این‌جا تلاش‌های ادبی‌ام (شامل داستان‌ کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگراف‌های منتخبِ کتاب‌هایی که می‌خوانم) را به اشتراک می‌گذارم. گاهی هم موسیقی‌ای که به دلم می‌نشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چه‌اندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh


آزادی …دلم برات لک‌زده آزادی. همه می‌گن دیوونه‌ام، ولی خب عشقه دیگه، چه می‌شه کرد

هیچ عشقی بالاتر از وقتی نیست که همراه چهل‌_پنجاه‌هزار نفر یک‌صدا جیغ می‌کشم: گگگگللللل … و صدام بین سیل خروشان دست و سوت و داد، حتی به گوش خودم هم نمی‌رسه. اون فضا، اون هم‌دلی، اون تپش قلب شیرین، اون خشکی گلو، اون گرفتن صدا بعداز بازی … در یک‌کلام اون انرژی و هیجان، با هیچ‌چیز تودنیا قابل مقایسه نیست. دفعه اول که رفتم، واقعا ترسیده بودم. یک دستمال با آرم باشگاه به سرم بسته بودم و صورتم رو حسابی رنگ‌مالی کرده بودم; بخصوص لاله‌ها‌ی گوش‌ها و روی ابروهام پر از رنگ بودن. چون دربی تو زمستون بود، با پوشیدن کاپشن بلند و پف‌دار داداشم مشکلی پیش نیومد. ولی حالا تو تابستون ریسکش بالاست. نمی‌دونم … شاید اگه گن مامان رو جای سوتین، محکم ببندم دور خودم، بشه با یک بولیز گشاد کاریش کرد …. ...
  • گزارش تخلف

دوستان مامانم که مثل همیشه منتظر برنامه فال قهوه و قلیون دوسیب بودند، با ابروهای بالا رفته و لبهای ورچیده کتابها را گرفتند

ولی چون پای دختر یکی‌یکدانه توران خانم و تخفیف‌های طلافروشی خاندان پیرانی وسط بود چیزی نگفتند. کم‌کم شدم عضو ثابت شب‌شعرهای فریناز و دوستانش که ذوق می‌کردند در این اوضاع افتضاح فرهنگی، یکی در بهار جوانی عاشق غزل و قصیده است. توی دانشگاه با دوستم معنی و تلفظ شعری که قرار بود در شب‌شعر بخوانم را چک می‌کردم. مثل تقلب امتحانات دانشکده، معنی بیت‌ها را روی مچ دستم می‌نوشتم. زیر و روی کلمه‌های شعر هم فتحه و کسره می‌گذاشتم تا شعر را بدون غلط بخوانم. دوستم می‌گفت: «خدایی عاشق‌ شدن به این‌همه خفت نمی‌ارزه.». اوضاع داشت خوب پیش می‌رفت که معلوم شد فریناز فمینیست دوآتشه است. این را وقتی فهمیدم که ازش پرسیدم: «چرا موهاتون رو همیشه فرق از وسط شینیون می‌کنین؟» هیجان‌زده گفت: «مثل ویرجینیا. من عاشق ویرجینیا وولفم.» بعد از اینکه کلی قربان صدقه ویرجینیا وولف رفت گفت بالاخره یک روز می‌رود پاریس تا مثل سیمون دوبووار برای یک هدف شرافتمندانه و درست‌وحسابی زندگی کند. ...
  • گزارش تخلف

داستان طنز. نویسنده: تهمینه بروجردی.. مرده‌شور

توی دورهمی‌ها، مامان و خاله‌ها می‌گفتند: «این رسم‌ و رسومه. دختر باید سنگین و سامون بشینه تا ازش خواستگاری کنن.» و بلافاصله پشت سر عروس جلیله خانم حرف می‌زدند که به پسره گفته بود دوستت دارم و بیا ازدواج کنیم و خودش را سکه یک پول کرده بود. عاشق محسن، پسر توران خانم بودم. از آن پسرهای جذاب سیاه‌سوخته بود. توی طلافروشی پدرش کار می‌کرد. چون نمی‌توانستم بروم خواستگاری، دنبال راهی بودم او بیاید خواستگاری من. اول باید سعی می‌کردم جلو چشمش باشم تا از یادش نروم. نقشه «آ» را کشیدم. هر سه‌هفته یک‌بار یواشکی النگوهایم را می‌شکستم تا برویم طلافروشی پدر محسن عوضشان کنیم. ...
  • گزارش تخلف

اندوه.. هیچ حواسم نبود، دو فنجان ریختم …

بسیاری این داستانک شش‌کلمه‌ای اثر «آلیستر دانیل» را از بهترین داستان‌های کوتاه کوتاه می‌دانند. من اما آن را زیاد نمی‌پسندم! چرا؟. چون تنهایی‌ای که آدم حواسش به آن نباشد و فراموشش کند، تنهایی چندان عمیقی نیست. آدم‌هایی را می‌شناسم که تنهایی‌شان را جور دیگری زندگی می‌کنند. جوری که اگر من قرار بود داستانش را بنویسم، این‌گونه می‌شد:. اندوه. می‌دانم نیستی، باز دو فنجان می‌ریزم …. ...
  • گزارش تخلف

سه‌هفته مجانی.. قاضی سرش را از روی پرونده بلندکرد و به مرد گفت:

«شما از این خانم شکایت کردید که با مجسمه‌ی دکوری سرتون رو شکسته. درسته؟!». مرد با سر باندپیچی شده و قیافه‌ای حق‌به‌جانب جواب داد:. «بله جناب قاضی. نامه‌ی پزشک‌قانونی گویاست. تازه خودش هم اعتراف می‌کنه.». قاضی رو به زن کرد و پرسید:. «شما حرفی، دفاعی ندارید خانم؟!». زن پاسخ داد:. ...
  • گزارش تخلف

پاک‌کردن یاد بعضی‌ نفرات از ذهن، درست مانند پاک‌کردن لکه‌ آن‌طرف شیشه، از این‌طرف است

باخودت می‌گویی می‌شود! خیال می‌کنی ممکن است. و با اینکه می‌فهمی چقدر کارت بی‌ثمر است، باز مدتی ادامه می‌دهی … شیشه را هههاااا می‌کنی … محکم‌تر دستمال می‌کشی …. آهای آدم آن‌طرف شیشه! صدایم را می‌شنوی؟! می‌فهمی چه می‌گویم؟!. هههااااا … … ...
  • گزارش تخلف

سندان.. وقتی داشتند می‌رفتند، تازه فهمیدم جریان از چه‌قرار است

با خودم می‌گفتم:. «مادر انقدر سفید و بور، پدر هم قد‌بلند و خوش‌تیپ، پسرشان چطور انقدر کوتوله و سیاه‌سوخته و زشت شده؟!». راستش اگر پسرک به خانمی که دست همسرش را گرفته بود «مامان» نمی‌گفت، باورم نمی‌شد فرزند این زوج باشد. وارد مغازه که شدند، پسرک فرفره چوبی‌ای در دست داشت و تلاش می‌کرد آن را کف دستش بچرخاند. پس‌از گذشت دقایقی، فرفره افتاد و رفت زیر میز پاچال. پسرک زانوزد تا فرفره را بردارد اما دستش نمی‌رسید. هم‌زمان با بلندشدنش، اولین پس‌گردنی را از مادر خورد. مادر غرید:. «خاک تو اون سرت کنن! ...
  • گزارش تخلف

یا کسی را پیدا می‌کنم و بی‌توجه به اینکه آیا می‌فهمد یا نه، حرف می‌زنم و حرف می‌زنم و حرف می‌زنم

یا پناه می‌برم به وسعت دنیای کلمات و فارغ از اینکه کسی می‌خواند یا نه، می‌نویسم و می‌نویسم و می‌نویسم. با «گفتن» است که دیگر صدای ضربه‌های چکش درد را نمی‌شنوم، و این شکنجه دیرینه کمی تخفیف می‌یابد. اما …. اما گاهی درد، دردی آب‌زیر کاه و موذی نیست، دردی بنیان برانداز و کمرشکن است. دردی نیست که از بیرون بر روح و روان وارد شود، دردی است که فاعل و مفعولش در درون است. از درون آغاز می‌شود و زهرش را چون اسید سیاهی سوزاننده، به تمام وجود آدمی می‌پاشد. آن‌وقت است که دیگر کاری از «گفتن» برنمی‌آید. اصلا نایی برای «گفتن» نمی‌ماند. آن‌زمان که مرا ساکت و مات‌برده به نقطه نامعلومی غافلگیر می‌کنی، با عرق سردی نشسته بر پیشانی، آن‌وقت من از آنجا که تو می‌پنداری بسیار دورترم. ...
  • گزارش تخلف

مرغ سعادت.. مرد تازه‌وارد به اهالی دیرباور روستا گفت:

«شما می‌گید سال‌ها اینجا زندگی کردید و یقین دارید دوروبر این روستا شاهین وجود نداره؟! اما من الان یکی از تله‌هام رو کار می‌ذارم و تا قبل‌ازظهر یکی می‌گیرم.». مرد ناشناس رفت و تله را جایی دوراز دست‌رس، اما جوری که همه ببینند، کار گذاشت. ساعتی گذشت. خبر در آبادی پخش شد و وقتی تمام اهالی کنجکاو روستا جمع شدند، شاهینی آمد کنار تله نشست. نگاهی به اطراف انداخت و رفت داخل تله. در تله بسته شد و شاهین به دام افتاد. مرد ناشناس با لبخند غرورآمیزی گفت:. «دیدید؟! ...
  • گزارش تخلف

زشته.. خبرنگار روز پرکاری داشت

از صبح زود تا بعد‌ازظهر، همراه با اکیپ حوادث، از سه اعدام درملاءعام عکس و فیلم تهیه کرده بودند. غروب هم باید می‌نشست و گزارش و خبر می‌نوشت تا بفرستد برای چاپ در شماره فردا. به خانه که رسید همسرش با لبخندی مشتاق پذیرایش شد و گفت:. «خسته نباشی عشقم. الهی فدات‌شم، ناهار هم نخوردی. امروز حسابی درگیر بودی گلم.». و خودش را در آغوش همسرش جاداد. شروع کرد به نوازش‌کردن خبرنگار و می‌خواست او را ببوسد. در همین هنگام خبرنگار از بالای موهای او، پسر نه‌ساله‌شان را دید که روی کاناپه نشسته است. ...
  • گزارش تخلف