این‌جا تلاش‌های ادبی‌ام (شامل داستان‌ کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگراف‌های منتخبِ کتاب‌هایی که می‌خوانم) را به اشتراک می‌گذارم. گاهی هم موسیقی‌ای که به دلم می‌نشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چه‌اندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh


قفس.. چقدر لجم گرفته است از دست این همکار ابله‌ام، خانم انتظاری

کاش به قسمت دیگری منتقل شود و نبینم پشت آن میز روبرویم، کنار تنها پنجره اتاق نشسته و مثل همین حالا دارد زیرچشمی مرا می‌پاید. اگر او نبود الان داشتم با خیال راحت کبوترها را تماشا می‌کردم، که شاد و سرحال و آزاد بازی می‌کنند. اما الان با اینکه می‌دانم نشسته‌اند و دارند دانه‌های برنجی را که مثل این چند روز گذشته، قبل از آمدن بقیه همکارها، روی طاق پشت پنجره برایشان ریخته‌ام می‌خورند، جرأت نمی‌کنم سرم را از روی این پرونده‌ها بلند کرده و نگاهشان کنم. حتی می‌ترسم برای فهمیدن اینکه چقدر دیگر باید در این قفس بمانم، به ساعت دیواری که کمی آن‌طرف‌تر نصب است نگاه کنم. دیروز بعد از تعطیلی اداره، با چند جمله بی‌معنی تمام دلخوشی جدید من در این ساعت‌های تکراری و کند‌گذر و خمیازه آور را نابود کرد; وقتی که گفت:. «چند روزه متوجه نگاهتون به خودم شده‌ام. چرا رک و راحت حرفتون رو نمی‌زنید؟ بالاخره ما همکار هستیم و حرف هم رو خوب می‌فهمیم.» … ...
  • گزارش تخلف

خودخور.. صبح خیلی زود با صدای قاروقور شکمم از خواب که نه، از کابوسی طولانی پریدم

همسرم داشت با دهان باز خرخر می‌کرد. دست و صورت نشسته رفتم سراغ یخچال و یک سیب خوردم. بعد چای دم کردم و نان را در ماکروفر گذاشتم. صبحانه خوردم و از خانه بیرون زدم. آنقدر وقت داشتم که پیاده خودم را به شرکت برسانم، برای همین پول کرایه‌تاکسی را دادم یک بیسکویت کرم‌دار و یک آبمیوه خریدم و در راه خوردم. در شرکت سریع کارتم را زدم، برنامه‌ام را تحویل گرفتم و راه افتادم. باید مسیر طولانی و سختی را ویزیت می‌کردم. به هر سوپرمارکتی که می‌رفتم، ضمن معرفی محصولات و طرح‌های تشویقی جدید و ثبت سفارشات احتمالی، چیزکی هم می‌خوردم. یک‌ جا دونات، یک ‌جا رانی، در یک مغازه چیپس فلفلی و در سوپر بعدی نوشیدنی انرژی‌زا. ...
  • گزارش تخلف

حملات ادواری خاطرات.. از همان روز اول، سرنوشت این‌جور رابطه‌ها معلوم است

بارها به آن‌ها گفته بودم; هرروز می‌رفتم زیر درخت می‌ایستادم و نگاهشان می‌کردم. به تو می‌اندیشیدم و برسرشان فریاد می‌زدم:. _رابطه‌ای که یک طرف استوار و پابرجا باشه، و طرف دیگه هرلحظه با هر بادی به سویی بره … رابطه‌ای که برای یکی همه‌چیز باشه، و برای دیگری فقط یکی از روابطش … رابطه‌ای که پیامد تموم شدنش، برای یک طرف فقط خوابی کوتاه و بعد آغاز روابط تازه باشه، و برای طرف دیگه مرگ و نیستی … چنین رابطه‌ای چه سرانجامی جز جدایی داره؟!. انقدر داد می‌زدم که می‌آمدند دست‌وپایم را می‌گرفتند و می‌بردند. حالا از پنجره اتاقم نگاهشان می‌کنم. آخرین برگ زرد هم رقص‌کنان از چنار بلند حیاط آسایشگاه جدا می‌شود. به تو می‌اندیشم و رو به هم‌اتاقی‌هایم فریاد می‌کشم:. _دیدید؟ دیدید بالاخره تموم شد؟ ...
  • گزارش تخلف

«بخور بشوره ببره.»

از بو و طعم عرق نعناع خوشم نمی‌اومد، ولی معجزه می‌کرد. یادمه اوایل جوونی که دلم پیش تو گیر بود و می‌دونستم نمی‌شه که بشه، یک‌روز نشسته بودم تو ایوون و واسه دلم سه‌تار می‌زدم، که مثلا آروم بگیره. داییم اومد کنارم نشست، یک لیوان داد دستم و گفت:. «بخور بشوره ببره.». لیوانش کوچیک‌تر از لیوان‌های ننه‌جون بود. بوی عرقش هم از بوی عرق نعناع تندتر. چشم‌هام رو بستم و رفتم بالا. لامصب آتیش‌زد و رفت پایین. شست، ولی نبرد. ...
  • گزارش تخلف

تصور کنید در جوخه‌آتش خدمت می‌کنید و وظیفه‌تان تیرباران کردن مجرمین است

حالا آن مجرم خواه یک خیانت‌کار به وطن و آرمان‌ها باشد، خواه یک قاتل زنجیره‌ای، خواه جاسوس یا یک تبهکار اقتصادی و سیاسی. آیا قادر هستید ماشه را بکشید و یک انسان را بکشید؟ قدری تصورش سخت است نه؟ کشتن یک همنوع، حالا از هر نوعی که باشد، آن هم در حالتی کاملا بی‌دفاع و نابرابر، بالاخره بر فکر و وجدان انسان اثری دائمی و عمیق خواهد گذاشت. اما روانشناسی اینجا راه‌کار جالبی ارائه کرده:. قبل از آماده شدن افراد جوخه اعدام، اسلحه آن‌ها را جلوی چشم خودشان پر می‌کنند و در یکی از تفنگ‌ها که کاملا شبیه به هم هستند، فشنگ مشقی می‌گذارند. بعد جوری که معلوم نباشد کدام اسلحه با فشنگ مشقی مسلح شده، آن‌ها را قبل از تیر‌اندازی به افراد جوخه می‌دهند. حالا بعد از اجرای فرمان آتش هر فرد جوخه می‌تواند با خودش بگوید: «شاید تیر‌های مشقی را من شلیک کرده باشم. شاید او را من نکشته‌ام.». ...
  • گزارش تخلف

فراموشی‌ کوچک، فراموش‌نشدنی بزرگ …با صدای زنگ هشدار موبایل از خواب می‌پرم. ۶:۲۵ صبح است

پنج دقیقه وقت دارم. حرف‌های دکتر در سرم می‌پیچد:. _نیم‌ساعت قبل از غذا بهترین زمان است، چون دارو جذب بیشتری دارد، و حالت تهوع کمتر است …ساعت هفت که صبحانه‌اش را بدهم، تا هفت‌ونیم خودم را به شرکت خواهم رساند. زنگ موبایل را قطع می‌کنم و پتو را آهسته از رویم به‌سمت او کنار می‌زنم. سوزش شدیدی در چشم‌هایم حس می‌کنم، آن‌قدر که به سختی باز نگهشان می‌دارم. چیزی نیست، لابد از بی‌خوابی است. بی‌سروصدا از لبه تخت بلند می‌شوم و کورمال‌کورمال از اتاق بیرون می‌آیم. به آشپزخانه می‌روم. قوطی قرص و کپسول‌هایش توی یخچال است. ...
  • گزارش تخلف

…جزیره‌ای کوچک …پنجره را باز می‌کنم بلکه هوای خنک اقیانوس حالم را جا بیاورد

دوتا قایق گشت مرزی را در نور شفق می‌بینم که دارند با سرعت نزدیک می‌شوند. گاهی برای احوال‌پرسی یا سرکشی می‌آیند. سرم را به چپ‌وراست تکان می‌دهم. پلک‌هایم را محکم به هم فشار می‌دهم و چشمانم را می‌مالم. کم‌کم حواسم نظم گرفته و به‌یاد ‌می‌آورم دیروز نزدیک ظهر بود که پایین برج فانوس دریایی نشسته بودم و با رادیوی جیبی‌ام به اخبار محلی گوش می‌دادم. انتظار آمدن هیچ‌کس را نداشتم، چه رسد به خانمی جوان، زیبا و خوش‌اندام. یک‌آن خیال کردم از بس به پهنه بی‌انتهای اقیانوس زل زده‌ام دچار توهم شده‌ام. اما او واقعی بود. با یک قایق تفریحی کوچک آمده بود. ...
  • گزارش تخلف

تنهایی بزرگترین دروغی است که تا کنون اختراع شده. ما هرگز تنها نیستیم

همیشه کسانی هستند که در خلوت‌ترین دقایق، تازه سروکله‌شان پیدا می‌شود. همان‌ها که در طول روز و شلوغی‌های دنیا خاموش و محو بودند، به هنگام تاریکی و سکوت شب، تازه جان می‌گیرند و صدایشان را می‌شنویم. در طول و عرض و ارتفاع آنجایی که خود را در آن تنها تصور می‌کردیم رژه می‌روند و نگاهمان می‌کنند. چه سرزنش‌ها که ازشان می‌شنویم. چه تحقیر‌ها که می‌شویم. چه زخم‌ها که می‌زنند. چه دردها و چه مرگ‌ها و چه …. امان از خاطرات. امان از ذهن ناآرام آدمی …. ...
  • گزارش تخلف

از همین خصلت جمعه‌ها خوشم می‌آید، تکلیفش با خودش معلوم است

مثل بقیه روزهای هفته مرموز و آب‌زیرکاه نیست که هرساعت رنگ عوض کند. جمعه خاکستری نمی‌شود؛ یا سیاه است، یا سفید. صبح که چشم باز می‌کنی یا با لبخند به استقبالت می‌آید، یا با شمشیر از رو بسته به قصد جان …. ...
  • گزارش تخلف

تمام‌رخ.. نرم‌باران پاییزی از صبح داشت می‌بارید

نیم‌ساعتی می‌شد که طول کوچه را بالا و پایین می‌رفتم. با اینکه زیر چتر درختان بودم، اما کم‌وبیش لباس‌هایم خیس شده بودند. می‌دانستم رأس پنج ‌و چهل‌ دقیقه، از سر کوچه پیدایش می‌شود. اما حدود پنج بود که دلم دیگر تاب نیاورد و بیرون زدم. چه روز‌ها که کنار پنجره آمده و از درون دنیای کوچکم، عبور کردنش از کوچه‌ی خلوت‌مان را نگاه کرده بودم. سربه‌زیر و آرام رد می‌شد. حرکاتش نرم و بی‌شتاب، همچون نسیم بود. و مانند نسیمی که برگی زرد را با خودش ببرد، دل و نگاه مرا همراه خود می‌برد. نیم‌رخ افسونگرش، با آن پوست مهتابی و دسته‌ای موی خرمایی رنگ که کج از روی پیشانی‌اش کنار زده بود، تصویری بود که یک لحظه از برابرم دور نمی‌شد. ...
  • گزارش تخلف

نصفه‌نیمه …می‌خواهم لجش را دربیاورم شاید این‌بار جوابم را بدهد. صدایش می‌کنم:. «ژینا!

ژینا جان! ژینای من!». حس شیرینی از صمیمیت دارم وقتی ژینا صدایش می‌زنم، اما او از اینکه نامش را نیمه‌کاره صدا کنم بدش می‌آید و می‌گوید: «وقتی اینجوری صدام می‌زنی، حس می‌کنم یک آدم نصفه‌نیمه‌ام.». دو روز است صدایش می‌کنم، ولی جواب نمی‌دهد و هنوز خوابیده است. سرش را آرام گذاشته روی بازویش و معصومانه خوابیده. این تنها چیزی از روژینا است که می‌بینم. آخر از گردن به پایینش زیر کمد است. نمی‌فهمم چرا رفته آن زیر خوابیده؟! همه‌چیز قدری عجیب به‌نظر می‌رسد، مثلا لیوان چایم گم شده‌، اما پیش‌دستی میوه‌ و شیرینی‌ام همین‌جا نزدیک صورتم است. ...
  • گزارش تخلف