؟؟؟ چند پرسش؟؟؟

به پس این همه دانش و انباشت دانش، به پس این همه استوره زدایی، به پس این همه دین ستیزی، به پس این همه خداستیزی و خداگریزی، به پس این همه رفاه و تن پروری، به پس این همه جنبش‌های سیاسی و جابجایی‌ها در جهان فرمانروایی، به پس این همه خوارداشت گذشته و دیروز و بالیدن به امروز، اینجا و اکنون، آری در این دم به میان خود چه‌ها داریم، به چه می‌بالیم، ازچه سرفرازیم، با کدامین امیدها و با کدامین آرزوها به پیش می‌رویم؟ چرا در مغاک این پندار فرورفته‌ایم که آدمی توانمندی هایی دارد که خدایان نیز از آن بی بهره بوده‌اند؟ چرا نیاز به گریزاندن خدایان را یافتیم، چرا بی دینی را نیک پنداشتیم و آن را در اندیشه‌ها و فلسفه‌ها رخنه دادیم و از برای این بی دینی خدایان بی کالبد و تهی از چم «دانش» و «خرد» و «پیشرفت» را آفریدیم و از برای گستراندن پیام این خدایان کوتوله، پیامبرانی برگماردیم؟ چرا ما را نیاز افتاد که از نیاکانمان بگسلیم و به آنان پشت کنیم؟ چه شد و چه کسی و یا کدامین نیاز ما را واداشت که هرآن چه بود را نابود سازیم و هرچیز و همه چیز را از نو بیاغازیم؟ چرا و با چه آماجی خواستیم جهان هستنده را در گمانمندی فرو ...
  • گزارش تخلف

«پیام‌آور هیچ». آن «هیچ» که آمد،. از برای این بود که

از این آب و خاک «هیچ» نماند. چهل سال بگذشت از آن سیه بهمن «هیچ». سبوی پاندورا را آن «هیچ» بگشود. همه‌ی جانگدازه‌ها برفراز ایران به پرواز درآمدند،. و بر هر گوشه‌ی ایران فرود آمدند و خود را بگستردند. در سبو، تنها «امید» ماند و به برون راه نیافت. چهل سال ما را کوشیدند دور سازند. از هر آن‌چه در درازنای هزاره‌ها،. با رنج و شکنج آفریده و پرورده بودیم. ...
  • گزارش تخلف

«بخت با او یار نبود».. هخامنشیان نخستین والامنشانه و. نریمانانه و جنگاورانه می‌زیستند

آنان با سختی‌ها کنار می‌آمدند و. درپی تن آسانی و خوشباشی‌های میان‌مایه نبودند. کوروش جوان در پی برانداختن برادر. خوش‌گذران و زن باره‌اش اردشیر بود،. تا آن‌چه هخامنشیان نخستین می‌زیستند. را به اورنگ شاهانشاهی باز آورد. کوروش جوان، خود، زمان آغازین را. در اکنون زمانه می‌زیست. پس او هرگز زمان زمانه را نزیست. ...
  • گزارش تخلف

«بازآییم به زندگی».. این مردمان از درون پاره می‌شوند و هر پاره‌ای

از خود بیخود شده و آغازه‌های بیگانگان را می‌پذیرد. اینگونه مردمان از هم می‌پاشند و در تاریخ نمی‌مانند. تاریخ مردمان را با آنچه امروز می‌زیند و. می انجامند نیست که می‌نگارند. تاریخ را با نگاهی ژرف به آغازه‌های. مردمان و با کنکاش در استوره‌ها و آیین‌ها. و گونه‌ی زندگی و جنگ و آشتی آنان می‌نگارند. تاریخ را با گونه‌ی دریافت شادی و درد ورنج و. پاسخی که به آن یافته‌اند می‌نگارند. ...
  • گزارش تخلف

«زمان تنگ است». باید دریابد که زمان تنگ است

باید دریابد که آدمی هرگز نمی‌تواند و نباید جای خدایان بنشیند. آدم به خودایستا توانایی جدایش نیک و بد را ندارد. یا باید در پناه خدایان زیست و یا جهان رانیز همراه خود به مغاک نیستی خواهیم کشاند. آری! «جایی که خدانباشد همه چیز مجاز خواهد بود.». و آنگاه تنهاپایانی که می‌توان برای آدمی پیش بینی کرد همانا، نه خودکشی قهرمانانه که بوارونه، خود زنی کهمنشانه خواهد بود.». خسرو یزدانی.۱۹ سپتامبر ۲۰۱۷ Créteil. کانال فلسفی «تکانه». ...
  • گزارش تخلف

«اندیشیده می‌شوم، پس هستم».. باختر، برای اینکه مردمان براستی در باره‌ی

استوره‌ها وآیین‌ها و تاریخ و فلسفه کنکاش نکنند. و با خدایانشان نزیند،. آنان را شیدای علم کرده است. و براستی که هایدگر نیک دریافته بود. که: «علم نمی‌اندیشد.». آنچه که باختر کرده این است. که خدای را در دل اومانیزم نگاه می‌دارد. و آیین و دین را رها می‌کند. و خدای تنها و بی دین و آیین،. ...
  • گزارش تخلف

🌿قایقی خواهم ساخت.. خواهم انداخت به آب.. دور خواهم شد

از این خاک غریب. سپهری … … … … … … … … … … … … … … … … … … … … … … … … … … … … …. پاسخ من به سهراب:. «خاک میهن سپند است ای دوست». با دلی پر ز پشیمانی و ریش. از رها کردن آن خاک و. آن ریشه و کاشانه‌ی خویش. با دستانی پر زخم، ولی پر ز امید. زورقی خواهم ساخت. ...
  • گزارش تخلف

«گفتگوی قاتل و پلیس در فیلم seven».. قاتل: اگر می‌خواهید که مردم به آنچه می‌گویید گوش

فرا دارند، بس نیست که به شانه‌های آنان دست بگذارید. تا متوجه شما بشوند. نیاز است که با کوبه‌ی چکش سراغشان روی. پلیس: تو مگر چه چیز شگفت و ویژه‌ای داری. که مردمان به تو گوش فرادارند؟. قاتل: من هیچ چیز شگفت و ویژه‌ای ندارم. وهرگز هم چیزی ویژه نداشته‌ام،. بلکه آنی که دریافته‌ام. شگفت و ویژه است، کرده هایم:. ...
  • گزارش تخلف

«زروان و آنی که می‌کشدش».. زروان در همه چیز هست ولی هر چیزی، چیز است و زروان چیز نیست

هرچیزی چیز است چراکه زروان در آن است. ولی زروان چیز نیست. هرچیز بسوی تباهی و مرگ و نابودی روان است. ولی زروان نه چیز است ونه به سویی روان. زروان، سرنوشت هرچیز است،. بخت وبهره‌ی هرچیز است. زروان، هستی هستنده هاست ولی هستنده نیست. زروان، ناگذران است در گذران. رونده، به سوی فرجامش زروان خود روان است. ...
  • گزارش تخلف