این‌جا تلاش‌های ادبی‌ام (شامل داستان‌ کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگراف‌های منتخبِ کتاب‌هایی که می‌خوانم) را به اشتراک می‌گذارم. گاهی هم موسیقی‌ای که به دلم می‌نشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چه‌اندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh


‌.. چه معنی دارد؟!

اگر از بنده بپرسید، باید عرض کنم بسیار بسیار کار به‌جایی بوده دستگیر کردن آن دخترک رقاصه. چه معنی دارد رقصیدن در این مملکت؟! چه معنی دارد وقتی پدرهای این مملکت شب‌ها شرمنده‌ی شکم زن و بچه‌شان از سر کار به خانه برمی‌گردند، شما بیایی برقصی؟!. چه معنی دارد وقتی مادرهای این مملکت یادشان رفته آخرین بار کی بدون فکر و خیال فردا خوابیده‌اند، شما بیایی برقصی؟!. چه معنی دارد وقتی در این مملکت داریم روز به روز فقیرتر و از دنیا منزوی‌تر می‌شویم، شما بیایی برقصی؟!. چه معنی دارد وقتی بیمارهای این مملکت دارند از بی‌دارویی تلف می‌شوند، شما بیایی برقصی؟!. چه معنی دارد وقتی به کودکان در خیابان و مدرسه تجاوز می‌شود، شما بیایی برقصی؟!. چه معنی دارد وقتی خوزستان روی تمام ثروت این مملکت خوابیده و خوزستانی‌ها دارند توی بی‌آبی و بی‌هوایی و کثافت جان‌می‌کنند، شما بیایی برقصی؟!. چه معنی دارد وقتی افغانستانی‌ها دارند به دلیل شرایط سخت اقتصادی از این مملکت فرار می‌کنند، شما بیایی برقصی؟!. ...
  • گزارش تخلف

‌های_روزمره.. من هیچی نیستم

بچه که بودم گاهی چنان می‌رفتم توی خیال و رویا، و حواسم از درس و مشق پرت می‌شد، که مادر دعوام می‌کرد و بابا می‌گفت: «ولش کن زن. همه که قرار نیست دکتر و مهندس بشن. بالاخره دنیا حمال و آشغالی هم لازم داره.». البته حمال و آشغالی نشدم. ولی خب، اونی که توی خیال و رویاهام می‌دیدم هم نشدم. دیشب سر موضوعی با زنم بحث می‌کردیم که ناخودآگاه یاد حرف بابا افتادم. زنم می‌گفت: «زندگی شبیه کتاب‌هایی که می‌خونی و داستان‌هایی که می‌نویسی نیست. اون‌ها هیچی نیستن.» می‌گفت: «باید بزرگ بشی و دست از این بچه‌بازی‌ها برداری.». نمی‌دونم اون که تا حالا به‌جز کتاب‌های حسابداری کتاب دیگه‌ای نخونده، از کجا می‌دونه زندگی لای کلمات چه شکلیه؟! ...
  • گزارش تخلف

نظریه داغ آقای فیلسوف.. گمونم باید برم اداره‌ای، سازمانی، جایی این نظریه رو ثبت کنم

نمی‌دونم جایی هست که نظریات مهم رو هم ثبت کنه؟ یا نه، فقط اختراعات مادی رو ثبت می‌کنن! به‌هرحال گور بابای همه‌شون. من نظریه‌ام رو دارم، ثبت شده یا ثبت نشده. حالا هر چی. هی … چیه؟ کنجکاو شدی بدونی این نظریه چیه که انقدر دارم براش پرپر می‌زنم؟ نه بابا … شاید اون‌قدرها هم آش دهن‌سوزی نباشه. یعنی با خودم فکر می‌کنم اگه انقدر عالی بود، لابد به ذهن درب و داغون من نمی‌رسید. ...
  • گزارش تخلف

سرخ.. موهای تازه کوتاه شده‌اش را ژل زده و رو به بالا شانه می‌کند

روی میز آینه، قوطی رنگ گواش سرخ، کنار تی‌شرتی سرخ رنگ است. تی‌شرت را جلوی بدنش می‌گیرد؛ دست‌کم سه شماره بزرگ‌تر. خودش را توی آینه برانداز می‌کند، آرم تیم محبوبش را روی تی‌شرت می‌بوسد. دلش می‌تپد برای رفتن به آزادی و همراه هزاران سرخ‌پوش دیگر، یک‌نفس فریاد کشیدن. اولین بار که به ورزشگاه رفت را هرگز فراموش نمی‌کند؛ چله‌ی زمستان، کاپشن پف‌دار و گشاد برادرش را پوشیده و کلاه بزرگ بافتنی پدر را برداشته بود. پدر اگر می‌فهمید پوستش را می‌کند، اما او رفته بود. صورتش را، به‌خصوص روی ابروها، حسابی رنگ کرده و تک و تنها زده بود به دل سیل سرخ‌پوشان. ولی تابستان ماجرا فرق می‌کند. کار رنگ مالیدن به صورت که تمام می‌شود، شال بلندی را محکم دور سینه‌اش می‌پیچد. ...
  • گزارش تخلف

اولین فرصت.. کابین آسانسور را بالا می‌برند و ترمزش را می‌زنند

با جعبه ابزارم می‌پرم توی چاله آسانسور. تو بگو تنور نانوایی. جای نشتی آب از نم دیوار پیدا است. باید با تیشه دیوار را بکنم تا به لوله برسم. مشغول می‌شوم. بهتر است تا از گرماخفه نشده‌ام ترتیبش را بدهم. از بس عرق کرده‌ام تیشه در دستم لیز می‌خورد و لباس به تنم چسبیده است. هر ضربه‌‌ای که می‌زنم، مقداری نرمه‌سیمان به صورتم می‌پاشد. چیزی نمانده است. ...
  • گزارش تخلف

مردگی.. جوان که بودم در جنگلی بزرگ گم شدم. همه ‌جای زمین شبیه هم بود

از آسمان هم به‌جز گاه‌گاهی یک تکه‌‌ی کوچک و ابری، چیزی دیده نمی‌شد. بی‌هدف دور خودم می‌چرخیدم. به خودم امید می‌دادم و خوشحال بودم که هنوز زنده‌ام. ناگهان سایه‌ای را در برابرم دیدم. خرس سیاه، خوف‌ناک و عظیم، ایستاده بود و نگاهم می‌کرد. احساس کردم اگر فرار یا مبارزه کنم، کشته خواهم شد. شنیده بودم خرس کاری به مرده ندارد. این را توی کتاب‌ها و فیلم‌ها می‌گفتند. دراز کشیدم و خودم را به مردن زدم. ...
  • گزارش تخلف

داستان بسیار معمولی و بی‌اهمیت یک زن موقتی و رایگان …قاضی خواندن پرونده را تمام کرد و رو به مرد گفت:

«شما از این خانم شکایت کردید که با مجسمه‌ی دکوری سرتون رو شکسته. درسته؟!». مرد با سر باندپیچی شده جواب داد:. «بله. نامه‌ی پزشک‌قانونی و اعتراف خودش توی پرونده هست.». قاضی از زن پرسید:. «شما دفاعی ندارید؟!». زن گفت:. «دفاع؟! ...
  • گزارش تخلف

‌های_روزمره.. من بسیار کم تلویزیون می‌بینم و تعداد اندکی از بازیگران را می‌شناسم

اما بعضی‌ از چهره‌ها را هر اندازه هم که با تلویزیون قهر باشی، نمی‌شود ندید و نشناخت و دوست نداشت. بعضی‌ها پایشان را روی پله‌ای بسیار بلندتر از صداوسیما گذاشته‌اند. بعضی‌ها جای پای‌شان را در قلب مردم محکم کرده‌اند نه در شهرت و پول. بعضی‌ها عاشقانه در راه‌شان استخوان خرد کرده‌اند تا شده‌اند انتظامی، شکیبایی، عبدی، مشایخی، پرستویی، کیانیان، ارجمند … و خیلی ‌اسم‌های بزرگ دیگر مثل فخیم‌زاده. همان مهدی فخیم‌زاده‌ای که عده زیادی مانند من، و خیلی بیشتر از من، دوستش دارند. همان «نمکی» که این روزها حال خوشی ندارد. ما هم حال خوشی نداریم و برایشان دعا می‌کنیم. اما روی صحبتم، (یا بهتر است بگویم سوالم) با آن فرد یا افرادی است که نشسته‌اند تا برای یک چهره‌ی مطرح مشکلی پیش بیاید و زود شایع کنند: «مهدی فخیم‌زاده درگذشت!!». نمی‌فهمم چه لذتی دارد چزاندن مردم؟! ...
  • گزارش تخلف

امنیت.. داشت آگهی‌های استخدام را می‌خواند که چشمش افتاد به مقاله‌ای درباره‌ی فواید گیاه‌خواری

مقاله‌ی علمی و متقاعد کننده‌ای بود. طوری که همکارها متوجه نشوند مقاله را در کیفش گذاشت. رئیس صبح گفته بود شرکت این ماه هم توان پرداخت حقوق ندارد ….
  • گزارش تخلف

سندان (زمزمه).. وقتی زن و شوهر با پسرشان وارد مغازه‌ام شدند، بی‌اختیار فکر کردم:

«مادر سفید و بور، پدر هم قد‌بلند و خوش قیافه، پسرشان چه کوتوله و سیاه و زشت شده!». تفاوت جوری بود که اگر پسرک به آن خانم «مامان» نمی‌گفت، باورم نمی‌شد فرزند این زوج باشد. فرفره چوبی‌ای در دست داشت که تلاش می‌کرد کف دستش بچرخاند. فرفره افتاد و رفت زیر میز. بچه زانوزد تا فرفره را بردارد اما دستش نمی‌رسید. تا بلند شد، اولین پس‌گردنی را از مادر خورد. مادر غرید:. «خاک تو سرت! شلوار نو رو به گند کشیدی. ...
  • گزارش تخلف

گرد.. مادر داشت موهایش را سشوار می‌کشید

صدای دختر از اتاق کناری آمد: «مامان … اون شال حریر من کجاست؟!». مادر سشوار را خاموش کرد، دستی به زیر موهایش زد و پف آن‌ها را وارسی کرد. سرش را به چپ و راست گرداند و حالت موها را در آینه نگاه کرد. در کرم‌پودر را باز کرد و گفت: «چه می‌دونم، بگرد ببین کجا گذاشتی!». شروع کرد به کرم زدن. در اتاق باز شد و پسرش آمد تو. «ماشین رو بردم کارواش. عروسک شده. به بابا می‌گی من اونجا بشینم پشت فرمون؟!». ...
  • گزارش تخلف

تمامی بشریت در عصر ما به اجزاء منقسم گشته است. همه سر در کار خود دارند

هر کسی خود را دور نگه می‌دارد، خودش را و اموالش را از دیگران پنهان می‌کند و با خود می‌گوید: «حالا چقدر قدرتمندم و چقدر در امنیت»، و از فرط دیوانگی نمی‌فهمد که هرچه بیشتر روی هم انبار کند، بیشتر در ناتوانی و نابودی فرو می‌شود. چون عادت کرده است تنها به خودش متکی باشد و خودش را از همگی ببرد. خودش را طوری بار آورده است که به یاری دیگران، به آدمیان و به بشریت، ایمان نداشته باشد. تنها از ترس به خود می‌لرزد که مبادا پول و امتیازی که برای خودش به دست آورده، از دست بدهد. این روزها در همه جا دیگر نمی‌فهمند که امنیت واقعی در یگانگی جمعی یافته می‌شود، و نه در تلاش جدا افتاده فردی. اما این فردیت سهمناک باید پایانی داشته باشد. و ناگهان همگی درخواهند یافت که چه غیرطبیعی از هم جدا مانده‌اند. این روح زمان خواهد بود، و مردم در شگفت می‌شوند که چطور این همه وقت در تاریکی نشسته بودند و روشنایی را نمی‌دیدند …. از رمان. ...
  • گزارش تخلف

تله.. تیپ و قیافه مرد تازه‌وارد به روستایی‌ها نمی‌ماند

صبح زود به روستا آمده و توجه اهالی را جلب کرده بود. از همه درباره شاهین‌های این اطراف می‌پرسید. پیر و جوان هم به او می‌گفتند: «این‌جا شاهین نداره.». اما مرد تازه‌وارد جواب می‌داد:. «شما می‌گید سال‌ها این‌جا زندگی کردید و مطمئن هستید دوروبر این روستا شاهین وجود نداره؟! ولی من یکی از تله‌هام رو کار می‌ذارم و تا قبل‌ازظهر یک شاهین می‌گیرم. من کارم همینه.». بعد هم رفت و تله را جایی دور از دست‌رس، اما جوری که همه ببینند، کار گذاشت. ساعتی گذشت. ...
  • گزارش تخلف