این‌جا تلاش‌های ادبی‌ام (شامل داستان‌ کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگراف‌های منتخبِ کتاب‌هایی که می‌خوانم) را به اشتراک می‌گذارم. گاهی هم موسیقی‌ای که به دلم می‌نشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چه‌اندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh


فرق داشت …دست‌کم پانزده نفر در روز از زیر دستش رد می‌شدند

اما از بین این‌همه آدم پیر و جوان، زشت و زیبا، لاغر و چاق، قدکوتاه و قدبلند، تنها یک نفر با او مانده بود; پسر نوجوانی با پوست سفید و موهای مشکی پریشانی که تا کمرش می‌رسید. هرشب پس‌از اتمام کار، وقتی قدم‌زنان از پارک بزرگ عبور می‌کرد تا خودش را قبل‌از رفتن آخرین مترو به ایستگاه برساند، پسر زیر همان درخت همیشگی منتظرش بود. درختی که شبی جنازه‌ی دختری را حلق‌آویز شده از شاخه‌اش یافته‌ بودند. پسر هیچ‌گاه حرف نمی‌زد. فقط صورتش را با لبخندی ثابت و کم‌رنگ نزدیک می‌آورد و گام‌به‌گام با او راه می‌رفت. از پارک که خارج می‌شد، پسر هم غیبش می‌زد. انگار هرگز نبوده. در یک‌سال گذشته هرشب این ماجرا تکرار می‌شد. درست از شب همان روزی شروع شد که پسر را آورده بودند و او اول خیال کرد دختر است، ولی وقتی لختش کرد و روی سکو خواباند پی‌ به اشتباهش برد. ...
  • گزارش تخلف

خشم و اندوه.. زن دلش می‌خواست کاری بکند، کاری مثل فحش دادن یا سیلی زدن

دوست داشت برود روبه‌روی مردک بایستد و دادوبیداد راه بیندازد. دست دخترک‌اش را که گرفت و از خانه بیرون آمد، مدام به همین چیزها فکر می‌کرد. در راه، دندان‌ها را به هم می‌سائید و لب‌ها را گاز می‌گرفت. در عمرش هرگز چنین کارهایی نکرده بود. همیشه سرش پائین و ورد زبانش بله و چشم بود. در خانه‌ی پدرش جوری بارآمده بود که همیشه خودش را در هر موردی مقصر می‌دانست; مقصر اینکه بعد از سه‌تا دختر، مادرش پسری زائیده بود و بعد پدرش با این باور که خداوند بهش روکرده و بالاخره دخترزائی زنش تمام شده است، دست به کار شده و او را درست کرده بود. مقصر اینکه مادرش بلافاصله پس‌از به‌ دنیا آمدن او فوت کرده بود. مقصر ته‌گرفتن غذا، مقصر شکستن لیوان، مقصر زخمی‌شدن برادر نازدانه‌اش، مقصر …. همواره در خانه، خودش را مهمان ناخوانده‌ای می‌پنداشت که باید گوشه‌ای بی‌صدا بنشیند تا مزاحم صاحب‌خانه‌ها نباشد. ...
  • گزارش تخلف

چقدر حال‌وهوای این استراحتگاه‌های بین‌راه را دوست دارم

خسته‌وکوفته از نشستن، با کمر درد و زانوهای گرفته، با پاهای خواب رفته و نفس تنگ شده از محیط بسته‌ی اتوبوس یا خودروی شخصی، به یکی از این استراحتگاه‌ها می‌رسی. وقتی پیاده می‌شوی چقدر احساس آزادی و سبک‌بالی می‌کنی؛ یک خمیازه‌ی جانانه، کش‌وقوسی به بدن و صدای ترق‌وتورق مفاصل دردناک _چه درد خفیف لذت‌بخشی. بعد هم چندتا نفس با تمام حجم ریه و فروبردن هوایی که کمتر گیرت می‌آید. به اطراف که نگاه کنی، در این محیط بیگانه اما ساده و بی‌آلایش، می‌بینی هرکس سرش به کار خودش گرم است و می‌رود پی علاقه‌ی خودش تا از این فرصت کوتاه نهایت استفاده را بکند؛ دوتا پسر دانشجویی که در طول مسیر توی نخ دخترهای جوان صندلی جلویی بودند، به بهانه‌ی تعارف چیپس و تخمه سر صحبت را باز می‌کنند. پیرمرد تنهایی سیگاری می‌خرد و دود می‌کند و آرام قدم می‌زند. چند تا خانم و آقا به سمت وضوخانه و نمازخانه می‌روند. بچه‌های قدونیم‌قد با شور و حرارت هرچه تمام‌ بازی و بدوبدو می‌کنند. خیلی‌ها می‌روند داخل مغازه‌ها تا برای ادامه‌ی مسیر چیزی بخرند یا در رستوران غذا بخورند. همه می‌دانند این یک توقف بسیار کوتاه است، بنابراین سرشان به کار خودشا ...
  • گزارش تخلف

تصادف.. حافظه‌ی تصویری من بسیار ضعیف است

چهره‌ها را سخت به‌خاطر می‌سپارم و زود فراموش می‌کنم. دکترم می‌گوید دلیلش استرس زیاد و ضعف اعصاب است. البته این‌مرتبه حق داشتم، چون همه‌چیز در کمتر از یک‌دقیقه اتفاق افتاد. و البته بیش از بیست سال هم از آخرین دیدارمان گذشته بود. آخر چطور ممکن بود در آن موقعیت او را بشناسم؟!. درست است که در دبیرستان دوستی بسیار صمیمانه‌ای داشتیم، اما از وقتی او دانشگاه قبول شد و من رفتم سربازی، تا یازده‌ماه و بیست و چهار روز قبل که تصادفی باهم روبرو شدیم، هیچ‌ خبری از هم نداشتیم. من داشتم کمی تندتر ‌از سرعت مجاز می‌راندم و او بی‌هوا در ماشین‌اش را که کنار خیابان پارک بود باز کرد. سپر ماشین من و در ماشین او کنده شدند. دو روز پس‌از این تصادف بود که تازه شناختمش و فهمیدم پدر و مادرش سال‌ها قبل فوت کرده‌اند. ...
  • گزارش تخلف

کابوس …این‌دفعه نگاهش را مثل هربار ازم ندزدید

با مهربانی بهم زل‌زد و لب‌های گل‌رنگش با خنده‌ای شیرین گشوده شد. زیر چتر بیدمجنون، کنار مزرعه‌ی ذرت ایستاده بود و با اشاره‌ی چشم و سر، مرا به نزد خودش می‌خواند. قلبم داشت مثل گنجشکی که در اتاق گیر کرده باشد و به شیشه‌ی پنجره بکوبد، خودش را به قفسه‌ی سینه‌ام می‌کوفت. پیش رفتم و رخ‌در‌رخش ایستادم. نفس‌هایم به شماره افتاده بود و گرمای نفس‌هایش را روی گلویم احساس می‌کردم. وقتی دست‌های ظریف و گرمش را جلوآورد و دستانم را گرفت، آب دهانم را به‌سختی فرودادم. سرش را روی سینه‌ام قرار داد و من آن پیکر نازنین را برای نخستین بار درآغوش کشیدم. موهایش به رنگ طلایی پوپک‌های تازه‌رسته‌ی کاکل ذرت، و به همان صافی و لطافت بود. عطر موهایش داشت دیوانه‌ام می‌کرد. ...
  • گزارش تخلف

: زوربای یونانی. نویسنده: نیکوس کازانتزاکیس …دقت کرده‌ای ارباب!

هر چیز خوبی که در این دنیا هست اختراع شیطان است؟ زنان زیبا، بهار، خوک شیری کباب کرده، شراب و همه این چیزها را شیطان درست کرده است. و اما خدا کشیش و نماز و روزه و جوشانده بابونه و زنهای زشت را آفریده است …! … ...
  • گزارش تخلف

: زوربای یونانی. +گمان نمی‌کنم، زوربا

_من هم گمان نمی‌کنم. ولی اگر چنین‌چیزی ممکن بود، مردهایی که از خدمت در راه عشق سر باززده‌اند، می‌دانی ارباب، که به چه‌صورتی به دنیا بر می‌گشتند؟ به شکل قاطر! … کسی چه‌می‌داند ارباب، شاید همه‌ی این قاطرهایی که ما امروز در دنیا می‌بینیم همان آدم‌ها باشند، همان احمق‌هایی که در دوران حیاتشان در دنیا مرد یا زن بودند، بی‌آنکه در واقع باشند. برای همین است که تبدیل به قاطر شده‌اند، و برای همین است که همیشه لگد می‌اندازند …. ...
  • گزارش تخلف

دست‌دوم.. مرد رژ‌لب را از روی میز آرایش برداشت و خنده‌کنان گفت:

_یعنی خاک‌توسرت با این پیشنهادت «واسه زنت رژلب بخر خوشحال می‌شه». پدرمو درآورد. می‌گفت تو کسی رو آوردی خونه و اون رژلبشو جا گذاشته. هرچی جون بچه‌ها رو قسم خوردم باور نکرد. بعد که دید رژلب استفاده‌نشدست یک‌کم آروم شد …زن غلتید و از روی تخت بلند شد. گفت:. _خب من آرزومه شوهرم برام یک چیزی مثل رژلب بخره …رژلب را از دست مرد گرفت و درش را باز کرد. جلو آینه آن را به لبانش کشید. لب‌ها را به هم مالید و ادامه داد:. ...
  • گزارش تخلف