این‌جا تلاش‌های ادبی‌ام (شامل داستان‌ کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگراف‌های منتخبِ کتاب‌هایی که می‌خوانم) را به اشتراک می‌گذارم. گاهی هم موسیقی‌ای که به دلم می‌نشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چه‌اندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh


دیوانه وار دوستش داشتم، تمام دنیایم بود و حاضر بودم برایش جانم را هم بدهم …نا مهربانی کرد …هنوز هم دیوانه وار دوستش داشتم و دنیایم

* * * …می گفت عاشق و دیوانه‌ام است و بدون من دنیا برایش مفهومی ندارد …دوستش نداشتم …خیلی با من مهربان بود و در حقم محبت می‌کرد، می‌خواست هر جور هست دلم را به دست آورد …دوستش نداشتم …دم به دقیقه پا پی ام می‌شد و دائم پیله می‌کرد. جوری که مجبور بودم الکی بگویم فعلا کار دارم …دوستش نداشتم …هر چه بی محلی می‌کردم و تحویلش نمی‌گرفتم، باز بیشتر به پر و پایم می‌پیچید …دوستش نداشتم …صد بار بهش گفتم که به درد هم نمی‌خوریم و بیخودی دارد وقتش را تلف می‌کند، اما باز می‌گفت من همان می‌شوم که تو می‌خواهی …دوستش نداشتم …وقتی مرا با کس دیگری می‌دید از شدت خشم و نفرت سرخ می‌شد و راهش را کج می‌کرد. یک بار هم آمد و گفت: «امیدوارم جفتتان روز خوش نبینید.» به کسی که همراهم بود گفتم: "دیوانه است، مدت هاست به من گیر داده، نمیدانم از جانم چه می‌خواهد …دوستش نداشتم …. ...
  • گزارش تخلف

اولین باری که شکلات تلخ خوردم یادم هست با خودم گفتم:.. _ عجب زهر ماری

کدوم احمقی همچین کوفتی رو می‌خوره؟. اما بنا بر عادت، و خلق و خوی لجبازم، تا آخرش خوردم. سال‌ها گذشت و من الان شدیدا عاشق طعم اسپرسو دوبل و شکلات دارک نود و شش درصد هستم و حتی چای را هم هرگز با قند و آبنبات نمی‌خورم. شاید این، حکایت برخورد ما با آدم‌های عبوس و گوشت تلخ باشد؛ شاید کمی صبر و بردباری، آن آدم را جور دیگری به ما نشان بدهد …. ...
  • گزارش تخلف

+ خیلی خوشحالم که بهم انقدر اطمینان داری …_ اطمینان؟! چی باعث شد فکر کنی بهت اطمینان دارم؟

+ خب همین که تمام حرف‌ها و راز‌ها و درد دل هات رو برام میگی و نمی‌ترسی که از راز هات سؤاستفاده کنم یعنی بهم اطمینان داری دیگه …_ اتفاقا کاملا مطمعنم که یک روز در آینده خیلی نزدیک، به خاطر همین راز‌ها و درد دل‌ها، زنده زنده پوستم رو می‌کنی و روی آتیش کبابم می‌کنی …+ واقعا که! پس چرا این‌ها رو بهم میگی؟. _ بالاخره این دل صاحب مرده رو باید یک جوری سبک کرد، وگرنه مثل دیگ بخار میترکه. و البته این هم هست که من ترجیح میدم توسط تو پوست کنده و کباب بشم …+ این یعنی چی؟. _ به هر حال هر کس دوست داشتنش رو یک جوری بیان میکنه …. ...
  • گزارش تخلف

زمانی بود که انسان به پرندگان حسادت می‌کرد و پرواز برایش یک محال رویایی و دست نیافتنی بود

رویایی که برایش سخت کوشید، تلاش کرد و شکست خورد، گریست و ناامید شد، دوباره تلاش کرد و حتی زمین خورد و زخمی شد و مرد، اما عاقبت این رویا را به دست آورد. بالاخره پرواز کرد. آن هم خیلی بهتر و سریع‌تر و بلند‌تر از هر پرنده‌ای. امروز هر نوعی که بخواهی انسان پرواز می‌کند؛ با چتر، با کایت، با هواپیمای بدون موتور، با جت، با شاتل و فضا پیما و.. امروز دیگر پرواز انقدر چیز ساده و پیش پا افتاده‌ای شده که کمتر کسی حتی به آن فکر می‌کند …پس لطفا وقتی خودتان را درگیر یک عشق رویایی دیدید، قبل از این که به خاطرش از جان مایه بگذارید، کمی به سرنوشت رویا‌های به دست آمده بیندیشید …. ...
  • گزارش تخلف

عدل باید بزند و همین شب یلدا ماشین من خراب بشود؟

همین امشب که هیچ مکانیکی عمرا حاضر نمی‌شود نشستن در جمع خانواده و فامیل را ول کند و بیاید بالای سر ماشین؟. چند روز پیش هم یک بار پشت چراغ خطر خاموش شد و هر چه استارت زدم روشن نشد که نشد. کلی فحش خوردم و بوق و داد و بیداد شنیدم تا بالاخره با هل دادن راه افتاد. اما امشب که می‌خواستم به حساب خودم زودتر از همیشه مغازه را ببندم و برسم به زن و بچه و چند ساعتی را همین یک شب بدون دغدغه‌های هر روزه، دور هم باشیم و کیف کنیم، هر کار کردم این لگن روشن نشد که نشد. نه هل دادن فایده داشت و نه کشیدن بست باطری. همسایه‌ها هم بعد از کلی مهندسی کردن، حوصله شان سر رفت و رفتند به مراسم و مهمانی‌های خودشان برسند. آخرش در اوج کلافگی به این نتیجه رسیدم که ماشین را همان جا قفل کنم تا صبح که یک مکانیک پیدا شود. مسیرم به قدری پرت بود که حتما باید با آژانس می‌رفتم. یک آژانس، دو آژانس، سه آژانس، به هر کدام زنگ می‌زدم ماشین نداشتند. ...
  • گزارش تخلف

شال گردن

پسر شماره یک، بسته‌ای دریافت کرد …پسر شماره دو، بسته‌ای دریافت کرد …پسر شماره سه، بسته‌ای دریافت کرد … * * *. دختر شماره یک، دیروز در حالی که داشت توی شرکت به کار‌های ارباب رجوع رسیدگی می‌کرد، با گوشی اش وارد سایت.. کالا شد و کلمه‌ی شال گردن را سرچ کرد. از بین چند تا عکس، یکی را انتخاب، و با وارد کردن یک سری اعداد، مبلغ آن را پرداخت کرد و بعد هم آدرس را داد …دختر شماره دو، یک هفته قبل وقتی داشت از دانشگاه بر می‌گشت، راهش را از مسیر همیشگی کج کرد و به بازار رفت. سه-چهار تا پاساژ و حدود بیست تا مغازه را گشت و انواع مدل‌های شال گردن را دید، بالاخره رفت و یکی را که بیشتر از همه پسندیده بود، با کلی چانه زدن خرید و از پاساژ بیرون آمد. سر راهش به خانه، یک جعبه کادویی هم خرید. وقتی به خانه رسید اول مقداری از ادکلن همیشگی خودش را که می‌دانست او چقدر دوست دارد به شال زد. بعد آن را بویید و با نرمی نوازش کرد. آخر سر هم تا کرد و داخل بسته گذاشت، تا بعد از ظهر یا فردا صبح ببرد اداره پست و به نشانی مقصد ارسال کند …دختر شماره سه، یک ماه پیش سفارش داد از شهر برایش دو تا گلوله کاموایی گرم بیاورند، یکی ن ...
  • گزارش تخلف

🍁. ❄️. کنار خیابان زمان ایستاده‌ام

تاکسی‌های خاطره. خالی می‌روند. داد می‌زنم:. ایستگاه آخر آذر؟؟؟. نمی‌خورد …این یکی را امتحان می‌کنم:. ایستگاه اول دی؟؟؟. باز هم نمی‌خورد …هوا سوز نامردی دارد. دست‌های کرخ و سرخم. نوک بینی یخ زده‌ام.
  • گزارش تخلف

خیلی دلم می‌خواست من هم از این شعر‌ها و متن‌های خوشگل و شیک عاشقانه بنویسم که هر کس می‌خواند کلی کیف کند و هی تند و تند آن را برای

همه‌اش در دو خط جا می‌شود:. «من عاشقش شدم، او اصلا نمی‌دانست عشق یعنی چی.». همین. نه خاطره‌ای، نه قدم زدن زیر بارانی، نه دلهره‌ی انتظاری، نه قراری، نه لمس و بوسه‌ای، هیچ. کتاب عشق من، کتابی که یک عمر دارم می‌خوانم و چیزی نمی‌فهمم، تنها همان دو خط را دارد …. ...
  • گزارش تخلف

خوش به حال آن که می‌داند عشق کیلویی چند است.. قیمت ناز نگاهی و خم ابرویی چند است

بی گمان دل بی دردی دارد آن که می‌پرسد:. نرخ آن لب‌های برجسته‌ی آلبالویی چند است؟. ما که بام تا شام، در به در، درمانده‌ی نانیم. عشق هر چند می‌خواهد باشد، با ما چه گویی چند است؟. می‌دانم اما من قیمت نگاه مردی را. که دید بچه‌اش از سرما شده رنگ لبویی، چند است. عشق را به حساب ریختم، صاحب خانه‌ام برداشت کرد. اجاره‌ی یک خانه‌ی نمور بدبویی چند است؟. عشق را توی آآآآآبگوشت ریز کردیم و بچه‌ها خوردند. ...
  • گزارش تخلف

بچه که هستی آرزو می‌کنی کاش زودتر بزرگ شوی و خیلی چیز‌ها را به دست آوری؛ اجازه‌ی تنهایی کوچه رفتن را، آن دوچرخه‌ی دنده‌ای نقره‌ای

شجاعت در تاریکی تنها ماندن را... اما حسابی که بزرگ شدی آرزو می‌کنی کاش بچه باشی و خیلی چیز‌ها را از دست بدهی؛ این همه استرس و ترس از آینده را، کابوس‌های تکراری هر شب را، کلافگی و خستگی‌های تکراری هر روز را، وحشت شرمنده بودن پیش بچه‌ات را. ترس در تاریکی تنها ماندن را.. ترس در تاریکی تنها ماندن را.. ترس در تاریکی تنها ماندن را.. … ...
  • گزارش تخلف

هر داستانی بالاخره از یک جایی و یک جوری شروع می‌شود، اما جملات آغازین بعضی از داستان‌ها چنان شگرف و حیرت انگیز است که هرگز از یاد

من شخصا اطمینان دارم تا آخر عمر، و با وجود حافظه بسیار ضعیفی که دارم، جملات ابتدای دو داستان مسخ (کافکا) و بیگانه (کامو) را هرگز فراموش نخواهم کرد … «یک روز صبح که گره گوار سامسا از خوابی آشفته برخواست، دید که در تختخوابش به یک حشره عظیم الجثه تبدیل شده است..». «مامان دیروز مرد. شاید هم پریروز، نمی‌دانم. یک تلگراف به دستم رسید..». اگر شما این دو داستان را خوانده باشید کاملا متوجه خواهید شد که تمام شالوده و چکیده و عصاره داستان در همین چند خط، فشرده شده است …. ...
  • گزارش تخلف

لب مرز جنون.. می گفت دوستم دارد، اما دیگر باورش نمی‌کردم

آخر این چه دوست داشتنی بود که هر وقت دلش از تمام دنیا و آدم هایش زده می‌شد و می‌برید، با کوله بار تنهایی و کلافگی هایش می‌آمد سراغ من؟ می‌آمد و صاف توی چشم هایم زل می‌زد و با کلی اشک و آه می‌گفت دوستم دارد!. این بار که آمد و باز گفت دوستم دارد و دلش برایم خیلی تنگ شده، همین‌ها را جوابش دادم و گفتم:. -عزیز من! دوست داشتن که فقط به حرف نیست، دوست داشتن به زمان گذاشتن و اهمیت دادن است. مثل این که بگویی دانته را دوست داری، کمدی اش هم گوشه قفسه کتابخانه خاک بخورد، اما هر بار به حجم کتاب نگاه کنی و بگویی خواندنش کلی وقت می‌برد …+تو که نمی‌دانی چقدر زندگی سخت شده، چقدر مخارج سنگین است. از صبح تا غروب هم که سگ دو بزنی باز عقب هستی و هشتت گرو نه. بالاخره باید یک ذره، به اندازه‌ی ورق زدن همان کتاب، فرصت باشد؟ ولی نیست. ...
  • گزارش تخلف