این‌جا تلاش‌های ادبی‌ام (شامل داستان‌ کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگراف‌های منتخبِ کتاب‌هایی که می‌خوانم) را به اشتراک می‌گذارم. گاهی هم موسیقی‌ای که به دلم می‌نشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چه‌اندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh


عزیزان همراه درود و وقت به‌خیر. ضمن خوش‌آمد‌گویی به دوستان جدید، می‌خواستم خواهشی را مطرح کنم:

از ادمین‌های کانال‌ها، یا مسئولین ستون‌ها و صفحات ادبی که ممکن است در جمع کاربران «کاغذ خط‌خطی» باشند درخواست می‌کنم اگر قصد انتشار داستانی از این مجموعه را داشتند، لطفا به بنده اطلاع بدهند تا ویرایش و بازنویسی نهایی را روی کار موردنظر انجام بدهم. چون بعضی از داستان‌ها قدیمی هستند و نیاز به کار بیشتری دارند …در انتها از سرکارخانم «معصومی» دبیر بخش ادبی نشریه «فسامهر» که با رفتار و منش حرفه‌ای خودشان بنده را شرمنده کردند، سپاس‌گزاری می‌کنم. ...
  • گزارش تخلف

مش‌طاهر پیرمردی بود با پاهای کوتاه‌وبلند، پشت قوزی، چشم‌های چپول و زبان لکنت دار

علاوه بر تمام چیزهایی که سبب می‌شد هرکس مش‌طاهر را می‌بیند روی برگرداند، ‌چند‌سال پیش در هنگام انجام کار چهار تا از انگشتان دست چپش را نیز از دست داده بود. هرکس دیگر به‌جای مش‌طاهر بود همان‌وقت شغلش را رها می‌کرد. اما او تا روز آخر به کارش ادامه داد، چون پول خوبی می‌گرفت و ساعت کاری کمی بین یک تا دوساعت در روز داشت. همیشه از خودم می‌پرسیدم این مش‌طاهر که غذای خوبش نیمرو است و شب‌ها را در اتاقک نگهبان یا اگر هوا خوب باشد گوشه‌ای از باغ می‌خوابد، با پول‌هایش چه کار می‌کند؟ اما هرگز دلم نمی‌خواست این سؤال را از خودش بپرسم; بس که گوشت‌تلخ و بددهان بود. در حدی که غلو نیست اگر بگویم هیچ ‌کس از مرگ مش‌طاهر ناراحت نشد. با این‌حال صحنه‌ی دلخراشی بود. افرادی که آن روز بعد از ظهر به باغ‌وحش آمده بودند و جلوی قفس گرگ‌ها ایستاده بودند، هیچ وقت این صحنه را فراموش نخواهند کرد. کسی علت هار شدن ناگهانی گرگ‌ها را نفهمید. ...
  • گزارش تخلف

‌نوشته.. یک دستگاه‌هایی هم اومده بود شبیه واکمن که به‌ جای کاست، سی‌دی توش می‌ذاشتن

البته هرکی‌هرکی نداشت و ما هنوز تو راه مدرسه با هزار ترس‌ولرز آهنگ‌های جدید سیاوش‌ و ابی و داریوش و … رو روی همون نوار کاست‌ها باهم رد و بدل می‌کردیم. خبر رسید که «آقای صدا» آلبوم جدیدشون «عطر تو» رو روانه بازار موسیقی کردن. ما هنوز مزه‌ی عشق ‌و حالی که سال قبل با آلبوم «ستاره‌های سربی» کرده بودیم، و خاطره‌هایی که ساخته بودیم زیر دندونمون مونده بود. واسه همین له‌له می‌زدیم که آخرین هنرنمایی‌شون رو زودتر بشنویم. تو همین حال‌ و هوا بودیم و یک نوار مکسل خام هم خریده بودیم، که پسر دایی‌مون اومد مرخصی. مرخصی از چی؟ از خدمت سربازی. از کجا؟ از یک پادگان مرزی. ...
  • گزارش تخلف

جای خالی.. از دیروز که حلقه را در آورده‌ام، مدام ناخواسته با جای خالی آن بازی می‌کنم

هنوز رد انگشتر روی انگشتم سفید است و رد جای او در دلم سیاه. حالا آمده چند تکه وسیله شخصی فراموش شده‌اش را ببرد. گوشه‌ای می‌ایستم و خاموش نگاهش می‌کنم که دستپاچه، درب کشو‌‌ها و کمدها را باز و بسته می‌کند و غر می‌زند:. -کجا گذاشتی این لامصب‌ها رو آخه؟ نمی‌فهمم چی از وسایل شخصی من می‌خوای؟. این لحن را خوب می‌شناسم. می‌دانم با خودش حرف می‌زند. از من چیزی نمی‌پرسد. با من حرف نمی‌زند. ...
  • گزارش تخلف

لگن

مثل هرشب دیر‌وقت از سرکار برگشته بودم و تازه روی کاناپه ولو شده بودم که همسرم، همین‌طور که داشت کار‌های منزل را انجام می‌داد، بی‌مقدمه پرسید:. «راستی تو کی احساس کردی بیشتر از همیشه دوستم داری؟». جواب سوالش را از همان وقتی که پرسید می‌دانستم، اما دلم می‌خواست درباره این موضوع با هم بیشترصحبت کنیم، آخر کمتر پیش می‌آمد ما درباره احساسات واقعی‌مان آزادانه و بی‌پرده حرف بزنیم. برای همین، و بخصوص چون او سر صحبت را باز کرده بود، من هم جواب دادم:. «خودت چی؟». قرار شد هر کدام جداگانه فکر کنیم و بعد آن موقعیت را روی کاغذی بنویسیم. نتیجه هر چه می‌شد، کار کار قشنگی بود. شروع کردم به فکر کردن؛ مثل یک فیلم کوتاه، صحنه‌های برجسته‌ی زندگی مشترک‌مان فریم به فریم از جلوی چشمانم رد می‌شد. از شبی که قرار بود برویم خواستگاری و قبلش من و او با هم رفتیم شیرینی فروشی تا برای مجلس‌مان شیرینی بخریم، و آنجا برای اولین بار دست‌هایمان با کششی جادویی در هم قفل شدند. ...
  • گزارش تخلف

دست‌دوم.. مرد رژ‌لب را از روی میز آرایش برداشت و خنده‌کنان گفت:

_یعنی خاک‌توسرت با این پیشنهادت «واسه زنت رژلب بخر خوشحال می‌شه». پدرمو درآورد. می‌گفت تو کسی رو آوردی خونه و اون رژلبشو جا گذاشته. هرچی جون بچه‌ها رو قسم خوردم باور نکرد. بعد که دید رژلب استفاده‌نشدست یک‌کم آروم شد …زن غلتید و از روی تخت بلند شد. گفت:. _خب من آرزومه شوهرم برام یک چیزی مثل رژلب بخره …رژلب را از دست مرد گرفت و درش را باز کرد. جلو آینه آن را به لبانش کشید. لب‌ها را به هم مالید و ادامه داد:. ...
  • گزارش تخلف

…راسل نوین.. همسر فیلسوف، پشت به او بر لبه‌ی تخت‌خواب نشسته بود و داشت از پنجره به ماه نگاه می‌کرد

فیلسوف، نظریه جدیدش را تند‌تند و با صدای بلند می‌خواند …_محتمل است که اگر خدایی وجود می‌داشت و در چرخه‌ی عظیم خلقت کائنات، قصد بر این می‌کرد تا موجودی به صورت انسان امروزین بیافریند، آن‌گاه که به روشی برای تداوم بقای این موجود نوین می‌اندیشیده، این نکته را نیز قطعا درنظر داشته که زوج‌های این موجودات هرچقدر هم یکدیگر را دوست داشته، و به‌ هم وابستگی داشته باشند، ممکن است گاهی بدون دلیل قانع‌کننده‌ای باهم بحث، و سپس از یکدیگر دوری گزینند. بنابراین از آنجا که ماهیت بقای ذات، مقدم بر کیفیت آن است …. همسر فیلسوف از جا برخاست و درحالی که از اتاق خارج می‌شد گفت:. +خبه بابا! کورخوندی! من امشب تو اون اتاق می‌خوابم. تو هم تا صبح رو نظریه جدیدت کار کن …. ...
  • گزارش تخلف

نصفه‌نیمه …می‌خواهم لجش را دربیاورم شاید این‌بار جوابم را بدهد. صدایش می‌کنم:. «ژینا!

ژینا جان!». حس خوبی از صمیمیت دارم وقتی ژینا صدایش می‌زنم، اما او همیشه از اینکه نامش را نیمه‌کاره صدا بزنم متنفر بود و می‌گفت:. «انگار یک آدم نصفه‌نیمه‌ام.». دوروز است صدایش می‌کنم، ولی جواب نمی‌دهد و هنوز خوابیده است. سرش را گذاشته روی بازویش و خوابیده. این تنها چیزی از روژینا است که فعلا می‌بینم. از گردن به پایینش زیر کمد است. لیوان چایم گم شده‌، اما پیش‌دستی میوه‌ و شیرینی‌ام همین‌جا نزدیک صورتم است. گرسنه‌ام. ...
  • گزارش تخلف

می‌گویند چای پررنگ برای قلب ضرر دارد؛ درست مثل عشق

شاید همین است که بسیاری از ما آدم‌های این روزگار، چون به فکر سلامت قلبمان هستیم، روزانه بیش از بیست لیوان چای می‌نوشیم، ولی کم‌رنگ و آبکی. و در عمرمان بیش از بیست‌بار عاشق می‌شویم، آن هم کم‌حال و زورکی. اما من یک‌لیوان چای غلیظ و پرمایه را اول صبح ترجیح می‌دهم. … ...
  • گزارش تخلف