این‌جا تلاش‌های ادبی‌ام (شامل داستان‌ کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگراف‌های منتخبِ کتاب‌هایی که می‌خوانم) را به اشتراک می‌گذارم. گاهی هم موسیقی‌ای که به دلم می‌نشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چه‌اندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh


عبور.. پدر گفته بود می‌رود چیزی از دوستش بگیرد و زود برمی‌گردد

پسر مدتی در ماشین نشست و آهنگ گوش داد. به این فکر کرد که چرا پدر با ماشین تا در خانه دوستش نرفته؟! بعد حوصله‌اش سر رفت و پخش را خاموش کرد. کیف مدرسه‌اش را از صندلی عقب برداشت و توی آن را نگاه کرد. دوباره در کیف را بست و آن را روی صندلی عقب پرت کرد. می‌خواست پیاده شود و تا سر کوچه برود، ولی هوا داشت تاریک می‌شد و محله را هم نمی‌شناخت. اولین باری بود که چنین جایی را می‌دید; کوچه‌ای باریک و خلوت با خانه‌هایی در دوطرف که قدیمی و زشت بودند. صدای چند ماشین که آژیرکشان گذشتند، توجهش را جلب کرد. بعد صدایی شبیه ترقه‌بازی از دور به ‌گوشش رسید و طولی نکشید که پسر داخل ماشین در تاریکی فرورفت. ...
  • گزارش تخلف

دنیاهای ناآشنا.. وقتی زن از مراسم برگشت، به پشت‌بام رفت و در قفس بزرگ را گشود

کنار ایستاد و نگاهشان کرد که دور هم می‌گشتند و به زمین نوک می‌زدند. بیشترشان بیرون آمدند و چندتایی هم چرخی در آسمان زده و برگشتند. تازه ازدواج کرده بودند که شوهرش اولین جفت را به خانه آورد. هرچه تعدادشان بیشتر می‌شد مرد بیشتر روی پشت‌بام می‌ماند، برای همین زن دل خوشی ازشان نداشت. مرد مدام با شوروشوق از آنها صحبت می‌کرد; از بیماری‌ها و داروهایشان، از وقت آب و نوع غذایشان، از اسم‌ها و نژاد و قیمت‌هایشان، از تعداد تخم‌ها و جوجه‌هایشان، و …. بارها از زن خواهش کرده بود باهم به پشت‌بام بروند و بنشینند به تماشای آ‌نها. می‌گفت دنیای جالب و عجیبی دارند. می‌گفت وقتی وارد دنیایشان بشوی مشکلات زندگی را فراموش می‌کنی. آن‌قدر مرد خواسته و زن قبول نکرده بود، تا این‌که بی‌تفاوتی زن اندک‌اندک مرد را کم‌حرف‌تر و عاقبت ساکت کرد. ...
  • گزارش تخلف

بیماری روانی.. روان‌کاو تشخیص داد همسر آقای دکتر دچار «توهم ناشی از وسواس» شده است

ریشه‌ی وسواس فکری‌اش این بود که خیال می‌کرد شوهرش مدام خیانت می‌کند و با زنان بسیاری رابطه دارد. روان‌کاو به او گفت ابتدا باید باور کند بیمار است و مشکل دارد، سپس به روان‌درمانی بپردازد. جلسات اول، زن مقاومت می‌کرد و نمی‌خواست قبول کند. دائم تکرار می‌کرد با چشم‌های خودش همه‌چیز را دیده است. اما روان‌کاو باتجربه، بعداز چند جلسه با مستندات علمی او را متقاعد کرد که دیدن این تصاویر نشانه‌ی پیشرفت بیماری و وارد شدنش به مرحله‌ی خطرناکی از روان‌رنجوری است. مرحله‌ای که اگر کنترل و درمان نشود ممکن است به «مالیخولیا» بینجامد. او مقاومت زن دربرابر پذیرش واقعیت را به‌عنوان بخشی از مراحل درمان تلقی می‌کرد و می‌گفت طبیعی است. همسر آقای دکتر کم‌کم مشکلش را قبول کرد و خودش را به‌ دست تداعی آزاد و هیپنوتیزم و مصرف داروها سپرد. در جلسات بعدی گرچه حالش بسیار بهتر بود اما هنوز به‌شکل مبهمی به‌یاد می‌آورد که روزی یا شبی برای کاری که نمی‌دانست چه بوده به جایی رفته و شوهرش را با زنی ناشناس دیده که سرتاپا برهنه مشغول بودند. ...
  • گزارش تخلف

چه‌اندازه دیدار تو زیباست، حتی اگر ندانی دارم نگاهت می‌کنم

چه‌قدر فکرکردن به تو خوب است، حتی اگر بدانم دمی یادم نمی‌کنی. چه دل‌نشین است داشتن تو، حتی اگر نه در کنار، که در خاطر. کاش می‌دانستی چه اعجاز جنون‌انگیز سکرآوری‌ دارد، عاشق تو بودن ….
  • گزارش تخلف

بیماری قلبی.. پشت سرش درد می‌کرد

با خودش حساب کرد هنوز زود است قلبش ازکار بیفتد; آن‌هم بدون هیچ هشدار قبلی. پس جدی نگرفت و کار روزانه‌ را آغاز کرد. از اتاق بچه شروع‌کرد. وقتی داشت عروسک جدید و بزرگ را از زمین بلند می‌کرد، قلبش دوباره تیر کشید. چند لحظه عروسک را در بغل نگه‌داشت و موهایش را نوازش کرد. درد بیشتر شد. زود عروسک را گذاشت و رفت سراغ اتاق‌خواب. بعد حمام و توالت را شست، خانه را جارو کشید و گردگیری کرد. از روی برنامه‌ی غذایی، ناهار را آماده کرد. ...
  • گزارش تخلف

می‌دانی نمی‌دانی؟!.. می‌دانی عاشقت است

از همان ابتدا، مدت‌ها پیش‌از آن‌که تو حتی بفهمی، عاشقت بوده. شاید چون این را می‌دانی انقدر کج‌خلقی می‌کنی و جروبحث بیخود راه می‌اندازی. خیالت جمع است که او اگرچه می‌رنجد، اما نمی‌تواند ترکت ‌کند. بیشتر اوقات سر قرارهایت با او نمی‌روی. در طول هفته می‌گویی کار داری و جمعه‌ها هم بهانه می‌آوری که این‌هفته با دوستانت قرار کوه‌نوردی داری یا می‌خواهی بروی استخر. می‌دانی هروقت بروی آغوش گرم و لبخند مهربان و دستان نوازشگرش انتظارت را می‌کشد. گاهی می‌بینی با تلفن همراهت تماس گرفته، اما سرت شلوغ است و فراموش می‌کنی زنگ بزنی ببینی چه‌کار داشته. با خودت می‌گویی حتما زنگ زده احوال‌پرسی و ‌ابراز دلتنگی کند، و حرف‌های تکراری بزند. وقتی وسط یک جلسه‌ی مهم چندبار پشت سر هم زنگ می‌زند، عصبانی می‌شوی و پشت تلفن به او می‌توپی. ...
  • گزارش تخلف

خانه.. زنم گیر داده بود برویم آنجا زندگی کنیم

هرچه می‌گفتم آنجا جای ما نیست با دوتا بچه، دلیل می‌آورد که چه‌طور خودت آنجا بزرگ شده‌ای؟ می‌گفت اگر تو توانستی تا پانزده‌سالگی آنجا زندگی کنی، بچه‌های تو هم می‌توانند مدتی آن را تحمل کنند. خیال می‌کردم دارد شوخی می‌کند، یا دست‌بالا این حرف‌ها را می‌زند تا دل من گرم شود. اما دیدم جدی است. حتی یک‌بار وقتی تلویزیون داشت مستندی درباره روستاها و آسیاب‌بادی‌های قدیمی نشان می‌داد، بچه‌ها را صدا کرد و گفت:. «ببینید، باباتون وقتی مثل شما کوچولو بوده یکی از اینا داشتن. ببینید روستا چه‌قدر باصفا و قشنگه! هوای تمیز! همه‌چیز سالم و طبیعی.». ...
  • گزارش تخلف

‌ … «تنهایی دونفره» از آن عبارات عجیب و دوپهلو است. دونفر را تصور کنید که باهم زندگی می‌کنند

چنان صمیمی و خودمانی‌اند که در حضور یکدیگر خود خودشان هستند. نه شرمی از هم دارند و نه پروایی از بروز دادن اندیشه و احساسشان. گویی کاملا برهنه، در برابر هم چنان وجود دارند که در تنهایی خویش. چه حس گواراتر از این که شریک زندگی‌ات را چون خود بدانی و بدانی او نیز تو را چون خویش می‌پندارد؟. حال روی دیگر را درنظر آوریم: دونفر که باهم زندگی می‌کنند اما هرکدام به تنهایی و در جهانی مجزا. دنیایی که دیگری را هرگز به آن راه نیست. بدون هیچ اندیشه و احساس مشترکی. همچون دو خط موازی در کنار هم که هرگز یکدیگر را قطع نمی‌کنند. چه‌ حسی ناگوارتر از این که شریک زندگی‌ات را بیگانه بدانی و بدانی او نیز تو را چون بیگانه می‌پندارد؟. ...
  • گزارش تخلف

روپوش سفید.. بعد از هفت ‌سال انتظار، سر قولش بود و از آن‌طرف دنیا برگشت

قرار بود برود و با روپوش سفید پزشکی برگردد تا با هم رویاهامان را بسازیم. همیشه عکس‌هایش را که توی دانشگاه یا بیمارستان گرفته بود برایم می‌فرستاد، و من وقتی با روپوش سفید می‌دیدمش چه‌قدر ذوق می‌کردم. هفت سال سخت انتظار کشیده، و با قلبی لبریز از امید و آرزو لحظه‌شماری کرده بودیم. خبر برگشتنش را که شنیدم مثل دیوانه‌ها شده بودم. سریع خودم را به بیمارستان رساندم. اول اجازه نمی‌دادند بروم پیشش. اما وقتی حال نزارم را دیدند، مرا به بخش تصادفات اورژانس بردند. سرتاپا سفید پوش بود. وقتی ملافه‌ی سفید را از روی صورتش کنار زدند، از حال رفتم …. ...
  • گزارش تخلف

رابطه.. می‌دانم مادرش از من متنفر است

هرهفته وقتی مرا با او می‌‌بیند که دست در دست هم می‌گوییم و می‌خندیم، عصبانی می‌شود. می‌گوید دخترش نباید با یک معتاد بی‌سروپا رابطه داشته باشد. من هم تلاش می‌کنم به مادرش بفهمانم که چقدر او را دوست دارم و هرگز ممکن نیست باعث ناراحتی‌اش بشوم. چند هفته پیش که بحث من و مادرش بالا گرفته بود، او ‌آمد دست در گردنم ‌انداخت، خودش را در آغوشم جمع ‌کرد، بوسیدم و گفت که خیلی دوستم دارد. از آن به بعد مادرش کمتر سخت‌گیری می‌کند; حتی قرار شده درباره این‌که من دوروز در هفته بتوانم دخترکم را ببینم فکر ‌کند …. ...
  • گزارش تخلف

توجه.. خواهرم گفته بود شوهرش حتی نپرسیده نتیجه‌ی آزمایش چه شده است؟!

به خواهرم فکر می‌کردم; به دنیایی که باهم شناخته بودیم، به چیزهایی که از کودکی یکی‌یکی در کنار هم کشف کرده بودیم، به بازی‌ها و شادی‌های کوچک و مشترکمان، به سرفه‌های خشکی که این اواخر با خون‌تر می‌شد. داشتم به تنهایی و رنج‌های بزرگ او می‌اندیشیدم، که صدای زنم مرا به دنیای واقعی برگرداند. روبه‌رویم ایستاده بود و درحالی که دست‌هایش را تکان می‌داد، با جیغ‌وداد می‌گفت من اصلا به او اهمیت نمی‌دهم. چرا که متوجه نشده‌‌ام ابروهایش را از قبل باریک‌تر برداشته است …. ...
  • گزارش تخلف

با شاعرها به مهربانی رفتار کنید. نرم در آغوششان بگیرید و آرام نوازششان کنید

آن‌ها زخمی‌های حساس و غمگین این روزگار خشن‌اند. با داستان‌نویس‌ها اما کمی مهربان‌تر باشید. کتابشان را که تمام کردید، دستی بر جلد آن بکشید، چشم‌ها را ببندید و فاتحه‌ای بخوانید. آن‌ها لای این ورق‌ها، پشت این کلمات، در بطن هر شخصیت زشت و زیبا، هزاران‌بار مرده‌اند …. ...
  • گزارش تخلف

نگرانی.. انتخاب سختی است

نمی‌دانم آن کاپشن چرم ایتالیایی را با شلوار جین لیوایز بپوشم، یا این کت تک گوچی را با شلوار کتان ترک. اولین قرار ناهار برایم اهمیت زیادی دارد. فقط امیدوارم بعداز ناهار بتوانم بهانه‌ی خوبی جورکنم. باید قبل‌از برگشتن اوستا برسم مغازه و لباس‌ها را تمیز و مرتب بگذارم توی ویترین …. ...
  • گزارش تخلف

کبودی‌های ماندگار

تازه پذیرش شده بودم و داشتم محیط را شناسایی می‌کردم، که دوست دوران کودکی‌ام را دیدم. به‌زحمت مرا شناخت. نشستیم و از خاطرات دورمان گپ زدیم. صحبت کشید به کتک‌هایی که از پدرهایمان خورده بودیم. خوب یادمان می‌آمد که می‌رفتیم گوشه‌ای و جای کبودی کمربندها را به هم نشان می‌دادیم. تعریف کرد هربار پدرش از دستش کفری می‌شده، قبل‌از کتک‌زدن می‌گفته «وقتی مثل حیوون رفتارکنی، مثل حیوون کتک می‌خوری. پس اگه می‌خوای کسی بشی، آدم باش تا کتک نخوری.» من هم به‌یاد داشتم پدرم همیشه می‌گفت «به‌خدا تو هیچ گهی نمیشی. آخرش میشی یک الدنگ کارتن‌خواب بدبخت.». دلم می‌خواست بازهم با او حرف بزنم اما تختم را نشانم داد، برایم آرزوی موفقیت و پاک‌شدن کرد، و گفت باید برود به حرف‌های بقیه‌ گوش‌کند. ...
  • گزارش تخلف