این‌جا تلاش‌های ادبی‌ام (شامل داستان‌ کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگراف‌های منتخبِ کتاب‌هایی که می‌خوانم) را به اشتراک می‌گذارم. گاهی هم موسیقی‌ای که به دلم می‌نشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چه‌اندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh


در مقایسه با تمام زشتی‌ها و پلیدی‌هایی که در دنیا هست، مرگ بهترین یار آدمی به شمار می‌رود

به نظر من مرگ خوابی سنگین و طولانی، و شبی خنک پس از یک روز گرم است. به گاه مرگ چشمانت بسته می‌شود و دیگر هیچ نمی‌بینی، قلبت از کار می‌ایستد و آرام می‌شود و دیگر از چیزی گله و شکایت نمی‌کند. به گاه مرگ دستانت در خواب فرومی‌رود و از تو انتظار انجام کاری ندارد. به گاه مرگ پاهایت خسته می‌شود و دیگر در انتظار پیمودن راه‌های بی‌پایان نیست … …از کتاب. ...
  • گزارش تخلف

‌های_روزمره.. تصور کنید در جوخه ‌آتش خدمت می‌کنید و وظیفه‌تان تیرباران کردن مجرمین است

حالا آن مجرم خواه خیانت‌کار به وطن و آرمان‌ها باشد، خواه قاتلی زنجیره‌ای، خواه جاسوس یا یک تبهکار اقتصادی و سیاسی. آیا قادر هستید ماشه را بکشید و انسانی را بکشید؟ قدری تصورش سخت است نه؟ کشتن یک هم‌نوع، حالا از هر نوعی که باشد، آن هم در حالتی کاملا بی‌دفاع و نابرابر، بالاخره بر فکر و وجدان انسان اثری دائمی و عمیق خواهد گذاشت. اما علم روانشناسی این‌جا راه‌کار جالبی ارائه کرده است:. قبل از آماده شدن افراد جوخه اعدام، اسلحه آن‌ها را پر کرده و در یکی از تفنگ‌ها که کاملا شبیه به هم هستند، فشنگ مشقی می‌گذارند. بعد جوری که معلوم نباشد کدام اسلحه با فشنگ مشقی مسلح شده است، آن‌ها را قبل از تیر‌اندازی به افراد جوخه می‌دهند. حالا پس از اجرای فرمان «آتش»، هر فرد جوخه می‌تواند به وجدانش بگوید: «شاید تیر‌های مشقی را من شلیک کرده باشم. شاید او را من نکشته‌ام.». ...
  • گزارش تخلف

#پاراگرافنهاد و قلب آدمی چنان ساده و خوش‌باور است که امیدها و آرزوهای خویش را به آینده گره‌زده، از

نهاد و قلب آدمی چنان ساده و خوش‌باور است که امیدها و آرزوهای خویش را به آینده گره‌زده، از اشتباهات و ناکامی‌های گذشته خود پند نمی‌گیرد، و می‌پندارد که فردای روز از امروزش بهتر خواهد بود. مردم مصر با همین انگیزه در میدان‌ها و خیابان‌ها جمع شده بودند و همگی با این خیال که اگر فرعون جدید به قدرت برسد آینده‌ی آنان نیز روشن و سعادت‌آمیز خواهد شد، بر سر راهش گل می‌افشاندند و شادی می‌کردند. اگر هم کسی ساکت و با تردید میان جمع به این صحنه می‌نگریست، سرنیزه‌ی سربازان فرعون به او هشدار می‌داد و بیدارش می‌کرد! …از کتاب. ...
  • گزارش تخلف

قطره‌ای از دریا.. عبدالرضا از پنجره اتاقش در هتل، بیرون را نگاه کرد

گنبد طلایی زیر نور خورشید برق می‌زد و چشمش را خیره می‌کرد. روی این درخشش باشکوه، کبوترها به شکل لکه‌های کوچکی مدام در حال جا‌به‌جا شدن بودند. کسی به در اتاق زد. عبدالرضا گفت:. _الباب مفتوحة، ادخل …در باز، و پری وارد شد. دست عبدالرضا بالا آمد و گنبد طلایی پشت پرده گران‌قیمت و نوی اتاق محو شد. دست پری بالا آمد و موهای طلایی او از زیر روسری ارزان‌قیمت و پاره‌اش پیدا شد …. کار پری که تمام شد، عبدالرضا یک ربع‌سکه بهار آزادی به او داد. توی اتاق، سکه بین انگشتان پری برق می‌زد. ...
  • گزارش تخلف

‌های_روزمره.. حرفه‌ای که باشی، چیزها برایت شکل دیگری می‌شوند

مثلا جراح متخصص، بسیار عادی با زخم عمیق خون‌چکانی که استخوان شکسته‌ای از آن بیرون زده است رو‌به‌رو می‌شود. زخمی که یک آدم عادی احتمالا از دیدنش غش خواهد کرد. اما او غش نمی‌کند، چون عادت کرده و کارش همین است. یا مددکار اجتماعی حرفه‌ای، با مشکلی مثل کودکی که از ناپدری‌اش کتک خورده است، چه‌طور برخورد می‌کند؟! اگر بخواهد مانند آدم‌های عادی احساسات به ‌خرج بدهد که هر روز باید از «غم مردم را خوردن» دق‌مرگ شود. اما نمی‌شود، چون عادت کرده، چون کارش این است. شاید برای همین هرگز دوست نداشته‌ام و ندارم در هیچ کاری متخصص و حرفه‌ای بشوم، حتی در همین نوشتن که این‌همه برایم عزیز است. دلم می‌خواهد آدمی معمولی باقی بمانم. جوری که از دیدن زخم کوچکی روی زانوی دختر‌بچه‌ای، دلم ضعف برود. ...
  • گزارش تخلف

او محبوبه من بود و دیگر کابوس‌های وحشتناک آزارم نمی‌داد

اما روزهای خوش همچون رویایی کوتاه به یک نفس گذشت و قادر نبودم گذر زمان را متوقف کنم. دیگر نمی‌خواهم در این باره قلم بزنم، چون به یاد آوردن آن خاطرات شیرین، بغضی را پدید می‌آورد که راه بر گلویم می‌بندد و اشک همچون قطرات شبنم بر کلماتم می‌نشیند. هیچ‌چیز مانند خوشبختی آدمی گذرا و سست‌پایه نیست …. از کتاب. ...
  • گزارش تخلف

دردانه.. فروشنده، کارت را از پشت پیش‌خوان به مرد داد و گفت:. _موجودی کافی نیست!

مرد کارت را گرفت. نگاهی به بسته‌ی پوشک در دستش کرد، آن را روی پیش‌خوان گذاشت و گفت:. _مگه چند شده؟!. فروشنده که سرش شلوغ بود جواب داد:. _روش قیمت داره …مرد بسته را برداشت، نگاه کرد و دوباره آن را سر جایش گذاشت. دختربچه‌ای که همراه مرد بود، لباسش را کشید:. _بابا، بابا، پاستیل. _تازه خوردی که بابا جون. _پس بستنی. ...
  • گزارش تخلف

‌های_روزمره.. جوری که دیگه وقتی نگاهش می‌کنی یاد آبی آسمون نمی‌افتی

حالا جالب این‌جاست که اگه مراقب بودی و چند سال انگشترت رو تو انگشتت نگه‌داشتی، یواش‌یواش اون نگین با چربی پوستت عجین می‌شه و بعد دیگه حتی اگه بیفته توی کاسه‌ی روغن و چند روز هم بمونه، باز همون برق و درخشندگی قبلش رو داره. روابط ما آدم‌ها هم همین شکلیه. تازه که با هم آشنا می‌شیم، همه‌چیز رنگ و جلای آسمونی داره برامون. ولی کافیه مراقب هم نباشیم و یک جایی همون اول راه، گند بزنیم به احساسات طرف. دیگه اون آدم مات و کدر می‌شه، و اون رابطه خراب. اما اگه حواسمون بهش باشه و چند سالی با هم سر کنیم، آروم آروم رفتار و منش همدیگه رو جوری درک می‌کنیم که با یک تندی یا رفتار ناجور، برق و جلا از رابطه‌مون نمی‌پره. گمونم بد نیست اگه هر کس وارد یک رابطه‌ی جدی می‌شه، قبل از این‌که هر تصمیمی بگیره، یک انگشتر فیروزه واسه خودش بخره و هروقت به رنگ آسمونیش نگاه کرد، یاد این حرف بیفته. اونایی که انگشتر فیروزه دارن خوب می‌دونن که بعد از چند سال، با این‌که نگین‌شون دیگه مثل روز اول نسبت به روغن حساس نیست، باز هم حسابی مراقبش هستن …. ...
  • گزارش تخلف

آرزوها.. برای دختر خواستگار آمده بود. مادر به او گفت:

«مامانی، با کسی ازدواج کن که دستش به دهنش برسه. کسی که زندگیت رو تأمین کنه و توی زندگی حسرت چیزی رو نداشته باشی. هی به دور و برت و زندگی بقیه نگاه نکنی و آه بکشی. کسی که هرچی خواستی برات فراهم کنه. که نخواد دائم جوش اجاره‌خونه و گرونی و قسط و کوفت و زهرمار رو بزنی …». پدر به این حرف‌ها گوش می‌داد و ساکت بود. بعد در فرصتی مناسب به دختر گفت:. «بابایی، با کسی ازدواج کن که دستش به دلت برسه. کسی که بتونه حرفت رو بفهمه و حرفش رو بفهمی. ...
  • گزارش تخلف

‌نوشته.. از قله‌ی احساس پایین می‌آیم. از کنار چشمه‌های جوشان رد می‌شوم و به کوهپایه می‌رسم

عطر بوته‌های گل وحشی مستم می‌کند، از آن‌ها هم عبور می‌کنم. می‌رسم به دشت هموار منطق. حالا منطقی هستم، خشک و صاف …. خوب که به خودم نگاه می‌کنم، می‌بینم تو حق داشته‌ای. من نه چشم‌های خمار دارم _از آن چشم‌هایی که وقتی نگاه‌شان می‌کنی قند توی دلت آب بشود_ نه چهره‌‌ی جذاب مردانه‌ای که بشود محو تماشایش شد. نه صدای بم خش‌داری که وقتی نامت را صدا می‌زند، بندبند دلت بلرزد. همه‌ی این‌ها به کنار، از ابهت و جلال و جبروت هم در وجود من اثر چندانی نیست، حتی بلد نیستم درست و حسابی اخم کنم. خنده‌دار است که هروقت از دستت عصبانی هستم، جای اخم، گریه می‌کنم. خودمانیم، چه‌طور می‌شود چنین مردی را دوست داشت؟! ...
  • گزارش تخلف

مردم را باید با ارعاب مهار کرد

اگر خدایان اسباب این رعب و وحشت را تدارک ببینند، حکومت برای حفظ خویش نیازی به استفاده از سلاح ندارد. هیچ حکومتی نمی‌تواند بدون ایجاد رعب و وحشت بر اتباع خود فرمانروایی کند، و در آینده نیز وضع به همین منوال خواهد بود. به همین جهت خدایی که نرم و رقیق‌القلب باشد، خدای خطرناکی برای حاکمان است …. از کتاب. ...
  • گزارش تخلف

جاهای خالی.. از دیروز که حلقه را در آورده‌ام، مدام با جای خالی آن بازی می‌کنم

چیزی روی انگشتم کم است. رد سفیدی دور انگشتم مانده که بی‌اراده می‌مالم و نگاهش می‌کنم. صدای زنگ آیفون می‌آید. توی صفحه آیفون نگاهش می‌کنم. تنهاست. می‌گوید آمده چند تکه وسیله شخصی فراموش شده‌اش را ببرد. در را باز می‌کنم و قبل از وارد شدنش می‌روم روی مبل می‌نشینم، همان مبلی که در آغوش هم رویش لم می‌دادیم. می‌آید تو. سلام نمی‌کند. ...
  • گزارش تخلف