این‌جا تلاش‌های ادبی‌ام (شامل داستان‌ کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگراف‌های منتخبِ کتاب‌هایی که می‌خوانم) را به اشتراک می‌گذارم. گاهی هم موسیقی‌ای که به دلم می‌نشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چه‌اندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh


#پاراگرافهنوز در خیالم یک جفت چشم را که به‌سانِ درخشش مهتاب بر سطح دریا بود می‌دیدم، صدای خنده‌ی دل

هنوز در خیالم یک جفت چشم را که به‌سان درخشش مهتاب بر سطح دریا بود می‌دیدم، صدای خنده‌ی دلفریبی را می‌شنیدم و اندامی اثیری را می‌دیدم که جوان و پرطراوت، در پیراهنی نازک و سبک می‌رقصید. تصورات معشوقه از دست رفته‌ام که در نظرم مجسم می‌شد دیگر رنج و آزاری به‌همراه نداشت، بلکه مانند دردی جاندار در درونم زندگی می‌کرد، و شاید از خود زندگی هم باشکوه‌تر بود …. از کتاب. ...
  • گزارش تخلف

تمام روز به این فکر می‌کنم که چه‌طور به تو فکر نکنم. دست‌های کوچک و مهربانت را فراموش می‌کنم

قدم زدن کنار تو را از خاطرم دور می‌کنم. خیالت را لابه‌لای کارهایم گم می‌کنم. همیشه یادم هست که نباید یادم باشد دوستت دارم. همیشه حواسم هست که نباید حواسم به تو باشد. همیشه با خودم تکرار می‌کنم که نباید نام تو را تکرار کنم. دست‌هایم بهانه‌ات را می‌گیرند، در جیبم مشت می‌کنم‌شان. روز هر جور هست تمام می‌شود. اما شب … همین که در بسترم دراز می‌کشم و چشم می‌بندم، کسی کنارم نفس می‌کشد. نفس‌هایش عطر زندگی دارد. ...
  • گزارش تخلف

برج بی‌انتها.. شروع به بالا رفتن از پله‌ها کرد

پله‌هایی که گرد برجی استوانه‌ای شکل، چسبیده به دیواره درونی پیچیده بود. دست به دیوار می‌گرفت و تاتی‌کنان پله‌ها را یکی‌یکی می‌گذراند. در تاریکی بود و نور را بالای سرش احساس می‌کرد. چند دور که رفت، از لای شکاف آجرهای دیوار، کمی نور به داخل ‌تابید. دقیق شد. از میان شکاف اشکال متنوع و رنگارنگی را می‌دید. بالاتر باز هم نور بود. نور بیشتر. حالا قامتش راست، قدم‌هایش چابک، و چشمانش باز بود. ...
  • گزارش تخلف

سینوحه پرسید: «آیا خدایان شما در مورد حق و باطل ابراز عقیده نمی‌کنند؟

در سایر کشورها معمولا خدایان در این موارد تصمیم می‌گیرند.». او نیز متقابلا پرسید: «حق چیست و باطل کدام است؟! در نظر مردم کشور من، حق آن است که ما می‌طلبیم و باطل آن است که همسایگان کشورمان می‌خواهند. این حکمتی ساده است که استفاده از آن، زندگی و سیاست و حکومت را آسان می‌کند. به نظر من که تفاوت چندانی نیز با اصول حکومتی دیگر کشورها ندارد، زیرا در کشورهای دیگر آن‌چه ثروتمندان می‌خواهند حق است و آن‌چه بینوایان می‌خواهند باطل …. از کتاب. ...
  • گزارش تخلف

#پاراگرافقدرت خدایان به‌شکل شگفت‌انگیزی در پیروان آن‌ها نفوذ دارد، درحالی که هرگز زورشان به آنان که

قدرت خدایان به‌شکل شگفت‌انگیزی در پیروان آن‌ها نفوذ دارد، درحالی که هرگز زورشان به آنان که باورشان ندارند نخواهد رسید. من حتی آدمیانی را دیده‌ام، بی آن‌که از مرض خاصی رنج ببرند واقعا درد می‌کشیدند و عاقبت مردند، تنها به این سبب که برخلاف دستور خدایشان مرتکب گناه شده بودند …. از کتاب. ...
  • گزارش تخلف

پس خودم کو؟!.. به زحمت بیش از بیست سال داشتند، تقریبا همان سن‌وسالی که ما ازدواج کرده بودیم

دست در دست هم وارد مغازه شدند. پسر برای خودش تی‌شرت زرد رنگی انتخاب کرد و پوشید. به‌نظر من که قشنگ بود، ولی دختر گفت: «تو هم با این سلیقه‌ات …». پسر خندید و تی‌شرت را درآورد. خیال کردم الان می‌گوید: «عزیزم تو انتخاب کن برام.» ولی تی‌شرت زرد رنگ را به من داد و گفت آن را می‌برد. دختر لب‌ولوچه‌اش را کج کرد و رو برگرداند. پسر یک شلوارک هم انتخاب کرد و قبل از این‌که به من بدهد، نظر دختر را پرسید. دختر که دست‌ها را روی سینه‌اش گره کرده بود، حرفی نزد و از مغازه بیرون رفت. پسر باز لبخند زد. ...
  • گزارش تخلف

پادشاه گفت: «نمی‌خواهم از چنین خدایی چیزی بدانم

جای شگفتی دارد که فرعون چنین خدایی را برگزیده است، چون همه می‌دانند که حقیقت اکثر اوقات برای آدمی زیان به بار می‌آورد و فقیر و تهیدستش می‌سازد. با این‌حال، من به تمام خدایان اعتقاد دارم، حتی آن‌هایی که نمی‌شناسم، چون احتیاط شرط عقل است …» …از کتاب. ...
  • گزارش تخلف

‌مال.. پس از اولین شب.. زن گفت: «تو خیلی خوبی.»

قلب مرد گرم شد. دست‌های زن را گرفت و به صورت او نگاه کرد. اما در چشمان زن اشک حلقه زده بود. قلب مرد یخ بست. می‌دانست حالا زن چه می‌خواهد بگوید. با زن‌ اولش هم همین‌طور شده بود، آن هم بعد از یک سال دوا درمان. همه چیز را به زن گفته بود، و زن می‌خواست امتحان کند. مرد به شب گذشته و تمام داروهای تقویتی لعنت فرستاد. دست زن از میان دستان بی‌حس مرد بیرون لغزید. ...
  • گزارش تخلف

#پاراگرافبه تجربه دریافته‌ام که وقتی دارم عاشق زنی می‌شوم، او به‌نظرم فرشته‌ای مهربان و بره‌ای معصو

به تجربه دریافته‌ام که وقتی دارم عاشق زنی می‌شوم، او به‌نظرم فرشته‌ای مهربان و بره‌ای معصوم می‌آید. اما نمی‌دانم چرا همین‌که مرا در عشق خود گرفتار دید، بی هیچ دلیل روشنی، یکباره تبدیل می‌شود به شیطانی بی‌رحم و گرگی خون‌خوار …. ...
  • گزارش تخلف

روباه و زاغ.. روزی بود و روزگاری بود

زاغکی بود که قالب پنیری دید، بعدش هم آن را به دهان برگرفت و زود پرید. اما بشنوید از احوال صاحب قالب پنیر، که دو دستی بر سرش کوفت و فریاد برآورد:. «آهای سیاه‌سوخته‌ی بدترکیب دزد، می‌دونی پنیر چه‌قدر گرون شده؟! حالا چه خاکی به سرم بریزم …». مرد همین‌طور فریاد زنان و بر سر کوبان، دنبال پرنده دوید. ولی زاغک که گوشش بدهکار قیمت دلار و سکه و کلا تحریم و برجام و این حرف‌ها نبود، رفت و رفت تا به درخت گردویی رسید. روی شاخه‌ای نشست تا با پنیر و گردوی تازه، صبحانه مفصلی بخورد. هنوز قالب پنیر را روی شاخه نگذاشته بود، که دید روباهی پای درخت ایستاده است. روباه چشمش به قالب پنیر افتاد و شروع کرد به تعریف از قد و بالا و رنگ چشم‌ها و پرهای زاغ. ...
  • گزارش تخلف

سم کشنده.. صبح که پسرک بیدار شد، دید هاپو با دهان کف‌کرده گوشه‌ی حیاط افتاده است

هراسان رفت بلندش کند اما بدنش خشک شده بود. هاپو هدیه‌ی پدرش بود. هشت ماه پیش، روزی که پدر می‌خواست برود، هاپو را آورد تا پسرک کمتر بهانه‌گیری کند. توله‌ی کوچکی بود، اما به زودی حسابی رشد کرد. هرچه هاپو بزرگ‌تر می‌شد، پسرک بیشتر به او عادت می‌کرد. بهش غذا می‌داد، می‌شستش و باهاش حرف می‌زد. از دلتنگی‌اش برای بابا می‌گفت، از کارهای مخفیانه‌ی دوستانش در مدرسه، از گریه‌های یواشکی مادرش، و از تمام رازهایی که نمی‌توانست به کس دیگری بگوید. وقتی هاپو آن‌قدر بزرگ شد که بتواند واق‌واق کند، یک روز مرد همسایه در زد. پسرک شنید که مرد به مادرش گفت نگه‌داشتن حیوانی نجس توی خانه صلاح نیست. ...
  • گزارش تخلف