این‌جا تلاش‌های ادبی‌ام (شامل داستان‌ کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگراف‌های منتخبِ کتاب‌هایی که می‌خوانم) را به اشتراک می‌گذارم. گاهی هم موسیقی‌ای که به دلم می‌نشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چه‌اندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh


‌های_روزمره.. چه‌قدر حال‌وهوای استراحتگاه‌های بین راهی را دوست دارم

خسته و کوفته از نشستن، با کمر درد و زانوهای گرفته، با پاهای خواب رفته و نفس تنگ شده از محیط بسته‌ی اتوبوس یا خودروی شخصی یا قطار، به یکی از این استراحتگاه‌ها می‌رسی. توقفی کوتاه برای غذا و استراحت. پیاده که می‌شوی چه‌قدر احساس آزادی و سبکبالی می‌کنی؛ خمیازه‌ای جانانه، کش و قوسی به بدن، و صدای ترق و تورق مفاصل دردناک -چه درد خفیف لذت‌بخشی. بعد هم چند نفس با تمام حجم ریه و فروبردن هوایی که کمتر گیرت می‌آید. به اطراف که نگاه کنی، در این محیط بیگانه اما ساده و بی‌آلایش، می‌بینی هر کس سرش به کار خودش گرم است و می‌رود پی علاقه‌ی خودش تا از این فرصت کوتاه نهایت استفاده را بکند؛ دو تا پسر دانشجویی که در طول مسیر توی نخ دخترهای جوان صندلی جلویی بودند، به بهانه‌ی تعارف چیپس و تخمه سر صحبت را باز می‌کنند. پیرمرد تنهایی سیگاری می‌خرد و دود می‌کند و آرام قدم می‌زند. چند تا خانم و آقا به سمت وضوخانه می‌روند. بچه‌ها با شور و حرارت خاصی بازی می‌کنند. خیلی‌ها هم می‌روند توی مغازه‌ها تا برای ادامه‌ی مسیر چیزی بخرند یا در رستوران غذا بخورند. ...
  • گزارش تخلف

‌مال.. لباس‌کار جدید.. به همسرش گفته بود طرف لال است

حساب کرد اگر بعد از نمایش سریع لباس را به رستوران برگرداند و دوباره قبل ‌از شام خودش را به خانه برساند، مشکلی پیش نمی‌آید. گوشه‌ای از پارکینگ لباس را پوشید. حواسش را جمع کرد که کلمه‌ای حرف نزند. اما موقع ورود، سر بزرگ لباس به بالای چهارچوب در گیر کرد و او از پشت به زمین افتاد. مهمان‌ها خندیدند. کمرش تیر می‌کشید و اشک به چشمش آمده بود. ولی خنده‌های از ته‌دل پسرش را که دید، بلندشد و شروع‌کرد با بچه‌ها بازی کردن و برایشان رقصیدن. پسرش، کلاه‌بوقی به سر، بین شرشره‌ها و بادکنک‌ها با دوستانش از خنده ریسه می‌رفت. ده‌دقیقه‌ گذشت. ...
  • گزارش تخلف

‌مال.. وقت طلاست.. مرد روی مبل سه‌نفره، جلو تلویزیون دراز کشیده بود

چند کانال را عوض کرد و ریموت کنترل را روی شکمش گذاشت. گفت:. «خواستم گل بگیرم دیدم زود پژمرده می‌شه.». زن که آن‌طرف هال روی مبل یک‌نفره نشسته بود، بدون این‌که چشم از صفحه‌ی موبایلش بردارد گفت:. «آره پژمرده می‌شه.». مرد رفته بود توی نخ یک کلیپ رقص کنار دریا. چند دقیقه بعد که کلیپ تمام شد ادامه داد:. «کیک هم خواستم بگیرم، ولی واسه چربی و قند خون ضرر داره.». زن تند‌تند تایپ می‌کرد و لبخند می‌زد. ...
  • گزارش تخلف

آقا وقتی بودید ما کنارتون عشق کردیم. نگاه‌تون کردیم و از هنرتون لذت بردیم

شما ما رو نمی‌شناختید، ولی ما باهاتون زندگی کردیم، می‌فهمید آقا؟! زندگی. ما تصویر شما رو تو تلویزیون و سینما نمی‌دیدیم که، ما صداتون رو با گوش‌مون نمی‌شنیدیم که … تصویر شما تو قلب ما می‌افتاد، صداتون به جون ما می‌نشست. بعد یکهو می‌گن رفتین. یکی مثل شما مگه می‌تونه بره؟ شما شناسنامه‌اید آقا، شما اعتبارید، شما افتخارید، شما عزتید …. شما یکی بودید و هستید، ولی می‌دونید چند ملیون‌تا از خودتون تو وجود ما تکثیر کردید آقا؟!. هی به دلم می‌گم شما تا همیشه زنده‌اید، ولی چه کنم که این دل صاحب‌مرده حرف حالیش نیست آقا؟! از صبح مثل زن شوهر مرده داره چنگ به صورتش می‌زنه، خاک به سرش می‌پاشه، گیس‌هاش رو می‌کنه و کولی‌بازی درمی‌آره …. ...
  • گزارش تخلف

….. بر خاک گور زانو زدم، دستانم را بالا بردم و برای آخرین‌بار، پدر و مادرم را بدرود گفتم

دعا کردم زندگیشان در دیار بعد از مرگ، سعادتمند باشد. به‌خاطر وجود عزیز آنان بود که آرزو می‌کردم دیار بعد از مرگی وجود داشته باشد، وگرنه خودم اعتقادی به آن نداشتم …. از کتاب.
  • گزارش تخلف

‌مال.. ام، ات.. مرد وارد خانه شد

زن گفت: «اوه‌ اوه!» مرد سلام کرد. زن جواب داد: «صاف برو تو حموم، خونه‌ام رو بو برداشت.» مرد که داشت وارد حمام می‌شد، زن ادامه داد: «لباس‌هات رو بشوری‌ها. تو ماشین لباس‌شوییم نمی‌ندازم.» مرد جواب داد: «خسته‌ام …». «منم خسته‌ام. صبح تا شب کلفتی خونه‌ات رو می‌کنم و بچه‌ات رو نگه می‌دارم. تو کار می‌کنی و پول می‌گیری خستگیت درمی‌ره، من چی بگم که کارگر بی‌جیره‌مواجبم، اونم بیست و چهار ساعته. باید برای خودت و بچه‌ات بپزم، بیارم، ببرم، بشورم …». مرد آهی کشید و در حمام را بست. لباس‌ کار آغشته به بنزین و روغن را در آورد و توی تشت انداخت. ...
  • گزارش تخلف

در توانمندی معدودی، و ناتوانی عده‌ای.. روستایی بود دور از دنیا، و در آن پیرمردی مرغداری‌ داشت

پیری پشت‌خمیده و علیل که بی یارای عصا و آن هم لنگ‌لنگان، قدم از قدم برداشتن نمی‌توانست. لیک هر سحرگاه به مرغداری اندر شده، مرغی یا خروسی در چنگ، بیرون می‌آمد. سر حیوان بر سر سنگی بریده، پر و پوستش کنده، و گوشتش را می‌فروخت. هم از این گذر بود معاش وی، و خلق مات بر کردار او که با کهولتی چنان، چگونه چنین فعل صعب از وی ممکن شود؟! چو هر کس داند که برنایان نیز در فراچنگ آوردن مرغکی چالاک، به دشواری افتند!. قضا را پیر خود نیز نکته نمی‌دانست، و آن را لطفی از الطاف حق، در حق خویش می‌پنداشت. با این‌ همه نیک در خاطرش بود که به گاه رشادت، هر سحرگاه که برای گرفتن مرغی پا به مرغداری می‌گذاشت، جمله طیور از اناث و ذکور، هیاهویی به پا کرده می‌گریختند. و او چندان زمان و همت بر گرفتن مرغی می‌گماشت که نفسش پس رفته، به ستوه می‌آمد. لیک سعی دوچندان کرده، و با دست‌ورویی چنگ کشیده و نوک خورده، عاقبت خسته‌ترین حیوان، روزی آن روزش می‌شد. ...
  • گزارش تخلف

‌مال.. شکارچی‌ها.. ماده‌آهو آهسته از لای بوته‌ها بیرون آمد و به سمت آبگیر رفت

علف‌ها در سمت راست دشت تکان خوردند. آهو صدایی کرد و بره‌ای از لای بوته‌ها بیرون آمده، به سمت مادر دوید. آب می‌نوشیدند. علف‌های سمت راست دشت دیگر تکان نمی‌خوردند. علف‌های سمت چپ دشت تکان خوردند. صدای شلیک، سکوت دشت را درید. شکارچی‌ از علف‌های سمت چپ بیرون دوید. پاهای بره‌ را که می‌بست، از چشمان ماده‌آهو اشک و از پهلویش خون و از پستانش شیر جاری بود. شکارچی‌ خندان ‌گفت: «یک تیر و دو نشان بود.». ...
  • گزارش تخلف

آدمی در زندگی باید گوشه‌ی دنجی داشته باشد تا تمام ناگفته‌ها را بدون نصیحت شنیدن، بدون قضاوت شدن، و بدون ترس از سؤتفاهم و آینده بگو

جای امنی که کلمه، خود کلمه باشد; بی هیچ آرایش و تحریف خودخواسته یا ناخودآگاه. جایی که وقتی می‌گویی دلم تنگ است، خودبه‌خود آغوش گشوده شود. جایی که گریستن کودک پنهان شده در قالب خشک و سخت بزرگ‌سالی، بهانه نخواهد و پاسخ اشک، به‌جای «چرا گریه می‌کنی؟» نرمی سینه‌ و دست نوازشی بر پشت گردن باشد. جایی که کوله‌بار سنگین روزگار را دمی از شانه برداری، بی هیچ نشانی از شرم برهنه شوی و تن به آب بزنی. اگر چنین گوشه‌ی دنج و امنی را جز رو‌به‌روی آینه سراغ داری، خوش‌ به حال تو و روزگارت …. ...
  • گزارش تخلف

گفتم: «هر شب تمام وجودم را تشنگی عشق فرا می‌گیرد.»

با لحنی بسیار جدی گفت: «سینوحه پسرم، عشقی در میان نیست. وقتی که مرد، زنی در کنار ندارد تا با او بخوابد، احساس اندوه می‌کند و وقتی که با زنی می‌خوابد، اندوهی بیشتر از پیش بر وجودش چیره می‌شود.». پرسیدم: «چرا؟!». گفت: «حتی خدایان هم از این راز آگاهی ندارند.» …از کتاب. ...
  • گزارش تخلف

ولی خب ….. وقتی خیلی کوچیک بودم، مثل بیشتر پسر بچه‌ها، دلم ضعف می‌رفت واسه داشتن دوچرخه

اما قسمتم فقط وعده‌های «باشه سربرج» و «اگه معدلت فلان شد» بود. توی همین حال‌وهوا بودم که همسایه‌مون‌ یه دوچرخه‌ی نو واسه پسرش خرید. لعنتی درست همونی بود که من شب‌ها خوابش رو می‌دیدم. همون رنگ، همون شکل، همون اندازه. اصلا انگار رویای من بود، زیر پاهای اون. ولی اون احمق دائم می‌کوبیدش به دیوار و زمین. هنوز ده روز نگذشته بود که دوچرخه دیگه نو نبود هیچ، حسابی درب‌وداغون شده بود. یه روز لنگ‌ظهر، از پنجره دیدم دسته‌ی دوچرخه رو تکیه داد به دیوار و به‌دو رفت توی خونه‌شون. دوچرخه‌ رکابش در رفته بود و لاستیک‌هاش باد نداشت. ...
  • گزارش تخلف

زمانی که برای ورود به هنرکده پذیرفته شدم، از فرط شادمانی سر از پا نمی‌شناختم

تشنه‌ای را می‌مانستم که به چشمه آب زلالی رسیده باشد … آن‌گاه که در آتش اشتیاق به هنر می‌سوختم، به کارگاه می‌رفتم تا به رویایی که داشتم شکل بخشم، اما به من امر می‌شد چیزی دیگری جز آن‌چه می‌خواستم بسازم. استاد می‌گفت: «هنرها نیز مانند حروف الفبا، قواعد و مقرراتی برای خود دارند، و اگر کسی خلاف آن عمل کند لعن و نفرین می‌شود. برای هر چیز سرمشقی وجود دارد که اگر کسی از آن منحرف شود، هیچ‌گاه هنرمند نخواهد شد …». من هم از خودم پرسیدم «چرا؟» بارها پرسیده‌ام «چرا؟» به همین دلیل است که حالا با پیشانی بادکرده در می‌کده نشسته‌ام …. از کتاب. ...
  • گزارش تخلف