به آخر خط رسیده‌ام، کاش مرده بودم، خیانت، بی‌وفایی،

مگر من کی هستم که هر چند روز یک‌بار، غریبه‌ای می‌آید و کامیونی از زباله‌های زندگی‌ شخصی‌اش را خالی می‌کند توی دلم و می‌رود؟ نه مددکارم نه مشاورم نه محرم‌اسرار، یک آدم ساده‌ام که زندگی خودم را دارم با دردها و شادی‌ها و غم‌ها و دل‌خوشی‌های خودم. اما حرفم اصلا و ابدا درباره‌ی خودم نیست. می‌دانم مردم‌دار بودن خوب است، شنیدن درد دل آدم‌ها باعث می‌شود آن‌ها از فشار روانی‌شان کاسته شود، هم‌دلی، انسانیت، و … همه را درک می‌کنم، فقط این را نمی‌فهمم که چرا تا حالا، در تمام این مدت، نشده یک نفر برای نمونه بیاید بگوید: «هی فلانی‌! من امروز خوشحال بودم. من امروز خندیدم. امروز اتفاق خوبی برایم افتاد.». نمی‌فهمم چرا دردها و غم‌هایمان را جار می‌زنیم و حتی بسیار بزرگ‌تر از آن‌چه واقعا هستند نشان می‌دهیم، اما لبخندمان را، شادی‌مان را، خوشی‌هایمان را پنهان می‌کنیم. آیا می‌ترسیم خوشی‌هایمان را چشم بزنند؟! ...
  • گزارش تخلف

پسر جان، خدا نکند یک‌وقت بخواهی به‌خاطر اشتباهت از زنی که دوستش داری معذرت بخواهی

حالا هر چقدر هم اشتباهت بزرگ باشد. بیا و به یک زن اقرار کن اشتباه کرده‌ای، بگو «متأسفم، مرا ببخش،» آن‌وقت است که باران سرزنش به دنبال می‌آید! خدا هم بیاید، به‌سادگی نمی‌بخشدت، به خاکساری می‌کشاندت، چیزهایی را که اتفاق نیفتاده پیش می‌کشد، همه‌چیز را به یاد می‌آورد و چیزهایی از خودش به آن می‌افزاید، و تنها آن‌وقت می‌بخشدت. و تازه زنی هم که بهتر از او دیگر نباشد چنین می‌کند. تمام کاسه‌کوزه‌ها را بر سرت می‌شکند. از من داشته باش که همگی آماده‌اند زنده‌زنده پوستت را بکنند، تک‌تکشان، همین فرشته‌هایی که بدون آن‌ها نمی‌توانیم زندگی کنیم!. پسرجان، فاش می‌گویم که هر مرد بانجابت باید زیر سلطه یک زن باشد، و این برای یک مرد ننگ نیست. اما در عین حال هیچ‌گاه به‌خاطر هیچ‌چیز از زن معذرت‌خواهی نکن …. از رمان. ...
  • گزارش تخلف

مادرش خدمتکار بود و پدرش مکانیک. آن‌ها از هم طلاق گرفتند و او مدت‌ها در خانه‌ی اقوام سرگردان بود

توی مدرسه به‌خاطر والدینش خجالت می‌کشید و به دلیل زیبایی‌اش مورد آزار و تهمت‌های جنسی قرار داشت. در چهارده‌سالگی یک گیتار هدیه گرفت و فقط یک جلسه آموزش موسیقی دید. بعد شروع کرد به روش خودش ساز زدن … سال‌ها بعد تبدیل شد به یکی از اثرگذارترین افراد در زمینه موسیقی گرانچ و پانک‌راک …. شهرت و ثروت رویایی، به‌جای این‌که جای زخم‌های کودکی و نوجوانی‌اش را از ذهن افسرده‌اش پاک کند، او را بیشتر عاصی و منزوی کرد. به هروئین و الکل پناه برد تا فراموش کند اما …. درنهایت و در اوج محبوبیت و بی‌نیازی مادی، لوله‌ی تفنگ ساچمه‌زنی را زیر چانه‌اش گذاشت و صورتش را متلاشی کرد. از زندگی «کرت‌ کوبین» کتاب‌ها نوشتند و فیلم‌های مستند ساختند … و او همچنان یکی از تنها‌ترین و غمگین‌ترین انسان‌هایی است که می‌شناسم. گمانم هم جسم و هم روح «مردی که دنیا را فروخت» برای زندگی در این دنیای زشت، زیادی زیبا بود …. ...
  • گزارش تخلف

‌های_روزمره.. آگهی ترحیم روی زمین افتاده بود

راستش هنوز هم مثل وقتی تازه خواندن و نوشتن یاد گرفته‌ بودم، دوست دارم این‌جور چیزها را از زمین بردارم و بخوانم. برش داشتم. مربوط می‌شد به آگهی فوت فردی میان‌سال. همه‌چیزش درست شبیه هزاران آگهی ترحیمی بود که قبلا دیده بودم. اما جمله‌ی کوتاهی از قول همسر متوفی زیر عکس چاپ شده بود که نگاهم را گرفت، طوری که وسط خیابان ایستادم و نمی‌توانستم چشم از آن برگه بردارم. مشخص بود از جمله‌ها و اشعار عامیانه‌ای نیست که موقع سفارش آگهی، پیش رویت می‌گذارند تا انتخاب کنی. نوشته بود: «از رفتنت پریشانم و دل‌خون، ولی دل‌خوش که پشیمان نیستم. چون تا بودی با تمام توان دوستت داشتم.». گرچه تنم از غم این آدم لرزید، اما دلم لبریز شد از عشق. ...
  • گزارش تخلف

‌مال.. آرزویی که به گور رفت.. تازه آشنا شده بودیم

بچه‌‌هایم می‌گفتند می‌تواند جای آرزو را پر کند. روزی ازش پرسیدم: «به ‌نظرت این‌که زنی دست کنه لای موهای شوهرش، کار لوس و چندش‌آوریه؟!». با چشم‌های گشاد شده نگاهم کرد و پرسید: «این چه سؤالیه؟! ‌». جواب دادم: «اون همیشه …». و احساس کردم نفسم پس می‌رود. به گل‌های دامنش نگاه کرد و گفت: «ولی شما که دیگه مو ندارید!» … ...
  • گزارش تخلف

‌های_روزمره …راست گفته‌اند «عشق کشک است.» البته وقتی اولین‌بار این حرف را زدند، از این کشک‌های بسته بندی حاضر و آماده که نبوده

باید کلی می‌گشتی تا کشک درست و حسابی پیدا کنی. اگر کشک خوب گیرت می‌آمد، تازه باید آستین‌ها را بالا می‌زدی …. کشک بوده مثل سنگ، دندان شکن. باید چندین و چند ساعت می‌خواباندی توی آب، تا نم بکشد. بعد می‌رفتی سراغش و توی کشک‌ساب حسابی می‌سابیدی. آن‌قدر می‌سابیدی که حس می‌کردی الان است مچ دستت بشکند. چند مرتبه هم ناخن و سر بند انگشتانت گیر می‌کرد به بدنه‌ی زبر و تیز کشک‌ساب، و دلت ضعف می‌رفت. ولی باز می‌سابیدی و می‌سابیدی تا نفست به شماره بیفتد. تازه بعد از این، نوبت صاف کردن کشک بود. ...
  • گزارش تخلف

‌های_روزمره.. در دنیای اعداد، یک و یک همیشه می‌شود دو

اما در دنیای ما آدم‌ها یک با یک گاهی می‌شود هزار، گاهی هم صفر. یک و یک می‌شود هزار دردسر … یک و یک می‌شود صفر زندگی … می‌دانی چرا؟! من فکر می‌کنم چون ما آدم‌ها گرچه موجوداتی وابسته به اجتماع هستیم، اما در باطن جمع‌ناپذیریم. ما همیشه و همه‌جا در درون خودمان تنهاییم. آن خواننده‌ بر روی سن که هزاران بیننده برایش هورا می‌کشند، آن سیاست‌مداری که برای جمعیت سخنرانی می‌کند، آن عاشقی که معشوق را تنگ در بغل می‌فشارد، همه وقتی با خودشان تنها می‌شوند، این فکر سراغشان می‌آید: «خب که چی؟!» همین است که انسان را همواره از درون تنها نگه می‌دارد. هیچ‌کس جوابش را نمی‌داند و هر کس جواب خودش را دارد. گرچه به دیگران می‌گوییم به این دلیل و آن برهان و در راه فلان آرمان، و حتی شاید خودمان هم بعضی‌وقت‌ها باور کنیم دلیلی داریم، اما در لحظات خالص تنهایی با خویش نمی‌توانیم دروغمان را باور کنیم. و چه‌قدر رسیدن به این حقیقت هول‌ناک و نجات‌بخش است. راستی … تو هم تا حالا از خودت پرسیده‌ای «خب که چی؟!» … ...
  • گزارش تخلف

تنها پاسخ. (قسمت دوم)

خوابم می‌آمد. چندبار چشم‌هایم روی هم رفت و اگر مراد نگرفته بودم، از پشت اسب می‌افتادم. کم‌کم از دور سیاهی‌ چادرها و کله‌ها در دامنه‌ی کوه پیدا شد. آن‌جا همه منتظرمان بودند و تا رسیدیم، باز ساز و آواز و تیر در کردن‌ها شروع شد. از بی‌خوابی گیج و از سواری کوفته بودم. در محیط جدید احساس غریبی می‌کردم. نگاه‌ها رویم سنگینی می‌کردند. همه مرا نشان می‌دادند و درگوشی حرف می‌زدند. گرچه زن‌ها بغلم می‌کردند و می‌بوسیدند، اما دلم گواهی‌های شومی می‌داد. ...
  • گزارش تخلف

تنها پاسخ. (قسمت اول)

خواب دیدم دارند عروسم می‌کنند. خواب عجیبی بود. عجیب از این رو که هیچ چیز عجیبی نداشت. مگر می‌شود خواب این‌قدر طبیعی باشد؟ درست مانند فیلمی مستند بود. نه گربه‌ها پرواز می‌کردند، نه فرشته‌ها آواز می‌خواندند، نه هیچ چیز دیگر. تفنگ دست مردهای ایل بود و تیر هوایی در می‌کردند. زن‌ها با شال‌های زری‌دوزی شده و دامن‌های پرچین رنگارنگ در نور لرزان آتش ایستاده بودند و کل می‌کشیدند. صدای دف و دهل می‌آمد و من، دختری پانزده ساله، درست نمی‌فهمیدم چه اتفاقی دارد می‌افتد. ...
  • گزارش تخلف

آدم‌ها دوستدار جنایت‌اند. همه جنایت را دوست دارند

همیشه دوستش می‌دارند، نه در بعضی لحظات. می‌دانی، انگار مردم به توافق رسیده‌اند درباره‌ی آن دروغ بگویند و از همان وقت درباره‌اش دروغ گفته‌اند. همگی اعلام می‌کنند که از بدی نفرت دارند، اما پنهانی عاشق آنند …. از رمان. ...
  • گزارش تخلف