این‌جا تلاش‌های ادبی‌ام (شامل داستان‌ کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگراف‌های منتخبِ کتاب‌هایی که می‌خوانم) را به اشتراک می‌گذارم. گاهی هم موسیقی‌ای که به دلم می‌نشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چه‌اندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh


آنتال‌آباد.. قرار بود برویم آنتالیا ولی جور نشد

بدی کار این بود که به همه گفته بودم. شوهرم گفت یک‌جوری ردیفش می‌کند، و عکس دوتا بلیط آنتالیا با اسم خودمان را برایم درست کرد. من هم فرستادم برای دوست و فامیل. شوهرم گفت «کافی است چند تا عکس بدون حجاب کنار دریا بگیریم، بقیه را جوری درمی‌آورم که کسی نفهمد.». وقتش که شد موبایل‌ها را گذاشتیم روی حالت پرواز و راه افتادیم. مقصد هم یکی از این روستاهای دنج که اسمشان به آباد ختم می‌شود. به همه گفته بودیم می‌خواهیم یک مسافرت بدون موبایل را تجربه کنیم. سفر خوبی بود. روز آخر به شوهرم گفتم برویم چند تا عکس بگیریم. ...
  • گزارش تخلف

مأمورها.. درست وسط یک بحث پلیسی‌_کارآگاهی هیجان‌انگیز وارد شدم

آن‌ها توجهی نکردند و من هم رفتم سراغ کار خودم. اما همان‌طور که مشغول بودم، صدایشان را می‌شنیدم. یکی‌شان گفت:. _مطمئنم کار کار یک‌نفره. دیگری ادامه داد:. _آره. دست‌خط و رنگ جوهر و ضخامت خط مثل همه. اولی گفت:. _بالاخره می‌گیرمش. ...
  • گزارش تخلف

زندگی جدید.. قرص‌های آبی کوچک، خواب‌آور قوی بودند

دکتر گفته بود شب‌هایی که پدر زیاد ناله می‌کند، یکی بهش بدهد. باید یک‌ساعت دیگر بیدار می‌ماند تا داروها را بدهد و سوند و سرم را عوض کند. بعد باید روی زخم‌ها را پاک می‌کرد، پماد می‌مالید، و بدن پدر را در تخت به سمت دیگر می‌چرخاند. آن‌وقت می‌توانست تا نوبت بعدی داروها چندساعتی بخوابد. اگر نامزدش قبول می‌کرد بیاید در آن خانه زندگی کند، همه‌چیز خوب می‌شد و او هم می‌توانست روی یک کار تمام‌وقت حساب کند. اما به نامزدش حق می‌داد. هوای خانه در این یک‌سال از بوی ادرار و چرک و عفونت چنان اشباع شده بود که گمان نمی‌کرد هرگز پاک شود. تنها نشانه حیات پدر، ناله‌های ممتدی بود که از حفره سیاه دهانش خارج می‌شد. ناله‌هایی که ته‌مانده عمر نود‌ ساله‌اش بود و اگر او چندساعتی تعلل می‌کرد، برای همیشه خاموش می‌شد. ...
  • گزارش تخلف

رقص یک‌نفره

زندگی همسایه‌مان روبه‌راه است و فقط یک مسأله دارند; دختری سی‌ساله که در کودکی به خاطر تب بالا و تشنج، از نظر مغزی آسیب دیده _دست‌کم این چیزی است که خودشان به همه می‌گویند. البته نمی‌شود گفت دیوانه است، فقط کمی فرق دارد. بیشتر وقت‌ها چنان ساکت یک‌گوشه می‌نشیند که اگر کسی نداند خیال می‌کند لال یا فلج است. اتفاقا دختر بسیار بامحبتی است. آن‌قدر مهربان که وقتی کوچولوها اذیتش می‌کنند و کتکش می‌زنند، می‌خندد و با آن‌ها بازی می‌کند. گاهی که به خانه‌شان می‌رویم می‌بینم مثل یک کارگر کار می‌کند. امشب برای مراسم نامزدی یکی از پسرهایشان دعوتمان کرده‌اند. مجلس در منزل ویلایی پدر عروس برپاست. خانه‌ای مجلل و شیک که حیاطش چیزی کم از باغ‌تالارهای لوکس ندارد. ...
  • گزارش تخلف

همیشه‌بهار.. همسرم به اتاقم می‌گوید «جزیره اسرارآمیز» و میزتحریرم را «آتلانتیس» صدا می‌زند

امروز بعداز شنیدن کلی غرولند، که هرسال نزدیک عید شروع می‌شود، تصمیم گرفتم سری به اعماق آتلانتیس بزنم و مثلا نظمی و ترتیبی. کمد میز لبریز بود از چرک‌نویس داستان‌هایی که هرگز تمام نشدند، و نسخه اولیه شعرها و داستان‌ها و مقالات چاپ شده در مجلات به تاریخ‌های بسیار دور. حتی چند قبض تلفن و آب هم پیدا کردم متعلق به زمانی که آب و تلفن بسیار ارزان‌تر و زندگی بسیار راحت‌تر بود. داشتم بین خاطرات تلخ‌ و شیرین ادبی‌ام سیر می‌کردم، که لابه‌لای انبوهی کاغذ خط‌خطی چشمم به کاغذ‌ی افتاد که چندبار تا خورده بود. بازش کردم و خواندم:. سلام به دخترعموی مهربانم. می‌دانم که ما سالهاست در کنار هم بزرگ شده‌ایم و تقریبا هرروز همدیگر را می‌بینیم، و حتما با خودت می‌گویی این پسر دیوانه شده که برایم نامه نوشته. ولی چیزی که می‌خواهم برایت بگویم جوری است که نمی‌توانم وقتی تو را می‌بینم به زبان بیاورم. تاحالا چندبار می‌خواستم به تو بگویم، ولی هربار دست‌وپایم را گم کردم و تمام حرف‌هایی که گفتنشان را ساعت‌ها جلوی آینه باخودم تمرین کرده‌بودم یادم رفت. ...
  • گزارش تخلف

شما را دوست می‌دارم

نه به‌خاطر حالت خمار و شیدای چشمانتان، برای این‌که وقتی غمگین بودیم، هر‌قدر خواستیم غممان را بپوشانیم‌، باز چشمانتان از نگاهمان فهمیدند و آغوشتان آراممان کرد. شما را دوست می‌دارم. نه به‌خاطر عطر و تاب و رنگ گیسوانتان، برای این‌که وقتی موهایتان را رنگ کردید و ما نفهمیدیم، باز هم خط‌اتوی کج شلوار و دکمه‌ی شل پیراهنمان را دیدید و درستش کردید. شما را دوست می‌دارم. نه به‌خاطر اندام رعنا و موزونتان، برای این‌که نه‌ماه شکمتان تا مرز ترکیدن بزرگ شد و عق زدید و از کمردرد و دل‌درد و پادرد و سردرد نالیدید. و ما دست‌به‌کمر ایستاده بودیم منتظر تا ببینیم بچه زشت است یا خوشگل، سیاه است یا سفید، به بابایش رفته یا به مامانش. شما را دوست می‌دارم. نه به‌خاطر پوست مثل یاس و مهتابتان، به‌خاطر کبودی زیر چشمانتان که از شب‌زنده‌داری‌های اجباری است. همان شب‌هایی که بچه را بردید اتاق کناری و سینه در دهانش گذاشتید تا ما آرام بخوابیم. ...
  • گزارش تخلف

‌های_روزمره.. امروز صحنه غم‌انگیزی دیدم

ظاهرا صحنه خاصی نبود، اتفاقا تصویر شادی بود; گروهی از پسران نوجوان، با کیف و لباس فرم مدرسه، شوخی‌کنان و پرهیاهو می‌گذشتند. به سروکله هم می‌پریدند و شوخی‌های خاص سن‌شان را می‌کردند. شنیدم که تمسخرکنان و به‌عنوان تحقیر، روز زن را به هم تبریک می‌گویند. «مهران جون روزت مبارک!». غمگین شدم برای جامعه‌ام. برای جامعه‌ای که این‌همه دور است از حقیقت …. ...
  • گزارش تخلف

سقف

وقتی کار مرد تمام شد، دست‌ها را به کمرش زد، نگاهی به حاصل کارش انداخت و اندیشید: خوب شد، حالا سقفی بالای سر داریم. زن گفت: دیگه تو برف و بارون خیس نمی‌شیم. بچه جست‌وخیز‌کنان گفت: دستت درد نکنه بابایی. خیلی خوشحالم. مرد دستی به موهای بچه کشید و نشست. زن پشت مرد نشست و بچه را بین خودش و مرد نشاند. مرد هندل زد و خانواده زیر سقفی که باران بر آن ضرب گرفته بود، روی دو چرخ به‌ راه افتادند …. ...
  • گزارش تخلف

ما با اختراعاتمان دنیا و زندگی را متحول می‌کنیم.. ما برج‌های عظیم و پل‌های غول‌پیکر می‌سازیم

ما پا به کرات دیگر می‌گذاریم. ما بلندترین قله‌ها را فتح می‌کنیم، از بکر‌ترین و مخوف‌ترین جنگل‌ها عبور می‌کنیم، در دل عمیق‌ترین و تاریک‌ترین غارها فرو می‌رویم، کیلومترها زیر اقیانوس غواصی می‌کنیم. ما جنگ‌های جهانی راه می‌اندازیم و ملیون‌ها نفر را می‌کشیم. ما بمب اتمی می‌سازیم و با اشاره به یک دگمه، شهری را نابود می‌کنیم. ما بت‌ها را می‌شکنیم و آیینی نو می‌آوریم. ما به سرنیزه اندیشه خدا را به قربان‌گاه می‌فرستیم. ما عاقبت دربرابر یک زن از پا می‌افتیم …. ...
  • گزارش تخلف

وصال و فراق.. فردای شب عملیات، پشت خاکریزی، یک دست پیدا کردم

احتمال دادم کار ترکش خمپاره باشد; از بالای مچ قطع شده بود. نمی‌دانستم باید چه‌کارش کنم. حتی نمی‌دانستم مال خودی است یا دشمن. برش داشتم و خاکش را تکاندم. انگشتر عقیقی در انگشت دومش بود. گرد روی نگین را که گرفتم، مطمئن شدم صاحب دست خودی بوده. روی سنگ حک شده بود «فاطمه (س) جان جهان است» در دلم گفتم خوشا به سعادتت که به وصال جانان رسیدی. ما که نه شهامتش را داشتیم و نه لیاقتش را. دست، چروکیده و انگشتر گشاد شده بود. ...
  • گزارش تخلف

کاش فقط سرم می‌شکست.. خیابان خلوت بود

تند می‌راند و مرا که پا به گذرگاه عابر پیاده گذاشتم ندید. ضربه شدیدی بود. به هوا بلند شدم و داخل جوی آب افتادم. صدای ترمزش را شنیدم. انتظار داشتم دستی بیاید و زود بلندم کند. صدای تیک‌آف که بلند شد گفتم دست‌کم شماره پلاک را بردارم. پلاک را نتوانستم بخوانم، اما روی شیشه عقب ماشین شاسی‌بلندش نوشته بود «خدا را شکر مولایم علی شد.» …. ...
  • گزارش تخلف

جوشان و خروشان.. آرایش‌کرده و با لباسی که او دوست دارد، توی کمد دیواری ایستاده‌ام

دندان‌هایم را روی هم می‌فشارم و به‌شدت می‌لرزم. خیر سرم خواسته بودم غافلگیرش کنم. از صبح چیزی به‌روی خودم نیاورده بودم. دم آمدنش هم زنگ زده بودم که مادرم میهمان دارد و می‌خواهم شب را در خانه‌شان بمانم. وقتی از سر کار برگشت، درست وقتی آماده شدم تا با دسته‌گل و کادو از کمد بیرون بپرم، موبایلش زنگ خورد. صدایش را شنیدم که می‌گفت «لابد یادش رفته تولدمه … مهم نیست، بی‌خیال … عوضش میام دنبالت به‌یاد قدیم‌ها بریم رستوران همیشگی‌. خودم و خودت. خیلی وقته فرصت نشده دوتایی باهم باشیم … بمیرم برات که تو هم تنهایی قربونت … دلم واسه روزایی که داشتیم تنگ شده …». بدنم‌گر گرفته و گوش‌هایم سوت می‌کشند. ...
  • گزارش تخلف