این‌جا تلاش‌های ادبی‌ام (شامل داستان‌ کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگراف‌های منتخبِ کتاب‌هایی که می‌خوانم) را به اشتراک می‌گذارم. گاهی هم موسیقی‌ای که به دلم می‌نشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چه‌اندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh


پزشک متخصص: … به خونه تلفن کردم، زنم خوابیده بود

پدرم گوشی رو برداشت و با صدای آروم صحبت می‌کرد تا زنم رو بیدار نکنه. پرسیدم «حال بچه‌ها چطوره؟» پدرم گفت «اوه، حالشون خوبه. داشتم باهاشون بازی می‌کردم. دخترت خیلی هیجان‌زده شد و خودش رو خیس کرد. پسرت از خواب که بیدار شد گرسنه بود، بهش غذا دادم. حالا کاملا خوشحاله و داره غان و غون می‌کنه.» من خندیدم و پرسیدم «چی می‌گه؟!» احتمالا پدرم گوشی رو به طرف پسرم گرفته بود، چون از اون طرف فقط صدای گوگو‌، گاگا می‌اومد. این صحبت حدود ساعت یازده بود. من بیمارستان رو ساعت دوازده ترک کردم، ولی وقتی رسیدم خونه دیگه چیزی باقی نمونده بود … به جای خونه فقط یک گودال بزرگ توی زمین بود …. /کریستف کیشلوفسکی. ...
  • گزارش تخلف

ولی الان سه‌ ماهه حامله‌ هستم، ولی این بچه مال شوهرم نیست

اگه الان سقط جنین کنم، ممکنه دیگه هیچ‌وقت بچه‌دار نشم. ولی اگه شوهرم زنده بمونه، بچه رو نمی‌خوام. مردی که بچه مال اونه خیلی برام عزیزه. نمی‌دونم باورتون می‌شه که آدم ممکنه در آن واحد عاشق دونفر باشه …. پزشک متخصص: شوهرتون حتما باید بدونه که بچه مال اون نیست؟. دوروتا: بعضی کارها رو نمی‌شه در قبال دیگران انجام داد، بخصوص اگه اون‌ها رو دوست داشته باشیم. و بخصوص اگه اون‌ها درحال مرگ باشن …/کریستف کیشلوفسکی. برگردان: عرفان ثابتی ...
  • گزارش تخلف

پاول: چرا بابا مثل تو به کلیسا و پیش پاپ نمی‌ره؟

ایرنا: خب، پدرت وقتی یه‌ذره از تو بزرگ‌تر بود، می‌گفت آدم این‌قدر دانا هست که بتونه همه‌ی کارها رو خودش به تنهایی انجام بده. می‌گفت که می‌تونه همه‌چیز رو توی خودش پیدا کنه …پاول: مگه این‌طور نیست؟!. ‌_فرمان/کریستف کیشلوفسکی/برگردان: عرفان ثابتی. ...
  • گزارش تخلف

کریشتف: انسان یه ماشینه. قلب یه پمپ و مغز یه کامپیوتره

فرسوده میشه و از کار می‌افته، همین. بگو ببینم چیزی هست که نفهمیده باشی؟. پاول: بله، ولی … (روزنامه را نشان می‌دهد) اینجا نوشته: «طلب آمرزش برای روح او.» توی دائرة‌المعارف چیزی درباره‌ی روح نبود …کریشتف: روح یه‌ چیز فرمالیته‌س. وجود نداره …پاول: عمه می‌گه وجود داره …کریشتف: آدم‌هایی هستن که با فکر کردن به این چیزها راحت‌تر زندگی می‌کنن …‌فرمان/کریستف کیشلوفسکی/برگردان: عرفان ثابتی. ...
  • گزارش تخلف

پاول: بابا … چرا مردم می‌میرن؟!

کریشتف: به دلایل گوناگون … از ناراحتی قلبی، از تصادف، از پیری …. پاول: نه، اصلا منظورم این بود که چرا باید مرگ وجود داشته باشه؟. کریشتف: مرگ؟ تو دائرة‌المعارف دنبالش بگرد …‌فرمان/کریستف کیشلوفسکی/برگردان: عرفان ثابتی. ...
  • گزارش تخلف

بدترین اتفاقی که در یک رابطه ممکن است بیفتد این است که کاری کنیم طرف مقابل از درست بودن و راستی خودش پشیمان بشود

آن‌وقت هم یک رابطه را از هم پاشیده‌ایم، هم یک انسان را، و از همه مهم‌تر، راستی و درستی را محکوم به نابودی کرده‌ایم. راستی و درستی‌ای که این روزها این‌همه کم‌یاب است ….
  • گزارش تخلف

سلام لیلی جانم. احتمال اینکه این کاغذ به تو برسد حتی از دیدار دوباره‌مان هم کمتر است

اما این تنها راهی است که می‌توانم در این دقایق خودم را کنار تو احساس کنم. لیلی جانم، امروز عملیات لو رفت. الان دور و برم پر است از خون، از نفرت، از خشم، از بدن‌های تکه‌تکه‌ی دوستانم که دیشب با هم می‌گفتیم و می‌خندیدیم. از خاطراتمان با خانواده‌مان می‌گفتیم. حالا آن خاطرات دارند بالای سر هر جنازه‌ای شیون می‌کنند. اما لیلی جان، بگذار راستش را بگویم، وسط این دشت وحشت‌زده، از فرشته‌ها خبری نیست. فرشته تو بودی. خدا در آغوش تو بود، نه در این سنگرها. توی این خاکریز من دارم با پاهای متلاشی شده، دور از عشق می‌میرم، بدون امید. ...
  • گزارش تخلف

دفترچه جادویی

اولین برگ دفترچه را به راننده تاکسی خواب‌آلود و بدعنقی داد که در آن اول صبح، او را به محله‌ای در بالای شهر رسانده بود. برگ دوم را داد به مشاور املاک و از او خواست هرچه زودتر خانه‌ای لوکس و مبله در بهترین منطقه شهر برایش پیدا کند. مشاوران املاک، برعکس راننده تاکسی آدم‌های شادی بودند و به او قول دادند خیلی فوری خانه را برایش بخرند. از دفتر مشاور املاک تا خانه پدرزنش راهی نبود. تصمیم گرفت پیاده برود و سری هم به یک نمایشگاه خودرو بزند. در نمایشگاه، سومین برگ دفترچه را روی کاپوت یک ماشین گران‌قیمت گذاشت و از فروشنده پرسید چه مبلغی باید بابت خرید ماشین بنویسد؟!. از نمایشگاه خودرو مستقیم به جلو خانه پدرزنش رفت و انگشتش را روی شاسی زنگ فشرد و نگه داشت. از خلال صدای زنگ، صدای زنش شنیده می‌شد که می‌گفت: «زود تماس بگیرید بیان.». زنش که در را بازکرد، انگشتش را از روی شاسی زنگ برداشت. ...
  • گزارش تخلف

شکستنی‌ها

قبل از ازدواج عهد کردند هرگز درباره‌ دو چیز صحبت نکنند: زن درباره‌ سر طاس مرد، و مرد درباره‌ بینی عقابی زن. چند سال بعد درحالی زیر برگه‌‌های طلاق را امضاء ‌می‌کردند که مرد بینی عروسکی زن، و زن سر پرموی مرد را شکسته بود …. ...
  • گزارش تخلف

نویسنده:.. من و جوجه

مادر، گلاب را که ریخت روی قبرم، فهمیدم حالش خیلی خوب است; یک لبخند او، یک لبخند من، اوضاع جور بود. گفت: مادر! مسعود! برای جوجه _بلافاصله اصلاح کرد_ برای خواهرت خواستگار آمده. پسر خوبی است، دستش به دهنش می‌رسد، تحصیل‌کرده است. آمده‌ام ازت اجازه بگیرم. به‌به! بالاخره ما را هم داخل آدم حساب کردند. مادر گفت: برادر بزرگش هستی، اجازه‌ی تو شرط است. ...
  • گزارش تخلف

درد.. همان‌طور که سطح هوشیاری‌ زن بالا می‌رفت، دردش بیشتر و ناله‌هایش بلندتر می‌شد

وقتی از روی تخت روان به تخت اتاق منتقلش کردند، جیغ می‌کشید و ملافه‌ها را چنگ می‌زد. در اوج بی‌تابی و از میان صدای جیغ‌هایش، گوشش منتظر شنیدن صدای گریه بود. صدای گریه می‌آمد، اما این صدای گریه‌ی نوزاد نبود. صدای گریه‌ی مادر و همسرش بود. ساکت شد. درد بریدگی عمیق زیر شکمش را فراموش کرد. مبهوت به چهره‌های غم‌بار ملاقات‌کنندگان نگریست، و دوباره به عالم بی‌هوشی فرو رفت …. ...
  • گزارش تخلف

خانه‌ی کلنگی.. هر چه زن و بچه‌های حاج‌کریم التماسش کردند، فایده‌ای نداشت

او چند روز پیش از مرگ محتملش، تنها دارایی‌اش را که خانه‌ای کلنگی در محله‌ای قدیمی و نزدیک حرم بود، به حاج‌امین _دوست و همسایه‌ی دیوار به دیوارشان_ فروخت و قبری در صحن حرم گرفت. تمام عمر با این باور زندگی کرده بود که هرکس آن‌جا دفن شود، مستقیم به بهشت خواهد رفت. باقی پول را هم سپرد به حاج‌امین تا وقف زوار حرم کند. بعد با خاطری آسوده نفس آخر را کشید. در صحن حرم، حاج‌امین جلوتر از همه، و زن و بچه‌هایش پشت سر دیگران برایش نماز خواندند. کمی بعد زن و بچه‌هایش به خانه‌ای اجاره‌ای در حاشیه‌ی شهر اسباب کشیدند، و حاج‌امین خانه‌ی خودش و حاج‌کریم را کوبید و یک هتل بزرگ ساخت. او هر سال مبلغی از درآمد هتل را به‌عنوان «سهم وقف حاج‌کریم» کنار می‌گذاشت و به دفتر اوقاف حرم می‌داد. سال‌ها بعد، قبر حاج‌کریم را با کلنگ شکافتند و استخوان‌های پوسیده را بیرون آوردند. موعد قرارداد به‌سر رسیده، و نوبت نفر بعدی بود که مستقیم به بهشت برود. ...
  • گزارش تخلف

نویسنده:.. بازی عروس و داماد.. زری‌جان سی و شش سالش بود و هنوز عروسی نکرده بود

برادر کوچکش که برای تحصیل روانه‌ی غرب شد، زری‌جان از هفت دولت آزاد شد. اول به آقافرزین، ساندویچی محله‌شان پیشنهاد ازدواج داد و بعد به احمدآقا، میوه‌فروش محله‌شان. زری‌جان از صبح تا شب جلوی مغازه‌ی لباس ‌عروس‌فروشی سر میدان محله‌شان می‌ایستاد و لباس‌ها را نگاه می‌کرد و دل هر بیننده‌ای را می‌سوزاند. بالاخره جلسه‌ی خانوادگی برای این معضل بزرگ تشکیل شد. مادر پیر از همه‌ی پسر و دخترهایش خواست فکری به حال زری‌جان بکنند و گفت: زری‌جان روزی هزار بار استخوان‌های پدرش را در گور می‌لرزاند. فرهاد، برادر بزرگ زری‌جان گفت می‌تواند یک شوهر قلابی برای زری‌جان دست ‌و پا کند و یک جشن عروسی برای او راه بیندازد، بلکه زری‌جان آرام بگیرد. عباس، یکی از کارگرهای کارگاه فرهاد پذیرفت که با زری‌جان ازدواج کند. عروسی مجللی برای زری‌جان گرفتند و عملا زری‌جان عروس شد. روز بعد از عروسی، زری‌جان دوباره لباس عروس پوشید و عباس‌آقا را وادار کرد لباس دامادی‌اش را بپوشد و سر سفره عقد بنشیند. ...
  • گزارش تخلف