روانشناسی نیست. فلسفه تیزبینی و آینده سازی در دل سخن و سرود است

ایستادن و دل به اکنون سپردن و با آن کلنجار رفتن کار فلسفه نیست. فلسفه زیستن آنی است که «دیگر نیست» و «هنوز نیست». فلسفه یکسره دلهرهٔ «شاید هرگز نشود» را زیستن است. فیلسوف، شکارچی ایست که شاید هرگز بازنگردد و شکار شکارش شود. فیلسوف از اندیشهٔ خود پلی می‌سازد به میان چکادهای یک رشته‌کوه. پلی از آزمون نگذشته و خطربار و دهشت‌زا. پلی شکننده که هر دم می‌تواند در هم شکند و نه‌تنها خود که دیگران را نیز به درهٔ نابودی فرو غلتاند. پس اینجاست که فیلسوف درمی‌یابد که اگر نجاتی در کار است، تنها یک خدا می‌تواند ما را نجات دهد. به هر رو فلسفه خویشکاری کنشمندترین آدمیان روی زمین است؛ کنشمندی‌ای که به دیده نمی‌آید و دیگران دیوانه و بی کنشش می‌خوانند. ...
  • گزارش تخلف

دردمندی و نا امیدی سودی ندارد. هیچ‌کس حتا خدایان نیز یاراى دگر کرد سرنوشت نیستند

نزد سوفوکل، دانستن تنها بدبختى آدمى را آشکار می‌سازد. آژاکس و اودیپ نماد این دانستن‌اند. در «کوئلت» می‌خوانیم که دانستن تنها دردمندى و بدبختی آدمى را فزون‌تر می‌کند. نزد دونس اسکوت «دانستن» جاى «ایمان» می‌نشیند. ابراهیم در برابر دهشتناک‌ترین خواست یهوه از او، هیچ نمی‌پرسد و هیچ چرایى بمیان نمی‌آورد. او تنها به ایمانش تکیه می‌کند. نزد پاسکال مسیح تا پایان زمان، «در حال جان کندن است» و بر هیچ‌کس این پروانه نیست که «بخسبد». نزد او تنها ایمان است که به سخن درمی‌آید. آتش ایمان است که او را از خوابیدن بازمی‌دارد …لایبنیتس به این باور است که «حتا خدا باید زیر فرمان خرد باشد». ...
  • گزارش تخلف

«اودیپ شاه» تا سخن کرئون در «آنتیگون»، از سخن افلاتون در «اوتیفرون» تا سخن کانت در «دین در محدودۀ عقل تنها» چه‌ها می‌یابیم؟

یا بی‌خدایی یا تردید در باورهاى دینى و یا خدا را در مرزهاى خرد زندانى کردن. کرونوس فرزندان خود را می‌بلعد. او آینده و آیندگان را در خود می‌بلعد. در کرونوس هیچ امیدى نهفته نیست. سن پل و هایدگر می‌خواهند از دست کرونوس رهایى یابند. کایروس همان فریب زمین است که سنگى بجاى زئوس به کرونوس بلعاند. کایروس نیز مانند زئوس که بیرون کرونوس می‌ماند از براى خود است نه در دل کرونوس. کرونوس زمان گذر دم به پس دم است. در کرونوس، گذشته و اکنون و آینده یکى به پس دیگرى می‌آید و می‌گذرد و هر دم با دم پیشین همدم است و از آن است که می‌آید. ...
  • گزارش تخلف

فلسفه دلیری زیستن ترس و دلهرۀ ناگشودگی راز است. فلسفه رنج و شکنج این خوشبختی است

فیلسوف شوربخت‌ترین خوشبخت روزگاران است. دیگران می‌نگرند ولی تنها فیلسوف است که می‌بیند. او محکوم به دیدن است. او می‌بیند و نمی‌تواند آنچه می‌بیند را نشان دهد. او آنگاه‌که می‌بیند با دیدهٔ خدایی می‌بیند و آنگاه‌که می‌گوید با واژگانی می‌گوید که «واژگانی بینا» هستند. ولی واژگان بینا را تنها مینویان درمی‌یابند و نه هرکسی. این نیز بر رنج فیلسوف می‌افزاید. فیلسوف، پیامبر بی پیرو است. پیام فیلسوف توان آن ندارد که خود را آسان و دریافتنی از برای همه‌کس سازد. ...
  • گزارش تخلف

یکپارچگی می‌گویند بی‌آنکه بتوانند به گرد این آیین گرد آورند

فردوسى با آیین مینوى و با مهر میهنى هم ما را گرد می‌آورد و هم یکپارچه می‌گرداند. پس از او آموزه گیریم و پاره‌پاره نمانیم. کافى است به هم نزدیک و نزدیک‌تر شویم تا دریابیم تا چه اندازه در ژرفاها باهمیم و چون همیم. و درمی‌یابیم چه ناروا و به کژراه رفته‌ایم که بی همیم. اندیشه، خطر کردن است و نیک بدانیم که این خویشکارى فلسفه در چم ماجراجویى نیست. اگر اندیشه‌این نیست، من از همگان می‌پرسم پس چیست؟ امروزه هیچ‌چیز سر جای خودش نیست. زلزله‌ای بر سراسر اندیشه‌ها و باورها فروکوبیده و بر دیوار و سقف هر دین و آیین و باوری ترک انداخته و بر مدعیان اندیشه ورزی است که دربارهٔ این دیوارهای ترک‌خورده درنگ کنند و نظر دهند. هر ایرانی ای به باور من اگر می‌خواهد یار و یاور میهن و هم‌میهنانش باشد بایسته است که در استوره‌ها و دین‌ها و باورهای فلسفی این آب‌وخاک بازاندیشی کند. ...
  • گزارش تخلف

فلسفی ما را در خود خواهد بلعید. آیا در کتاب «ایوب» سخن و پرسش فلسفی بیشتر است یا در «سنجش خرد ناب»؟

آیا پرسش‌های فلسفی ژرف در «ترس‌ولرز» کی‌یرکگارد بیشتر است یا در «پدیدارشناسی روح» هگل؟ آیا پرسش‌های ژرف بیشتر در «اعترافات» سنت آگوستین یافت می‌شوند و ما را به فلسفش می‌کشانند یا در «اعترافات» روسو؟ آیا داستایفسکى در «شیاطین» و «برادران کارامازوف» ما را با واقعی‌ترین پرسش‌های فلسفی و دینی روبرو نمی‌سازد و اندیشهٔ ما را در فلسفی‌ترین دلهره فرونمی‌برد؟ آیا ملویل در «موبی دیک» ما را در ژرف‌ترین پرسش‌های هستی غرق نمی‌کند و ما را در میان دندان‌های دهشت‌بار «وال سپید» هستى رها نمی‌سازد؟ و باز از شما دوستان به همراه گرامیداشتتان می‌پرسم «چه» را پرسش می‌خوانید؟ و «چه» را فلسفی می‌دانید؟ و چرا؟. افلاتون فلسفه را در «فدون»، «مشخ یا تمرین مرگ» می‌خواند و شوپنهاور می‌گوید اگر مرگ را کنار بگذاریم نه فلسفه می‌ماند نه هنر و نه دین ووو. مرگ است که ما را به پرسش و فلسفش وامی‌دارد، مرگ است که در ما از زمان می‌گوید، و ما را وامی‌دارد در «زمان فرجام» و نیز در «فرجام زمان» بفلسفیم. ...
  • گزارش تخلف

«تنها گامی مانده تا مغاک»

آنچه مرا بر آن داشته تا سخنی چند دربارهٔ آدمی به میان آرم، این است که در مرز نهستی و نابودی ایستاده‌ایم. اگر کسی با این سخن هم‌آوا نیست بیهوده زمان از دست ندهد و مرا نخواند و راه خود را رود. مرا سخن باکسانی است که به ژرفای فاجعۀ پوچ منشی و خود آیینی می‌اندیشند …هیچ‌کس به زیبایی و ژرفایی افلاتون این داستان را با ما آدمیان در میان ننهاده است. افلاتون از جهانی می‌گوید که در آن سکان کشتی هستی در دستان کرونوس است. جهان به‌خوبی پیش می‌رود ولی زمانی می‌رسد که خدا سکان کشتی را رها می‌کند و از راهبری جهان دست می‌کشد. وجهان در سوی وارونه به جنبش می‌افتد. در آغاز، همه‌چیز خوب پیش می‌رود چراکه جهان راهبری کرونوس را به یاد می‌آورد. ولی هرچه بیشتر زمان سپری می‌شود بر فراموشی جهان در خودگردانی افزوده می‌شود و ناآرامی‌ها و ناهماهنگی‌های جهان هر دم بیش و بیشتر می‌شوند. آشفتگی‌ها بر هم انباشته‌شده و جهان به‌سوی نابودی می‌رود. ...
  • گزارش تخلف

«او» می‌آید!. «او» نژاده‌ای است که مهر به ایران و ایرانی در دل دارد

«او» بر خود و بر هر ایرانی می‌افزاید بی آنکه از کسی بکاهد. «او» جان آزاده است که آزادی ستان نتواند بود. «او» می‌آید چرا که خویشکاری اوست. «او» می‌آید و جای دیگر کسان نیست که می‌آید. «او» می‌آید چراکه هیچکس هرگز جای او نمی‌آید. «او» در ژرفای خفته‌ی آنی است که هنوز فرمان خدایش، مهر، را نستانده است. نه من و نه هیچکس که تنها او خود، خود را خواهد شناساند. مپرسید! گشودنی نیستند این گونه رازها. ...
  • گزارش تخلف

او می‌آید!. باید از خود پرسید کیانند اینان که بر اورنگ فرمانند؟

اینان را چه کسان فرستادند تا ویران کنند آنی را که دودمان پهلوی ساخته بود و می‌ساخت؟. اکنون باز مردی چون آغازگر آن دودمان را نیاز است که از میان زیناوندان برخیزد و جانی دوباره به ایرانیان بدمد. مردی که مردانی دلیر گردآورد و نگذارد که فریب «می آیم تا برهانمت» ویرانگران باختر بر روان مردمان چیره آید. مردان بزرگ از میان اندکان برمی خیزند و نه از آغوش توده‌های جان به لب آمده. این جنبش‌ها و شورش‌ها نیستند که مردان بزرگ را می‌زایند، بوارونه این مردان بزرگ اند که در جان به لب آمدگان، جانی دوباره می‌دمند. این بینش را باید پراکند. این امید را باید در دل‌ها افکند. هماره و همه جا و در همه روزگاران، این امید بزرگ است که مردم را به شور آورده و زین پس نیز چنین خواهد بود. بزرگ مردان رنگ زمانه بر خود ندارند، آنان رنگ خود بر زمانه می‌زنند. ...
  • گزارش تخلف

باید خدایان ایران را برای رهایی خود فرابخوانیم. بر سرزمین خود باید سکنا گزینیم

در دل تاریخ خود باید دژ فروکوفته را بازسازی کنیم. آینده از آن آنانی است که دژی دارند نه از آن آنانی بر ویرانه‌ها می‌زیند. در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود از گوشه‌ای برون آی ای کوکب هدایت. از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود زنهار ازین بیابان وین راه بی‌نهایت. خسرو یزدانی. دکتر فلسفه از دانشگاه سوربن پاریس.۲۷فوریه ۲۰۱۸ - فرانسه … … … … … … … … … … … … …کانال فلسفی «تکانه». ...
  • گزارش تخلف

رهباختۀ بیابان

«برون ماندن» از نیهیلیزم نیازمند «ماندن درون» مجموعه‌ای است بسیار بزرگتر و ماندگارتر از آدمی. نیهیلیزم همه‌چیز را از بیرون به درون آدمی می‌آورد و آن را با خود و در خود می‌فرساید و از ریخت می‌اندازد. آنچه در دل هزاره‌ها و با رنج و شادی میلیون‌ها انسان و با یاری آسمان و زمین خود را ریخت داده بود، دوباره بی‌ریخت می‌گردد. استوره‌ها و آیین‌ها و نیز تاریخ که آسمان و زمین و زبان و خدایان و آدمیان را چونان دژی استوار در خود می‌گرفت و پناه می‌داد و چم و معنا می‌بخشید، از هم می‌پاشند، دیوارهای استوار ترک برمی‌دارند و به‌یک‌باره فرومی‌ریزند. انسانی که در پناه این دژ استوار معنا و چم داشت اکنون در میان ویرانه‌های دژ چونان پر کنده از بال شاهینی با باد رخدادها به هر سو روان است. بااین‌همه او هم دژ را بیهوده می‌خواند و هم پدافند از دژ در برابر دژستیزان را ریشخند می‌زند. آدمی که در پناه آسمان و زمین و چهر (طبیعت) و خدایان بود و در پناه این‌همه بود که خود را در دل معنا و چم می‌یافت، اکنون همه‌چیز وارونه گشته و آسمان و زمین و چهر و خدایان در پناه آدمی و زیر چتر او باید چم و معنا یابند. نخست هر آنچه در آ ...
  • گزارش تخلف

«درنگ». اندکی در آنچەمیگویم درنگ کنیم

آیا جامعه شناسی بینش سازاست؟ آیا سیاست میتواند درک و دریافتی از هستی آدمی به ما پیشکش کند؟ آیا روانشناسی و روانکاوی توان آن را دارد که با ما درباره هستی و دریافت آن به گفت و شنید نشیند؟ آیا علم ما را از ژرفای دهشتبار مرگ دور میسازد؟ وباز آیا سیاست ما را ژرفتر می‌سازد یا ژرفاستیز است؟. بسیارانی از ما را سن و سالی گذشته و بیگمان در درنگهای تنهایی به چم و معنای زندگی، به پوچی یا ارج وآماج آن همراه با دلهره واندوه اندیشیده‌ایم. آیا سیاست و علم و روانکاوی و روانشناسی و اقتصاد کمکمان کرده تا پاسخی برای آنها بیابیم؟. من از خود و از همه می‌خواهم بیاییم و اندکی روراستتر با خود وبا هم باشیم و پاسخی روراست به این پرسش بدهیم که آیا براستی شیدای ژرفکاوی هستیم یا با آشنایی باگفته‌های این و آن می‌خواهیم سری میان سرها باشیم و بتوانیم بگوییم ما هم هستیم؟. تا آنجاکه من اندکی کاویده‌ام همینجا بود که فلسفه و سوفیسم از هم فاصله‌ای دشمنانه گرفتند. ...
  • گزارش تخلف

سوفیسم پیوندها را می‌درد و از ریخت می‌اندازد. سوفیسم، دیروز و فردا را از امروز می‌گسلد

برای سوفیسم هماره امروز است و آنکه در بند امروزش گرفتار است نه دیروز را ارج می‌نهد و نه فردا را. نه دیگر نیاکان گرامی داشته میشوند و نه دیگر آیندگان دنباله اویند. تک افتاده‌ای بی کس که نه کسی می‌خواهدش و نه اوکسی را دلنگران است. نه او چشم براه کسی است نه کسی چشم براه اوست. تنها جایی که می‌ماند «بازار» و «میدان» است. می‌توان آنجا گردآمد و در هرآنچە به امروز و روزینگی گره خورده خود را گره زد واحساس زنده بودن کرد. آنتونیونی میگفت: «ما تنها باشنده‌ایم ما زندگی نمی‌کنیم». سوفیسم از آدمی باشنده‌ای جنبان میسازد که دیگرنمیزید. آواره‌ای بی مرز و بی سرزمین وبی افق که بیش ازهردوره و روزگاری کنشگر است و جنبان ولی به هیچ سویی نمی‌رود. ...
  • گزارش تخلف

سیکلوپ، کور سوباخته شد.. فلسفه درجامۀ راستین وکهن خود هرآنچه درباره سوفیسم گفتیم را به ستیزمی کشد

میخواهد به فرمان دلف وفادارماند: «خودت را بشناس». این «خود»، خود «ژوکاستی-اودیپی-فرویدی» نیست. شناخت و آگاهی ازمرزها و ناتوانیها و ناشدنیهای آدمی است. آگاهی ازجایگاه پایگانی خدایان و آدمی است. سوفیسم میخواهد آدمی این مرزها را به رسمیت نشناسد، از هر مرزی بگذرد و خود را سنجه سازد: خدایان از برای من، دین در مرزهای من خردورز، دانش بی مرز، سرزمین بی مرز. خدایان و دین و آیین از من است که هستی میگیرند و پس در دل قانون‌های من هستی توانند داشت ونه بوارونه. نیاکان از برای من اند، خدایان از برای من اند و جهان از برای من. سوفیسم جهان یهوه ساخته را از آن خود کرده و مرگ خدا را سرمی دهد. سوفیسم سینه سپرکرده و میگوید مگر یهوه در روزششم نگفت جهان ازبرای من است؟ ...
  • گزارش تخلف

یهودی اش بهره گرفته ودر انگلستان وفرانسه انقلاب می‌کند و سر شاه و پادشاهی از تن و فرمانروایی جدا می‌کند

گاه میلیونها آدم را در جنگهای جهانگیرش به نابودی میکشاند و گاه حقوق بشر می‌نویسد ودرآن یونانیگری و رمی گرایی و یهودی-مسیحی منشی را درهم می‌تند و چیزی را به خورد مردم می‌دهد که هرگز شدنی نخواهد شد. لوگوس نوین می‌داند که این هیولای هزارسری که آفریده تنها با سخنوری و نرمگویی وچربزبانی پابرجا نمی‌ماند. هیولای دهشتبارتر و سردتری نیاز است تاازآنچە لوگوس نوین آفریده پاسوری نماید. اینجاست که خود را چونان «لویاتان» پدیدارمی سازد. ولی این هیولای سرد نیز باید خودرا مشروع و ضروری بنمایاند. لوگوس نوین به مردمان می‌پذیراند که گرگ اند واگر بالای سرشان لویاتان دهشتناک نباشد، بیگمان همدیگر را خواهند درید. آنهنگام که قابیل برادر خود هابیل را کشت، یهوه به هیچکس پروانۀ کشتن قابیل را نداد. این تنها بر دوش یهوه بود که آنگونه که خود می‌داند و آن هنگام که خود می‌خواهد قابیل را پادافره دهد. آدمیان نیز بنابر خواست وارادۀ آزاد می‌پذیرند که با تکیه بر هیولای سرد، «وضعیت جنگی» را از میان برداشته و در آشتی و آرامش بزیند. ...
  • گزارش تخلف

«خدای پنهان»

سوژۀ مدرن آنچنان برای خود در جهان امروز جا باز کرده که با هیچ جنگ ابزاری نمی‌توان به نبرد با آن رفت. سوژۀ مدرن بر این ادعاست که جهان را، و حتى تن خودرا بازآفرینی کرده و از آن خود ساخته است. جهانی که ازسوی سوژۀ خودگردان بازآفریده شود دیگر نه یهوه، که خود سوژه خدایگانش خواهدشد. بیگمان سوژه درچنین حال و هوایی سپنتایی یافته وستایش می‌شود. و باز بیگمان هرآنچه و هرآنکس که دربرابر این سوژۀ خودساز نافرمانی و ایستادگی کند نکوهیده خواهدشد. سوژۀ خودآگاه و خودکانون، دین نوینی است. پیام آور پیامی دیگرسان است. اوپیام آور دینی است که خدایش خود اوست. با آتش اندیشه و با انگشت خود اوست که فرمان‌های ورجاوندش بر الواح نگاشته شدند. ...
  • گزارش تخلف

پخته‌ترین ریختی درآورده است. اشیل باور دارد که:

«باید ازدل رنج گذشت و فرزانه شد»؛ چیزی که «اودیسه» نیز به این بینش نزدیک است. اشیل به گونه‌ای ژرف باور به این دارد که گناه را پشت در پشت، این تبار است که میپردازد. پدر اودیپ گناهی می‌کند و او و فرزندان اودیپ بهایش را می‌پردازند: «هفت در رویارویی تب». و یا در «اورسته» همه‌ی آنانی را که در کاخ زیسته‌اند و میزیند دربرمیگیرد: پدر آگاممنون، کاکو (عمو) ى او، فرزندان این دومی، آگاممنون و همسرش و فرجامین کاکوزاده (پسرعمو). تراژدی همانا تراژدی کاخ است. گویا کاخ جاودانه یزش (قربانی) می‌کند. گویا کاخ به کشتارگاه دگر شده است. کاخ به هر رو سراسر آلوده است و باید پالایش یابد، ولی آدمی توانایی اینکار ندارد و خود خدایان باید به این کار دست یازند. ازآغاز، جام هستومندی (وجود) آدمی را دلهره لبالب میسازد. ...
  • گزارش تخلف

پس جایی که هم گرامیداشت آدمیان باشد و هم فرمانبردارى زاده از بیم و خشنودى (اقناع)، آنجا میتوان از آشتى و آرامش سخن گفت

در «پارسیان»، رنج و دردمندى، آگاهى تلخ و بسیار دیر را از آن آدمى میکند که بر دردمندى مى افزاید و آنرا به زارى و سوگ دگرمیسازد. در «اورسته»، رنج و دردمندى، آگاهى و فرزانگى بارمى آورد و آدمى را بسوى درمان و بهبودى و نیکبختى میکشاند. خداى خردورز و فرمانده اشیل پیروز میشود و توموس (دل) را چونان یار و یاور لوگوس (سخن- خرد) بکار میگیرد و نیکبختى را، نه ازآن بخشى، که به وارونه، ازآن همه میسازد. در این بینش نوین که بسیار به «پولیتیاى» افلاتون نزدیک است، دادورزى در میان خدایان و آدمیان خود را مى هاید (تثبیت میکند). «بینش تراژیک» در این «تراژدى» شکست میخورد و به بیرون شهر رانده میشود. درست آرزویى که افلاتون در پولیتیا (شهربانى – شهریارى) چونان جان «زیبا شهر» آورده است. آرزوى افلاتون در «زیبا شهر» این نیز بود که بتواند نیکبختى را از آن همه ى شهر و شهروندان سازد و نه تنها ازآن بخشى از آن. نزد اشیل ما با «ایده» ى افلاتونى «داد» روبرو نیستیم ولى بدانیم که زیاد هم از آن دور نمى باشیم. اینجا از «استوره» دور شده و به «سیاست» نزدیک میشویم. ...
  • گزارش تخلف