«کوروش نه فرزند زمانه که بوارونه پدر و آفریننده زمان. و روزگار خود بود. کوروش برای همیشه فرمانروایی

جهان را از دست سامیان بدر آورده و بدست آریاییان یا. هندواروپائیان سپرد.» فلویگل. --------------------------------------------------------------------------------------------------------------. «شاهنشاهان اشکانی چنان به تابعانشان آزادی. دینی دادند که موبدان بر ایشان خشم گرفتند.» شهبازی. کانال فلسفی «تکانه». ...
  • گزارش تخلف

«رنگین کمان».. زمان بی پایان «آن» را، در چشم به راه پایان زمان. «این» بودن، باید زیست

اورمزد همانا به پس ۹هزارسال می‌آید. ولی اورمزد از هم اکنون، آنچه را که از آن دم سپسین فرجام زمان اهرمن است، می‌آفریند. و آنکس که از برای «خدایی که می‌آید»، می‌زید، بیگمان در دل زمان گذرای اهرمن، زمان ناگذرای اورمزد را می‌زید. چم این سخن کدام است؟. از جانگدازه‌ای آگاهمان می‌سازد که خود را می‌گسترد و آن، زمان تلخ و ناروای شهریاری اهرمن است به درازنای ۹ هزار سال. خواست و اراده‌ای استوار می‌خواهد تا این زمان دلهره بار و دهشتناک را برتابد و خود را واننهد و امید را در اکنون خود نهادینه کند. شهریار جهان برای ۹ هزارسال، اهرمن است و زروان این را بناچار پذیرفته است. زروان سوگندش را به زیر پا نمی‌تواند که بگذارد. آنچه امید را از برای روزگاران سپسین، زنده نگاه. ...
  • گزارش تخلف

؟؟؟ چند پرسش؟؟؟

به پس این همه دانش و انباشت دانش، به پس این همه استوره زدایی، به پس این همه دین ستیزی، به پس این همه خداستیزی و خداگریزی، به پس این همه رفاه و تن پروری، به پس این همه جنبش‌های سیاسی و جابجایی‌ها در جهان فرمانروایی، به پس این همه خوارداشت گذشته و دیروز و بالیدن به امروز، اینجا و اکنون، آری در این دم به میان خود چه‌ها داریم، به چه می‌بالیم، ازچه سرفرازیم، با کدامین امیدها و با کدامین آرزوها به پیش می‌رویم؟ چرا در مغاک این پندار فرورفته‌ایم که آدمی توانمندی هایی دارد که خدایان نیز از آن بی بهره بوده‌اند؟ چرا نیاز به گریزاندن خدایان را یافتیم، چرا بی دینی را نیک پنداشتیم و آن را در اندیشه‌ها و فلسفه‌ها رخنه دادیم و از برای این بی دینی خدایان بی کالبد و تهی از چم «دانش» و «خرد» و «پیشرفت» را آفریدیم و از برای گستراندن پیام این خدایان کوتوله، پیامبرانی برگماردیم؟ چرا ما را نیاز افتاد که از نیاکانمان بگسلیم و به آنان پشت کنیم؟ چه شد و چه کسی و یا کدامین نیاز ما را واداشت که هرآن چه بود را نابود سازیم و هرچیز و همه چیز را از نو بیاغازیم؟ چرا و با چه آماجی خواستیم جهان هستنده را در گمانمندی فرو ...
  • گزارش تخلف

«آیا؟». فلسفه‌ش، همانا پرتاب شدن بر شن‌های روان است

تنها بر شن‌های روان است که تهی بودن بینش خودباوری و خودکانونی رخ می‌نماید. تنها در دل فلسفه‌ش راستین است که درمی‌یابیم با چه هماورد سهماگینی روباروییم، هماوردی با نام و نشان چرایی رنج و شکنج و مرگ. بی‌گمان فلسفه‌ش از آن هرکسی نیست، سرنوشت رقم خورده‌ی برخی از آدمیان است؛ داغی است خورده بر گرده‌ی اندیشه‌ی اندکانی از غم‌خواران و شوریده‌دلان. ژرفای فلسفه‌ش همانا اندیشناکی و دلهره و اندوه است چراکه پاسخ پرسش‌های او نزد خدایان است تنها. فلسفه‌ش، ژرف دلهره‌ای است نهفته در «آیا؟». پاسخی خواهند داد مرا خدایان آیا؟. از سوی خدایان خواهم بود زیبنده‌ی پاسخی آیا؟. آری! می‌توان تنها از خدایان پرسید که:. ...
  • گزارش تخلف

فلسفه خواست همسان خدا شدن است. فلسفه رنجی است که شادی روان را در پی خواهد داشت

فلسفه بازگرداندن تن به آنی که به راستی است می‌باشد که همانا لاشه و بی جان و بی چم است. فلسفه آرزو و خواست و کوشش روان است از برای بازگشت به جایگاه مینوی خویش. روان به یاری فلسفه که پیشکش اروس بود از تن و خاک رهید. آنگاه که روان به جایگاه خود بازگشت، دیگر نه دیوانه است و نه گرفتار اروس. او دیگر نه فیلسوف است و نه نیازمند فلسفه. تا آنکه در این دور نوین چه پیش آید. آیا او خواهد توانست از فراموشی و تباهی و پلیدی دور بماند یا دوباره همه چیز از سرگرفته خواهد شد؟. گویی این فراموشی و تباهی و نیز فرود و فراز جاودانه است و نیاز به اروس و گرفتاری و دیوانگی فلسفی نیز به همچنین. این است دریافت دینی فلسفه نزد افلاتون.. ...
  • گزارش تخلف

«دریافت دینی فلسفه نزد افلاتون». ولی روان در آغازه‌های خود نمی‌فلسفید

فلسفه در وضعیتی ویژه است که چم می‌یابد و این وضعیت ویژه همانا «وضعیت انسانی» است. جایگاه روان پیش از آنکه در وضعیتی ویژه فرو افتد جایگاهی مینوی بود. روان، گیاهی آسمانی است و جایگاه روان همانا ستارگان می‌باشند که خود، خدایانی پدیدارند. روان‌ها در جایگاه راستین و آغازین خود، یا دنباله روان زئوس بودند یا دنباله روان دیگر خدایان. روان‌ها به همراه خدایان و دمون‌ها به بالای آسمان می‌رفتند و در آن «جا» به درنگ و تماشای ایده‌ها می‌پرداختند. برخی از روان‌ها آن چنان خود را می‌پاییدند که گمراهی و تباهی و پلیدی در آنان رخنه نمی‌کرد و فراموشی آنان را گرفتار نمی‌ساخت. این روان‌ها هماره می‌کوشیدند با خدایان همانندی کنند و با آنان همسانی یابند. از این رو در جایگاه مینوی خود استوار می‌ماندند و فرونمی افتادند. ولی به آن هنگام که روان هایی گرفتار فراموشی و پلیدی و تباهی می‌شدند بال‌های خود را از دست داده و به سوی پایین فرومی افتادند؛ می‌رفتند و می‌رفتند تا در چیزی سخت به نام تن فروافتند. ...
  • گزارش تخلف

پاسخ به پرسشی که هرگز پرسیده نشد!

در نگرش یهودی جهان هیچ قداستی ندارد و از برای آدمی آفریده شده است. آدمی حق دارد هرآنچه در جهان است را بکار بندد و در زیر سلطه بگیرد وهر آنچه می‌خواهد با آن بینجامد. جهان در خود جان و روانی را دارا نیست و از قداستی نیز برخوردار نیست. جهان مانند کالبد بیجانی است که یهودی حق دارد آنراپاره پاره کند، و آنگونه که دلش می‌خواهد بکارش بندد و یا مانند برده‌ای ازش کار بکشد. در نگرش مسیحی قلمرو مسیح نه در این جهان که بوارونه در آسمان هاست. این جهان را به سزار وامی گذاردش. این جهان هیچ قداستی ندارد و شیطان، شهریار این جهان است. این جهان مانند کالبد ویا لاشه‌ای بیجان و روان است و محکوم به فناست. مسیحی این جهان را به حال خود وا می‌نهد تا تباهی فرجامینش فرا رسد. ...
  • گزارش تخلف

آنجا انگشت افلاتون رافائلی باشنده نیست تا آسمان را به آدمیان نشان دهد

آنجا نه گیل گمیش میشناسند نه آشیل ونه رستمی. نه میترا آنجا باشنده است و نه اهورامزدایی شناسند و نه کسى از آناهیتا سخنی آنجا شنیده است. آنجا نه آیین هندو شناسند و نه آیین بودا. نه از تائو میگویند، نه از عرفان. نه موسا را کسی شناسد نه محمد را. نه ازیهوه نه از الله ونه از روح القدس، هیچ نشانی درآن روزگاران یافت نمی‌شود. آنجا نه گاتا می‌خوانند نه ذمه پده. نه اورفیک‌ها را میشناسند، نه ودا می‌خوانند و نه با عهدعتیق و عهدجدید آشناهستند. و درآنجا هیچ نشانی از قرآن پیدا نیست. ...
  • گزارش تخلف

آیا آنجا تنها سیاست آماج آدمیان است؟

آیا قدرت و پول، تنها معنای باشندگی آدمی در این گرگستان خواهد بود؟ آیا در این کنام گرگان، هماره این قدرت است که پول خواهد آورد و پول، قدرت خواهد آفرید؟ و زندگی هیچ به جز شتاب و بازهم شتاب از برای قدرت و پول نخواهد بود؟ آیا جز قدرت را می‌جویند؟ آیا جز پول را می‌پرستند؟ و آیا سیاست و دولت اینسان زمانه اى، چیزی بجز این فرومنشى‌ها در نهادها و رسانه هایش جارمى زند؟ آیا این مچاله‌های در یوغ، براستی خود را آزادتر از آزادگان و نژادگان کهن دیاران و کهن روزگاران می‌پندارند؟ آیا اینان نوادگان و نبیرگان همان بوف شامگاهی هگل نیستند؟ آیا اینان همان کسان نیستند که در زایش، گیجگاه هایشان خاکسترین موی بود؟ ...
  • گزارش تخلف

«زمانه‌ی یک پندار». دیگرانی هستند که خود جهان را خدایی می‌شمرند

برخی آیینی دارند که در آن آدمی را امید می‌دهند و راه جاودانگی می‌آموزندش. چە سخن از میترا و اهورا و آناهیتا باشد، چە یهوه و روح القدس و الله، و باز چە از آیین هندو و بودا و تائو و اورفیزم و دیگر باورهای آیینى یونانیان و ایرانیان و هندیان و مصریان و چینیان و سرخپوستان ووو سخن به میان آوریم، همه جا سخن ازبینشهایی است که چم و معنای جهان را در فراسوی آدمیان و در نیروهای فرا آدمی می‌جویند. تنها بخش کوچکی ازآدمیان اند که در روزگارانی که ما می‌زیییم، خود را بی نیاز به نیازهای آدمیان بیشمار هزاره‌های گذشته می‌دانند و شوربختانه همۀ قدرتها و دانش‌های تجربی و سیاسی و جنگی جهان را نیز نزد خود انباشته‌اند. و به یمن داشتن قدرت و دانش و دارائی بر جهان امروز چنگ انداخته و همگان را در باورها و رفتارها و نیز در هرآنچە چم و معنای زندگی برایشان بود، در گمانمندی فرو برده‌اند. این بی خدایان خودپرست، آنسوی آدمی به هیچ دیگرچیزی باور ندارند، و می‌کوشند تا همه را بسوی خود کشانند. در این بینش نوین تنها آدمی است که ستوده و ستایش می‌شود. و هرآنکه به فراسوی آدمی باور داشته باشد نادان و بی فرهنگ و واپس مانده بشمار م ...
  • گزارش تخلف

اودیپ سوفوکل فریاد برمی آورد که: من فرزند پیشامدم. باید روزگار را بى باورانه خوش زیست و مرد

ولى نهانگوى دلف که سخنش سخن دل خود سوفوکل است، مى گوید که آدمى تنها در دل سرنوشتش مى زید و مى میرد. او اگر هیچ است، در بیرون از سرنوشت هیچ است. آدمی در دل سرنوشت، زندگی را براستی چونان یک میرا می‌زید و می‌داند ودرمی یابد که برای مردن مى باید زنده بود و زیست. و چم ومعنا نیز درهمباشى سرنوشت وخدایان و آدمیان نهفته است. دربینش تراژیک، آدمى میداند که رازى را مى زید ولى ناتوان از گشودن این راز است. راز بودن، راز را زیستن، در راه گشودن راز رفتن وناکام ماندن و کماکان یک راز ماندن، این است چم و معنای آدمی. در این بینش اگر دربارۀ خدا یا خدایان بپرسیم، پاسخ این خواهد بود: خدایی که هست و باشنده است، هماره با جهان باشنده است و باشنده خواهد ماند با جهان باشنده. خدای بی جهان نه در خیال می‌گنجد، نه درخرد می‌نشیند و نه در واژه جای می‌یابد. اینهاهمه، چه خیال باشد و واژگان و چه خرد، در نهستی و نبودگی چگونه توانند هستنده و باشنده باشند؟ ...
  • گزارش تخلف

بر روی زمین آواره است و آنتیگون که هنوز زنده است مانند لاشه‌ای که پسوخه‌اش به هادس رفته با او رفتارمی شود

شهر که باید زیر فرمان خدایان باشد تا رهاباشد و رستگارشود، اکنون به سنجۀ همه چیز دگر شده است. خدایان که سنجه بودند اکنون از سوی شهر و فرمانروا سنجیده و داوری می‌شوند. کرئون که زیر کوبه و خواست خدایان به دیوانگی کشیده شده، آنتیگون را دیوانه می‌خواند. او فرمان «به روی زمین رها کردن لاشه» را می‌دهد که زان پیش خدایان برآن خاک پاشانده‌اند. «نگاهبان» از رازناکی خاکسپاری پلی نیس می‌گوید و کرئون این کار او را دشمنی و دغایش (خیانت) و سگالش (توطئه) می‌خواند. «کر» این کار را کار خدایان می‌خواند و کرئون او را ناچار به خاموشی می‌سازد. آنتیگون که کاری درست انجامیده، کارش سرپیچی خوانده شده و کرئون که سرپیچی از فرمانهای خدایی کرده، کار خود را قانونی و درست می‌خواند. در این تراژدی، آدمی که باید فرمان بر خدایان باشد، بر گردن زمین-خدا یوغ می‌افکند، نابهنگام به دریا می‌رود، همه چیز را زیرفرمان خود می‌خواهد. او را «دهشتناک» می‌خوانند ولی این دهشتناکی او مانند دهشتناکی کلیتمنستر کشتار و تباهی خواهد زایید. ...
  • گزارش تخلف

«آیا براستی آدمی سنجه‌ی همه چیز است؟».. آتن سدۂ ﭘنج ﭘیش ازعیسا بسیار به روزﮔار ما میمانست

در آن روزﮔاران نیز آدمیان خود را به چکاد خود بسندگى مى کشاندند. پهنه هاى اﺳﭘند (مقدس) را یکى به پس دﻴﮕرى کنارنهاده و بیهوده می‌خواندند. آنها گرد هم می‌آمدند، به یاری سخن و گفتار و جستار و کنش می‌کوشیدند به هرآنچه می‌خواهند دست یابند؛ به این باور رسیده بودند که سخن و گفتگو آنچنان نیرویی در دل دارد که می‌تواند بیراهه‌ها را به راه دگرسازد. آدمی باور آورده بود که می‌تواند به یاری اندیشه و درنگ بر آنچه روی می‌دهد هنایش (تأثیر) گذارد و آن را به راه دلخواه کشاند. آدمی به یاری هنرها و کاردانیها و دانش‌ها در این پندار بود که حتا مرگ را نیز می‌تواند بفریبد. سیزیف و اولیس را سرمشق آن روزگاران می‌توان شمرد. آدمی می‌رفت که خود را رویداد بخواند. آرام آرام استوره‌ها به کنار نهاده می‌شوند، بازگویان که سرایندگان بودند و جایگاهی به بلندایی پیامبران داشتند، بیهوده می‌گردند. نیاز به «موز» ها و هومر از آن روزگاران ناپختگی خوانده می‌شود. ...
  • گزارش تخلف

دارند آنجا که هنوز امروزشان پایان نیافته است

آدمی جایی در بازی دهشتناک خدایان گرفتار می‌گردد که خود را رهاشده و آزاد می‌پندارد. می‌پندارد که می‌تواند سرنوشت خود را رقم زند٬ می‌پندارد که سیاست رهایی بخش است. سازمان آتشنشانی خود را، آدمی بر دهانۀ اتنا ساخته و گویا بر آن نیز می‌بالد. آدمی در این بازی دهشتناک افکنده شده که گویا بی یاری ویرژیل، دانته را توان پیشروی در بیشۀ تاریک هست. در این پندار دهشتناک فرورفته که بی یاری آتنا و در نبود بادۀ آپولونی، اولیس با هشیاری و اندیشه می‌تواند هر سیکلوپی را کورسازد و از دخمۀ مرگ و تباهی رهایی یابد. سوفوکل ما را به سوی تیرگی‌ها و شب می‌کشاند؛ چشمهای فراخبستۀ ما را می‌گشاید. او ما را راه رستگاری نمی‌آموزد. تراژدی آموزۀ رفتاری و اخلاقی ندارد. تراژدی پرداز آموزگار شهر نیست، پیامبر دهشت است. ...
  • گزارش تخلف

می‌رساند. هیچ نشانی از خاندان لایوس نباید برجای ماند و نمی‌ماند

تراژدی سوفوکل تندیس ژانوس را می‌ماند: یک روی آن از برای خدایان است و آن روی دیگر از برای آدمیان. سوفوکل اندوه و رنج و مرگ آدمیان را چونان «موز» ی برای شادی خدایان می‌سراید و می‌خواند. و آن روی دیگر را چونان سیرن است که دلربایی سوگ آوازش نه برای شادی که از برای انباز ساختن تماشاگر و پیشنماست. «دو در یک» ساختن تماشاگر و قهرمان است. هم-سرنوشت ساختن آدمیان هر روزگاری است با آن قهرمانی که در دل رنج و اندوه خود بر پیشنما، از چکاد به مغاک نیستی فروافکنده می‌شود. آژاکس، اودیپ، کرئون، هراکلس، دژانیر و آنتیگون سرمشق هایی از برای آدمی اند؛ نمادهای نژاد آدمی اند. آنچه نزد هومر سروده می‌شد دگرگونی ناپذیری میرایی آدمی بود. سوفوکل این دهشت نامه را برای خدایان و آدمیان به پیشنما می‌برد. همان سان که «آفتاب اشیل» در نیمه شب درخشید، به همان سان «شب سوفوکل» در نیمۀ روز خود را می‌گسترد …***. ...
  • گزارش تخلف