خاطراتی از کتاب شازده حمام. قسمت سیزدهم

پیرزن یهودی که معروف به ننه الیاس بود و دوره گردی می‌کرد و نخ و سوزن، دکمه، انگشت‌دانه و … می‌فروخت رفته بود پیش بی بی صغری گفته بود: در سفره‌ی نذری ابو الفضل ما هم می‌توانیم شریک بشویم؟ بی بی صغری گفته بود: در خانه‌ی ابو الفضل به روی همه باز است. همه بیایند، ابو الفضل برای همه مهربان است. زرتشتی، کلیمی، سنی و شیعه ندارد. این جا ایران است خانه‌ی همه‌ی ماست و ابو الفضل هم یاور همه‌ی ما. پیرزن گفته بود: ما ده دوازده زن یهودی هستیم و می‌خواهیم در سفره‌ی ابو الفضل شریک باشیم، کمک کنیم، اشکالی ندارد؟ بی بی صغری گفته بود: اگر همه‌ی جهود‌های یزد هم بیایند خوش آمدند. مادر الیاس گفته بود: ما بیست من برنج –من یزد شش کیلوست- با یک حلب روغن زرد می‌دهیم و بی بی با دایره‌اش پاسخ داده بود که: همه بیایند، ابو الفضل دارد سفره‌اش را رنگین می‌کند. داستان سفره‌ی ابو الفضل بی بی صغری و مشارکت زرتشتی، یهودی، حاجیخان به گوش همه رسیده بود. ...
  • گزارش تخلف

اهداء جایزه «دکتر حسین الهی» به دانشجویان تاریخ. به نقل از وبلاگ زروند

جایزه «دکتر حسین الهی» به دانشجویان تاریخ جناب آقای دکتر حسین الهی، چهره علمی و استاد پیشکسوت گروه تاریخ دانشگاه فردوسی مشهد، با عمری فعالیت در حوزه آموزشی- پژوهشی و تلاش‌های مجدانه خود در راه ترویج و گسترش تاریخ بر آن شده‌اند تا در راستای اعتلای فرهنگ و تاریخ این مرز و بوم جایزه‌ای را سالانه به دانشجویان برجسته تاریخ ایران باستان در کشور اهدا نماید. پیرو این تصمیم و با تصویب هیأت رئیسه دانشکده ادبیات و علوم انسانی، مقدمات اعطای جایزه فراهم شد. هدف از این جایزه تشویق و تجلیل از دانشجویان برگزیده گروه تاریخ در رشته تاریخ ایران باستان است. جایزه به مبلغ ۵ میلیون تومان به ۲ نفر از دانشجویان برگزیده رشته تاریخ که پایان‌نامه/ رساله آنها در مورد تاریخ ایران باستان ‌باشد، ترجیحا در هفته پژوهش اعطا خواهد شد. روش انتخاب برگزیدگان جوایز بر اساس معیارها و با استفاده از فرم‌ها، امتیازبندی‌ها و دستورالعمل‌ها …. تاریخ شفاهی. ارتباط با ما. ...
  • گزارش تخلف

خاطراتی از کتاب شازده حمام. قسمت دوازدهم

یکی از آن‌ها به بی بی صغری گفته بود: این‌ها که بچه‌ی تو نبودند، تو هم یک مرتبه بدون قصد و نیت یک حرفی زده‌ای حالا خودت را اذیت نکن. حضرت ابو الفضل العباس قبول دارد. بی بی گفته بود: اولا بچه‌ها همه بچه‌ی من هستند بعد هم حرفی از نهادم بر آمد شما غصه نخورید، ابو الفضل خودش کمک می‌کند. اگر سفره، سفره‌ی ابو الفضل است خودش پهن می‌شود پنج تا گوسفند هم پیدا می‌شود. روز دیگری زن‌ها می‌گویند هر کس کمکی کند و بی بی هم نیم من خرما بخرد و سفره‌ای بیندازند؛ ولی بی بی گفته بود: همان که نذر کردم می‌شود بهترش هم می‌شود شما غصه نخورید. بعد از ده روز که نذر بی بی صغری ورد زبان‌ها و نقل کوچه‌ها بود شیرین خانم زن ارباب اردشیر کی‌نژاد زرتشتی، ساکن محله‌ی خرم‌شاه یعنی محله‌ی همسایه‌ی ما که خانه‌اش با خانه‌ی بی بی صغری سیصد متری فاصله داشت در خانه‌ی بی بی صغری می‌رود و می‌گوید: بی بی شنیده‌ام که برای سلامت بچه‌های مردم نذر کرده‌ای که سفره‌ی ابو الفضل بیندازی. بی بی می‌گوید: بله، نذر کرده‌ام. شیرین خانم می‌گوید: بیا سفره را توی خانه‌ی ما بینداز. دوتا گوسفند هم من می‌دهم. ...
  • گزارش تخلف

رادیو نفتی. جالب از یک «رادیو نفتی» پیش از همه گیر شدن استفاده از باتری و برق

در سال ۱۳۲۵ خورشیدی که برق و باتری همه گیر نبود…، برخی خانواده‌های ایرانی از نفت برای روشن کردن رادیوهایشان استفاده می‌کردند!. روش کار رادیو نفتی این گونه بود که نفت در مخرن یک چراغ نفتی ریخته می‌شد و حرارت چراغ، پره هایی که اطراف شعله آن بودند را گرم می‌گرد و این حرارت در فرایندی تبدیل به انرژی محدود الکتریسیته می‌شد و رادیو را به کار می‌انداخت…. نمونه رادیوی نفتی «رادیو آندریا مدل ۹۰۱» بوده است. براساس شنیده هاازپدربزرگها اولین رادیوتوسط مرحوم ملاقنبررحیمزاده درسال ۱۳۰۸ به باجگیران آورده شده که مردم برای دیدن آن وشنیدن برنامه به زبان فارسی که ازبرلین آلمان باصدای مرحوم بهرام شاهرخ پخش میشد به منزل مرحوم ملاقنبررحیم زاده میرفتند وپدربزرگهایمان که سن کمی داشتند میگویندبچه هاازپشت پنجره درحالی که سراپا گوش شده بودند ونفسها درسینه هاشان حبس شده بود به صدای رادیو گوش میدادند.. پیروزباشد. ✍آ حبیب فریبد. ...
  • گزارش تخلف

خاطراتی از کتاب شازده حمام. قسمت یازدهم

یک مرتبه زمین دهان باز کرده بود و جواد افتاده بود توی چاله و خاک و گل و لای به هم ریخته. ده‌ها عمله ریخته بودند و کمتر از چند دقیقه او را نیمه جان از زیر خاک‌ها در آورده بودند. استخوان جمجمه‌اش شکسته بود. او را به بیمارستان رساندند. بیش از چهل روز در بیمارستان بود و هنوز هم که هنوز است اگر جراحی پلاستیک نکرده باشد، آثار شکاف عمیق در سرش پیداست. این جواد دکترایش را به نظرم در فیزیک گرفت و مقیم آمریکا شد. ماجرای جواد بچه‌ها را تا اندازه‌ای ترساند؛ ولی نه آن طور که هیچ کس به دیدن خراب کردن خانه‌ها نرود یا نخواسته باشد توی خرابه‌ها مار و عقرب نگیرد. این بچه‌های شیطان هر چیزی برایشان اسباب بازی و اسباب تفریح بود. یکی از روز‌ها ده دوازده تا بچه‌ی شیطان می‌روند توی حوض آب یکی از این خانه‌های نیمه خرابه که در آن آب انداخته بودند. ...
  • گزارش تخلف

خاطراتی از کتاب شازده حمام. قسمت دهم

های ۱۳۳۷ تا ۱۳۳۸ بود و در شهر یزد چندتا خیابان بیشتر نبود و این خیابان‌ها هم اکثرا خاکی بودند. فقط بخشی از خیابان‌های شاه و پهلوی و کرمان آسفالت بود. خیابان ایران شهر تا آب انبار مسعودی حدود سیصد متر طول داشت و قرار شد که خانه‌های مردم را خراب کنند و خیابان را امتداد دهند سال‌های بعد از کودتای بیست و هشت مرداد بود. دولت می‌خواست با درآمد‌های نفتی در شهر‌ها نوسازی کند و نوسازی و مدرنیزاسیون باید خیابان‌های راست و ماشین رو را در بافت‌های تو در تو و سنتی و قدیمی شهر یزد ایجاد می‌کرد. مهندسین شهرداری مسیر خیابان را مشخص کردند و روی دیوار‌ها و بام خانه‌ها گچ ریختند و بالاخره صد‌ها عمله و کارگر با کلنگ و بیل، به تخریب خانه‌ها، بازارچه‌ها و … پرداختند. نه بردیزلی، نه تراکتوری و نه غلطکی، نه هیچ وسیله‌ی مکانیکی دیگری برای تخریب. هیچ یک از این‌ها به کار گرفته نشد. این وسایل هنوز در یزد نبود. کلنگ و بیل بود و بازوی کارگر. ...
  • گزارش تخلف

خاطراتی از کتاب شازده حمام. قسمت نهم

بی صغری زنی شصت ساله از کوچه‌ی بیوه زنان بود که آه در بساط نداشت که با ناله سودا کند. سال‌ها بود که شوهرش مرده بود. در یک اتاق اجاره‌ای در یکی از خانه‌های قمر خانمی زندگی می‌کرد؛ یعنی در خانه‌ای زندگی می‌کرد که هشت اتاق داشت و شش خانوار در آن جا ساکن بودند. با نخریسی زندگیش را می‌گذراند. اتاقش هرگز گچ نشده بود و خشت‌های خام سقف اتاقش از دود چراغ موشی سیاه شده بود. سقف سیاه اتاقش در مقابل اشعه‌ی آفتاب که از تنها پنجره‌ی اتاق به آن می‌تابید حالتی خاص به آدم دست می‌داد. من وقتی ده یازده ساله بودم دو سه بار به اتاق او رفتم تا برایش پیغامی ببرم. هر بار او با مهربانی چند دانه آلو خشکه به من می‌داد. دوسوم اتاق کوچکش فرش نداشت و یکسوم دیگر را پلاسی فرسوده پوشانده بود. ...
  • گزارش تخلف

با سلام

اخرین قسمت زری سلطان خاطرات دکترپاپلی یزدی استاد دانشگاه فردوسی تقدیم اعضای کانال تاریخ شفاهی شد, استقبال دوستان از این خاطرات و اظهار لطف شان موجب شد تا از فردا بخش‌های دیگری از کتاب شازده حمام در کانال تاریخ شفاهی گذاشته شود. تا کنون جلد چهارم کتاب شازده حمام منتشر شده و یکی از کتاب‌های پر خواننده و محبوب در بین مطالعه کنندگان می‌باشد. ...
  • گزارش تخلف

داستان هایی از کتاب شازده حمام. قسمت هشتم. سال سوم پزشکی را تمام کرده بود که من در دانشگاه قبول شدم

ب ی بی زینب در سن ۹۰ سالگی مرد. زری به یزد آمد من میخواستم برای شروع دانشگاه به مشهد بروم. زری به من گفت مادربزرگش یک ماه قبل به او تلفن کرده و گفته است یک جعبه برایت گذاشته‌ام توی سوراخ بادگیر پشت بام. آن جعبه مال توست برو آن را بردار. زری گفت حسین میروی برایم برداری؟ من به پشت بام خانه بی بی رفتم. جعبه را پیدا کردم. سنگین بود. وقتی میخواستم به داخل خانه بیاورم دیدم حرمله و ده دوازده تا از نوه‌های بی بی در حیاط خانه هستند. ...
  • گزارش تخلف

داستان هایی از کتاب شازده حمام. قسمت هفتم

بی توی راه به من گفت اینها حسودند نمیتوانند ببینند خواهرشان بیشتر از آنها میفهمد. گفت ننه با هر آدمی میشود کنار آمد با لات چاقوکش قاتل دزد دغل باز الا با آدم حسود. خدا گرفتار حسودت نکند. بی بی شب را در خانه سلطان ماند. فردا دست زری را گرفت و او را به آموزش و پرورش برد و ثبت نامش کرد. برادرهایش گفته بودند ما نمیگذاریم زری به مدرسه برود. بی بی هم دست زری را گرفته بود و به خانه خودش برده بود. یک روز سلطان مرا دید و گفت چند تا از کتابهای زری مانده است علیرضا هم برایش نمیبرد تو برای او میبری؟ من کتابها را گرفتم و به دو به خانه بی بی رفتم. ...
  • گزارش تخلف

داستان هایی از کتاب شازده حمام. قسمت ششم. بی زینب به احمد آقای همسایه گفت مادر برو پاسبان بیاور

عباس آمد حرف بزند که معصوم زن قاسم با لنگه کفش زد توی سرش و گفت احمق خفه شو. زن‌ها زری را که غش کرده بود از زیر زمین به روی حیاط اوردند. آقا رجب ماشینش را آورد و بی بی زینب هشتاد ساله زری را به بیمارستان هراتی برد. زری را عمل کردند یک غده ۹/۵ کیلویی از شکمش در آوردند. من خودم رفتم و غده را که کرده بودند توی یک ظرف گنده شیشه‌ای دیدم. زری حدود چهل روز در بیمارستان بود تا حالش بهتر شد. من هفت هشت بار به دیدنش رفتم. یک بار دست مرا گرفت و گفت مردم درباره من چه میگویند؟ گفتم بی بی سکینه همسایه که تو را برای پسرش که کارگر بناییست خواستگاری کرده بود و جواب رد داده بودی بیشتر از همه از تو بد میگفت. ...
  • گزارش تخلف

داستان هایی از کتاب شازده حمام. قسمت پنجم

یک تکه از دوا را به ملا داد و گفت پیرزن یهودی گفت این دوا را سه روز پشت سر هم بسایم و با اب مخلوط کنم و به او بدهم. ولی دوا را که به او دادم خورد حالش خیلی خراب شد. بی بی گفت این دوا آدم را میکشد فوری یک کاری بکنیم که استفراغ کند. انگشتش را توی حلق زری کرد و زری پشت سر هم استفراغ کرد. بی بی گفت سلطان بیا ببریمش دکتر. سلطان گفت اگر ببریمش دکتر خون راه میفتد. عباس همه را میکشد. ملا به من گفت؛ حسین زری را دوست داری؟ گفتم خیلی. ...
  • گزارش تخلف