این‌جا تلاش‌های ادبی‌ام (شامل داستان‌ کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگراف‌های منتخبِ کتاب‌هایی که می‌خوانم) را به اشتراک می‌گذارم. گاهی هم موسیقی‌ای که به دلم می‌نشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چه‌اندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh


آزادی …دلم برات لک‌زده آزادی. همه می‌گن دیوونه‌ام، ولی خب عشقه دیگه، چه می‌شه کرد

هیچ عشقی بالاتر از وقتی نیست که همراه چهل‌_پنجاه‌هزار نفر یک‌صدا جیغ می‌کشم: گگگگللللل … و صدام بین سیل خروشان دست و سوت و داد، حتی به گوش خودم هم نمی‌رسه. اون فضا، اون هم‌دلی، اون تپش قلب شیرین، اون خشکی گلو، اون گرفتن صدا بعداز بازی … در یک‌کلام اون انرژی و هیجان، با هیچ‌چیز تودنیا قابل مقایسه نیست. دفعه اول که رفتم، واقعا ترسیده بودم. یک دستمال با آرم باشگاه به سرم بسته بودم و صورتم رو حسابی رنگ‌مالی کرده بودم; بخصوص لاله‌ها‌ی گوش‌ها و روی ابروهام پر از رنگ بودن. چون دربی تو زمستون بود، با پوشیدن کاپشن بلند و پف‌دار داداشم مشکلی پیش نیومد. ولی حالا تو تابستون ریسکش بالاست. نمی‌دونم … شاید اگه گن مامان رو جای سوتین، محکم ببندم دور خودم، بشه با یک بولیز گشاد کاریش کرد …. ...
  • گزارش تخلف

ماشین‌ها.. درست رأس ساعت، کارتش را زد و وارد کارخانه شد

خوش‌وبش کوتاهی با همکارها کرد و رفت سراغ کمدش. پیراهن سیاهش را که درآورد و لباس‌کارش را پوشید، دیگر تفاوتی با بقیه کارگرها نداشت. در محل ثابتش پشت دستگاه پرس قرار گرفت. کار بسیار ساده‌ای بود. ورقه‌ی فولادی می‌آمد، او هفتاد ثانیه وقت داشت ورق را در جای خودش قرار دهد و پیچ‌های مهارکننده را با آچار مخصوص ببندد. بعد فک متحرک با نیرو و سرعت بسیار زیادی پایین می‌آمد و از ورقه‌ی فولادی یک در سمت راننده‌ خودرو می‌ساخت. حالا او باید پیچ‌های مهارکننده را باز، و در را از فک ثابت جدا می‌کرد تا نوبت به ورقه‌ی فولادی دیگر برسد. تمام مراحل شش دقیقه طول می‌کشید، و این یعنی روزی هفتادعدد در سمت راننده‌. یعنی در هر ماه هزاروهشتصدوبیست عدد در، و هر‌سال بیست‌ویک‌هزاروهشتصدوچهل تا در. ...
  • گزارش تخلف

دل‌خوشی.. بالاخره ماشین قراضه‌ام را فروختم و از شرش راحت شدم

هرچند حدود یک‌دهه به من و خانواده‌ام خدمت کرده بود و خاطرات زیادی با آن داشتیم، اما دیگر وقت فروشش رسیده بود و دائم برایم خرج می‌تراشید. هرجایش را درست می‌کردم، جای دیگرش لنگ می‌زد. حالا از امروز با شاسی‌بلند می‌روم سر کار. راستی که چه لذتی دارد; وقتی از پنجره‌‌ نگاه می‌کنم، سقف خودرو‌های دیگر دیده می‌شود. اصلا انگار خیابان‌ها و پیاده‌رو‌ها شکل دیگری شده. صندلی‌هایش بزرگ، و داخلش حسابی جادار است. هم سان‌روف دارد، هم یک صفحه‌نمایش بزرگ. سیستم تهویه مطبوع خودکار و کلی امکانات دیگر. اصلا فکر نمی‌کردم سوار شدنش انقدر خوب باشد. ...
  • گزارش تخلف

چند مینیمال عالی از وودی آلن:.. ♠️ تنها حسرت زندگیم اینه که چرا کس دیگه‌ای نبودم؟!

♠️ وقتی منو دزدیدن، پدر و مادرم سریع وارد عمل شدن. اونا اتاقم رو اجاره دادن …♠️ خیلی به ساعت طلای جیبی‌م افتخار می‌کنم. پدربزرگم تو بستر مرگ اون رو بهم فروخت …♠️ فقط اگه خدا یک نشونه‌ی روشن بهم نشون می‌داد … مثل گذاشتن یک پس‌انداز هنگفت به نام من تو بانک سوئیس …!. ♠️ من به خاطر تقلب تو امتحان متافیزیک از دانشگاه نیویورک اخراج شدم. به درون روح پسری که کنارم نشسته بود نگاه کردم …♠️ دو باور موهوم که درمورد من وجود داره:. یکی اینه که چون این عینک رو به چشم می‌زنم، روشنفکر هستم و چون فیلم‌هام ضرر می‌کن، هنرمند هستم. این دو افسانه سال‌هاست که رایج هستن …♠️ تنها چیزی که در زندگیم به‌صورت تخصصی بهش تسلط دارم، انتخاب آدم‌های اشتباه برای دوست ‌داشتنه … ...
  • گزارش تخلف

زخم‌های عمیق‌تر …اولین زخم را در کودکی برداشت. سر سفره‌ی ناهار بود

تکه‌های بشقاب تا آشپزخانه رسیدند و یک لکه‌ی بزرگ خورشت، روی دیوار هال شکل گرفت. لکه چندروز بیشتر آنجا نماند و مادر وقتی برگشت، ظاهرا درستش کرد. دومی را زمانی برداشت که تازه زیر بغل‌هایش مو درآورده بود. شبی رویه‌ی در اتاق‌خواب مادر و پدر، به اندازه‌ی یک مشت بزرگ شکست. جوری که از توی سوراخ، چوب‌های ضربدری را می‌شد دید. این‌یکی قدری بیشتر طول کشید تا درست شود. پدر بعدها یک تکه ورقه‌ی نازک چوبی روی آن چسباند. زخم آخری زمانی بود که مادر و پدر پابه‌سن گذاشته‌ بودند و او خیال می‌کرد همه‌چیز آرام است. به تمام فامیل، از جمله همسر و بچه‌های خودش، گفتند مادر مراقب نبوده و از پله‌ها افتاده دستش شکسته. ...
  • گزارش تخلف

‌های_روزمره …خوشحالم که دختر کوچولوم به کتاب علاقه داره (البته فعلا بیشتر به پاره کردنش) من و مادرش کتاب‌های زیادی براش خریدیم و ا

عاشق این کارم، ولی امشب وقتی کتاب جدیدش _خاله‌ سوسکه_ رو آورد تا براش بخونم، بعداز چندخط که خوندم شوکه شدم. این قصه رو یادتون هست؟. _خاله قزی، چادر یزدی، کفش قرمزی، کجا می‌ری؟. +می‌روم به همدون، شو کنم بر رمضون، نون گندم بخورم، منت بابا نکشم …_زن من می‌شی؟. +من اگه زنت بشم، یار و همدمت بشم، وقتی دعوامون بشه منو باچی می‌زنی؟!. کاری ندارم که قصاب با ساتور و نونوا با وردنه و خیاط با اتو و … هرکدوم با یک‌چیزی قرار بود خاله سوسکه رو به قتل برسونن. به اینم کار ندارم که شکر خدا آخرش آقا موشه پیدا شد و قرار گذاشتن خاله‌ سوسکه رو فقط با دمش بزنه. راستش خجالت کشیدم این قصه احمقانه رو تا آخر واسه دخترم بخونم. نخوندم چون نمی‌خواستم دخترم از الان باور کنه شوهر، یعنی کسی که خیلی طبیعی حق داره زنش رو کتک بزنه. ...
  • گزارش تخلف

مسخره‌بازی.. فکرش را که می‌کنم می‌بینم انگار من و خانواده‌ام همیشه در اوج بودیم

با خانواده قدیمی‌ام که زندگی می‌کردم، هروقت چیزی مثل دوچرخه، کفش اسکیت، راکت بدمینتون، و … می‌خواستم، پدر می‌گفت:. _تو اوج گرفتاری، همین حالا که داریم با هزار قرض و بدهی خونه می‌سازیم، تو هم مسخره‌بازیت گرفته؟!. بعداز سال‌ها، امروز که پسرم پرسید می‌شود برایش پلی‌استیشن بخرم؟! سرش داد زدم:. _تو اوج گرفتاری، حالا که داریم برای قرض و بدهی خونه بابابزرگ خدابیامرز رو می‌فروشیم، تو هم مسخره‌بازیت گرفته؟! …. ...
  • گزارش تخلف

غریبه.. دیگر نمی‌توانست تحمل کند

تصمیم گرفت همین امشب که از مغازه به خانه برگشت، همه‌چیز را بگوید و توضیح بخواهد. از صبح، افکاری پریشان در جمجمه‌اش تکرار می‌شدند:. «تازگی‌ یاد گرفته از کیفم پول برمی‌داره; مبالغ کوچیک که به خیالش من متوجه نمی‌شم. بارها هم دیدم دزدکی با موبایلش صحبت می‌کنه و …». تاحالا چیزی به‌روی خودش نیاورده بود، اما امروز صبح که زن هنوز خواب بود، موبایلش شروع به لرزیدن کرد. او شماره‌ غریبه را به خاطر سپرد و تا بعد‌از‌ظهر با خودش کلنجار رفت که زنگ بزند یا نزند. وقتی صدای مردانه‌ی آن‌طرف خط، «الو بفرمایید!» را گفت، زبانش بندآمد، عرق به پیشانی‌اش نشست و ارتباط را قطع کرد. شب، عمدا یک‌ساعت زودتر از معمول مغازه را بست و به‌سمت خانه راه‌افتاد. در دلش آشوب و در سرش همهمه بود. ...
  • گزارش تخلف

…قاتل، و مقتولین …حتی پس‌از این‌همه تجربه، هرگز نتوانستم رفتار عجیب زن‌ها را درک ‌کنم

زن دومم وقتی صدای شلیک را شنید، فورا به‌سمت زن سومم برگشت، اما او هم مثل خودم خشکش زده ‌بود. درواقع این زن اولم بود که به‌ سمت زن چهارمم تیراندازی کرد. عجیب‌تر از همه اینکه در بازجویی اعتراف کرده مرا هدف‌ گرفته بوده! …. ...
  • گزارش تخلف

خرمگس.. سه ساعت در جاده اصلی و یک ساعت هم در راه خاکی روستایی با لندرور لق‌لقو راندیم و خندیدیم

شهر و تمام گرفتاری‌ها و فکروخیال‌هایش دیگر پشت سرمان بود. وقتی رسیدیم پای سد هنوز آفتاب نزده بود. دیدن طلوع خورشید از بالای تاج سد یکی از بهترین قسمت‌های برنامه‌مان است. موبایل‌ها را برداشتیم و در زمینه‌ای بی‌نظیر از کوه و آب، از خورشید درحال طلوع عکس گرفتیم. باید یک ساعت و نیم دیگر هم پیاده برویم تا به جای همیشگی برسیم. سخت است ولی واقعا ارزش دارد. محلی‌ست پرت و آرام که از هجوم باد در امان است و ظهر هم آفتاب تندوتیزی ندارد. نفس‌زنان رسیدیم و زیلو پهن کردیم. تا امید و فرهاد خار و چوب خشک جمع کرده و بساط اجاق و چای آتشی را روبه‌راه کنند، لنسر‌ها را باز و مرتب می‌کنم و طعمه می‌زنم. ...
  • گزارش تخلف

جشن تولد …چهارسال گذشته را فقط به امید رسیدن به امشب تحمل کردم. از فردا دیگر آزاد آزاد هستم

اول می‌خواستم قبل‌از رفتن برایشان یادداشت بگذارم. برای پدر بنویسم خوب در این چهارسال فقط سر لجبازی با مادر، مرا به زور قانون پیش خودت نگه داشتی. برای زنش هم بنویسم دیگر تمام شد کلفت مفت‌ومجانی. خیلی چیزها می‌خواستم بنویسم، اما فکر بهتری به سرم زد. صبح که بیدار شوند و کیک تولدم را با هجده شمع رویش ببینند، و هرچه بگردند مرا پیدا نکنند، خودشان حساب همه‌چیز دستشان می‌آید …. ...
  • گزارش تخلف

قاصدک هان! چه خبر آوردی؟. از کجا وز که خبر آوردی؟

خوش‌خبر باشی اما … اما. گرد بام‌ودر من بی‌ثمر می‌گردی. انتظار خبری نیست مرا. نه زیاری. نه ز دیار و دیاری باری. برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس. برو آنجا که تو را منتظرند. قاصدک در دل من. همه کورند و کرند. ...
  • گزارش تخلف

یواشکی

شهرکی که دوران نوجوانی من در آن طی شد، تقریبا صد خانه‌ سازمانی، یک پارک، نانوایی لواش، دوتا سوپرمارکت و قصابی و میوه فروشی، یک درمانگاه، مدرسه‌ای کوچک، و یک سینما داشت که پنج‌شنبه‌شب‌ها فیلمی نمایش می‌داد. فیلمی که بیشتر اهالی شهرک، ازجمله ما و خانواده‌ سجاد که همسایه‌ دیوار‌به‌دیوار ما بودند، به دیدن آن می‌رفتند. سینما رفتن فرصت خوبی بود. می‌شد به بهانه‌ای من و سجاد دورتر از خانواده‌هایمان بنشینیم و بعداز خاموش شدن چراغ‌ها، بزنیم بیرون. کافی بود قبل‌از پایان فیلم خودمان را به سینما برسانیم و وانمود کنیم همین الان از سالن خارج شده‌ایم. سجاد که سه‌سال از من بزرگتر بود و به دبیرستانی در شهر می‌رفت، راحت می‌توانست برای خودش از آنجا هرچه دلش می‌خواست بخرد. اما من در مدرسه‌ شهرک درس می‌خواندم و تنها گاهی، آن هم باتفاق خانواده، به شهر می‌رفتم. سجاد انقدر عرضه داشت که بتواند هروقت خواست چندنخ سیگار از شهر بخرد تا در گوشه‌ای دنج از پارک، یواشکی دود کنیم. ولی من هیچ‌وقت نمی‌توانستم این کار را بکنم. ...
  • گزارش تخلف

هنوز «مهران مدیری» مثل الان مشهور نبود. پدربزرگ هر بار کلی غرولند می‌کرد که:

«باز این مسخره‌بازی‌ها شروع شد. خجالت نمی‌کشن یک مشت خرس گنده ادا و اطوار در میارن. خب که چی؟». بعد می‌نشست و تا آخر، حتی تیتراژ پایانی را هم با دقت نگاه می‌کرد. حتی اگر این وسط ما بچه‌ها بین او و تلویزیون رفت‌وآمد می‌کردیم دعوایمان می‌کرد. هر هفته برنامه همین بود. هر وقت می‌خواستیم غذایی که در آن سوسیس و کالباس داشت بخوریم هم پدربزرگ می‌گفت:. «نخورید این آشغال‌ها رو. معلوم نیست گوشت خر و سگ و گربه است. ...
  • گزارش تخلف

Www. adabvand. ir

🔴کپی فقط با ذکر منبع مجاز است …. محکوم. نویسنده: محسن سرخوش …من زشت هستم. خیلی زشت. این واقعیتی انکار ناپذیر است که با من متولد شده. از وقتی خودم را شناخته‌ام آینه بزرگترین دشمن زندگی ام بوده، سوهانی که همواره بر روح و روانم کشیده می‌شد. عمیق‌ترین حالات افسردگی و ناامیدی را جلوی آینه تجربه کرده‌ام. وقتی در دوران دبیرستان و دانشگاه، از هجوم تنهایی و ریشخند هم سن و سال هایم، به گوشه‌ی دنج اتاقم پناه می‌بردم و خودم را در آینه با آن بینی عقابی، و چشم‌های ریزی که در گودی چشم، گاه مثل دو تا دکمه‌ی سیاه فرو رفته بودند نگاه می‌کردم، دلم می‌خواست آینه را بشکنم. حالا که بعد از کلی سختی کشیدن و درس خواندن، به لطف پول خوبی که با کار کردن به عنوان رئیس حسابداری یک شرکت بزرگ در می‌آورم، و خرج عمل زیبایی بینی و ترمیم کک و مک و جای جوش‌های بی شمار روی صورتم کرده‌ام، رابطه‌ام با آن دشمن دیرینه کمی بهتر از قبل شده. ...
  • گزارش تخلف