تاریخ شفاهی "ایران" تاریخ شفاهی "ایران" ۰۶:۲۴ ۱۳۹۵/۰۸/۱۳ نقش مشهد در انقلاب اسلامی. شماره سوم, بهمن۱۳۹۱. مدیر و مسول غلامحسین نوعی 👇👇👇👇. تاریخ شفاهی "ایران" ۲۰:۳۱ ۱۳۹۵/۰۸/۱۲ خاطراتی از کتاب شازده حمام سرگذشت کتیراییها. قسمت ۳۰. حاجی در اتاقی پای سماور نشسته بود زن و بچهاش هم دورش بودند. سلام کردم. حاجی با مهربانی گفت: بفرمایید صبحانه بخورید، نشستم. او چای ریخت و من شروع به خوردن صبحانه کردم، جای تعارف نبود، من هم پول نداشتم قاطی کتیراییها هم نمیخواستم بشوم. ماجرا را به حاجی گفتم: پرسید: شما چه کاره هستید؟ داستان خودم را گفتم. پرسید: شما مگر با تجار کتیرا آشنا نیستی؟ گفتم: فقط نمایندههای آنها را میشناسم. حاجی روی یک تکه کاغذ مطلبی نوشت، و آن را در پاکتی گذاشت و گفت: شما این را ببر کاروانسرای سعدالسلطنه، حجره حاجی ابوتراب را پیدا کن و نامه را به خود ایشان بده. ... تاریخ شفاهی "ایران" ۱۷:۵۷ ۱۳۹۵/۰۸/۱۲ خاطرات شفاهی علیرضا خالقی منتشر شد. 👇👇👇👇👇 تاریخ شفاهی "ایران" ۱۴:۴۸ ۱۳۹۵/۰۸/۱۲ میدان ازادی مشهد یا فلکه پارک. 👇👇👇👇 تاریخ شفاهی "ایران" ۰۵:۵۲ ۱۳۹۵/۰۸/۱۲ نقش مشهد در انقلاب اسلامی, سال دوم, بهمن۱۳۹۰, مدیر و مسول غلامحسین نوعی. 👇👇👇👇👇 تاریخ شفاهی "ایران" ۲۰:۱۰ ۱۳۹۵/۰۸/۱۱ خاطراتی از کتاب شازده حمام سرگذشت کتیراییها. قسمت ۲۹. درشت اشک از چشمهایش جاری بود گفتم: آقای دانشی مسئله گاراژ حل شد، جناب سروان گفت: تا هر زمان در قزوین هستید باید توی گاراژ باشید و داخل خیابان ازدوحام نکنید. عباس دالاندار هم قبول کرد. دانشی گفت: نان امشب را چه کنم؟ گفتم: خدا بزرگ است. گفت: من که دست به دامان سیدالشهداء (ع) و ابوالفضل (ع) شدهام. تا این حرف را زد من در دلم جرقهای درخشید. میدانستم در یک خانه بزرگ در کوچه پشت گاراژ روضه میخوانند و شبها شام میدادند. خودم چند شب برای شنیدن روضه به آن جا رفته بودم. بدون آن که به آقای دانشی حرفی بزنم از اتاق خارج شدم، به آن خانه رفتم. ... تاریخ شفاهی "ایران" ۰۶:۰۰ ۱۳۹۵/۰۸/۱۱ دیوار و بارو شهر مشهد در دوره قاجار. 👇👇👇👇 تاریخ شفاهی "ایران" ۲۲:۲۲ ۱۳۹۵/۰۸/۱۰ نقش مشهد در انقلاب اسلامی, سال اول, شماره اول, بهمن۱۳۸۹, مدیر و مسول غلامحسین نوعی. 👇👇👇👇 تاریخ شفاهی "ایران" ۱۹:۱۹ ۱۳۹۵/۰۸/۱۰ خاطراتی از کتاب شازده حمام سرگذشت کتیراییها. قسمت ۲۸ دانشی و همراهانش بدتر از هر روز دیگر به گاراژ برگشتند، عباس دالاندار هم که متوجه شد دانشی بیپول برگشته است، رفت و سه نفر گردن کلفت دیگر را آورد و با چوب به جان این بیچارهها افتاد که از گاراژ بیرون بروید. بالاخره عدهای را از گاراژ بیرون کرد. من در بالکن گاراژ به تماشای این کشمکش ایستاده بودم و بیشتر از این ناراحت بودم که چرا امروز عصر به تهران نرفتم، دیدم دانشی به در اتاق من آمد گفت: حسین آقا هیچ پول داری؟ گفتم: آقای دانشی کلا ریال دارم و دو روز است کرایه مسافرخانه را ندادهام. فکر میکردم امروز با پول میآیی. دانشی داخل اتاق من شد. لبه تخت نشست و گفت: امسال اشتباه کردم، ده روز دیرتر آمدم و بعد هم این همه آدم با خودم آوردم. حالا هم این عباس دالاندار دارد اذیت میکند، پول نان خالی امشب را هم ندارم. نمیخواهم دعوا کنم و گرنه با یک اشاره من این همه آدم گاراژ را بر سر عباس دالاندار خراب میکردند. ... تاریخ شفاهی "ایران" ۱۷:۲۳ ۱۳۹۵/۰۸/۱۰ دروازه دوشان تپه تهران. 👇👇👇👇 تاریخ شفاهی "ایران" ۱۱:۲۳ ۱۳۹۵/۰۸/۱۰ با سلام و احترام. منتظر نظرات و دیدگاه دوستان هستیم تاریخ شفاهی "ایران" ۰۸:۳۳ ۱۳۹۵/۰۸/۱۰ یکی از دروازههای اصلی مشهد در دوره قاجار. 👇👇👇👇 تاریخ شفاهی "ایران" ۱۹:۱۹ ۱۳۹۵/۰۸/۰۹ خاطراتی از کتاب شازده حمام سرگذشت کتیراییها. قسمت ۲۷. بعد از ظهر دانشی برنگشت آن روز هم نتوانسته بود قراردادی ببندد. پرونده کتیرا در آن سال بسته شده بود. تجار گفته بودند که سرجنگلبانی اجازه ورود افراد بیشتر به جنگلها و مراتع کردستان، جایی که گون کتیرا دارد، نمیدهد. حتی عدهای از تجار را به خاطر بودن آدم زیادی روی مرتع جریمه کرده بودند. او به چند نفر از سرکارگرهای خود ۲۲ تومان دیگر برای خرید نان داد، برای خوابیدن سر و صدای دالاندار هم ۱۸ تومان به او داد و بعد آستر جیبش را در آورد و نشان همه داد یعنی حتی ریالی ندارد. حتی برای فردا صبح هم نمیتواند پول نان خالی را بپردازد. صدا زد آهای هم ولایتیها در خوردن نان صرفهجویی کنید. بالای بشکهای رفت و به همه گفت: نتوانسته است کار پیدا کند، هر کس پولی دارد به او قرض بدهد، به ازاء هر یک ریال در آخر تابستان سیشاهی به او میدهد. دانشی نام هر کس را که پولی به او میداد در دفترش مینوشت، از کل افراد فقط ۲۴ تومان و یک ریال جمع شد. ... تاریخ شفاهی "ایران" ۱۹:۱۵ ۱۳۹۵/۰۸/۰۹ کلات یا کلات نادر. شهرها و اماکن معمولا برگرفته از هویتی است که از محتوا و مفهوم آن بدست میآید هر شهر دارای شاخصههای هویتی است که معمولا در نگاه اول اسم آن برگرفته از اسامی ملی و مذهبی یا اسطورههای آن منطقه میباشد. شهر کلات از جمله اماکنی است که دارای سابقه دیرین و هویتی پایدار است. این شهر در طول تاریخ همواره نقش مهمی در تحولات سیاسی و اقتصادی خراسان بزرگ داشته است. اگرنگاهی گذرا به نام کلات در اسناد و نقشههای تاریخی و آثار مکتوب داشته باشیم این مکان به نامهای دارالثبات، دژ خدای آفرین، کلات نادر، کلات نادری و عموما کلات آمده است. شهری با سابقه تاریخی که نام آن در شاهنامه فردوسی هم ذکر شده است. در میان اسناد باقی مانده از دوره صفویه بخصوص وقفنامهای مربوط به سال ۱۰۲۴ قمری یعنی مقارن حکومت شاه عباس اول واژه دارالثبات کلات تداعی بخش حصار طبیعی آن میباشد. پس از دوره افشاریه و فتوحات نادرشاه و آثاری که در کلات به جای گذاشته است، بخصوص در اسناد و متون دوره پهلوی واژه نادر یا نادری بعد از کلات کاربرد فراوانی داشته است. به هر حال نادرشاه شخصیتی تاثیر گذار در تاریخ بوده است و مکتوبات به جا مانده نشان از وجود واژه نادر بعد از کلات نشان از هویتی تاریخی برای چنین شهری است. هر چند تار ... تاریخ شفاهی "ایران" ۱۹:۱۲ ۱۳۹۵/۰۸/۰۹ قوچ قلعه. قلعه در ضلع جنوب قلعه صفا در بلندای کوه هور قرار دارد که منطقه کوهستانی میباشد محل روستای قوچ قلعه ییلاق مردم دوین شیروان بوده، دوینیها در فصل بهار و تابستان به بلندیهای قوچ قلعه میآمدند پس از طی فصل ییلاق مجددا احشام خود را به دوین میبردند، که کل مراتع انجا ۶۰سهم بوده که اهالی کوم کل تیرهی قوچ قلعه انجا را با ۶۰ راس قوچ از اهالی دوین میخرند و این تیره زمستان و تابستان در انجا ساکن میشدند و نام این روستا چون با قوچ معامله شده بود قوچ قلعه نامیده شد …در فصل بهار نزدیک کهنه گوم (آغل گوسفندان) عدهای از ترکمنها در بلندی کوه سنگر گرفته بودند یکی از انها با صدای بلند گفت (بگجه مونده من سوا_گونده قد مده من) یعنی امشب اینجا هستیم فردا در قوم هستیم …چوپانهای قوچ قلعه این جمله را شنیدند برای اهالی قوچ قلعه خبر دادند، اهالی قوچ قلعه تمام دختران و زنان جوان خود را به قلعه صفا بردند که ترکمنها از بلندیهای قوچ قلعه به روستای اولاشان رفتند از اهالی اولاشان سه دختر را میربایند همراه خود به انسوی مرزها میبرند …علی بیگ جد استوار علی زاده اولاشی (استوار علی زاده همان کسی بود که عیسی سردار منطقه سربیر سمسار را کشته است) تفنگش را بر میدارد سوار بر اسب به انسوی مرز میرو ... تاریخ شفاهی "ایران" ۱۱:۴۸ ۱۳۹۵/۰۸/۰۹ مراسم سنتی سرتراشک سیستانیها قبل از حمام رفتن داماد در عروسی, عکاس جواد مکتبی تاریخ شفاهی "ایران" ۲۰:۰۰ ۱۳۹۵/۰۸/۰۸ خاطراتی از کتاب شازده حمام سرگذشت کتیراییها. قسمت ۲۶. دو ساعتی از شب گذشته بود که به گاراژ برگشتیم دالاندار داشت در گاراژ را میبست. بچهها وارد گاراژ شده و من به اتاقم رفتم. از بالکن جلو اتاقم کف گاراژ دیده میشد. مدتی به این همه آدم فقیر و بیپول ول. شده در کف گاراژ نگاه میکردم. ماه کم کم بالا میآمد، پانزده سالم بود. خودم هم نوعی بچه کتیرایی بودم. تک و تنها به قزوین آمده بودم. روزانه چندین ده هزار تومان پول پس کرایه و مساعده را میگرفتم و به یزد حواله میکردم، خودم هم تمام تابستان اجیر بودم. ... تاریخ شفاهی "ایران" ۱۹:۴۳ ۱۳۹۵/۰۸/۰۷ خاطراتی از کتاب شازده حمام سرگذشت کتیراییها. قسمت ۲۵. خر و پف عدهای بلند شده بود چند نفری هم خود را داخل چادرشب کهنهای پیچیده و روی زمین دراز کشیده بودند. از صبح با چند تا از بچههای کتیرایی هم سن و سال خودم دوست شده بودم. هیچکدام آنها به مدرسه نمیرفتند یا بیکار بودند یا کمک کار پدرشان بودند. میگفتند در دهاتشان نان خالی هم پیدا نمیشود. هنوز سرشب بود که عده زیادی خواب بودند سه تا بچه ۹-۸ ساله در گوشهای کز کرده و گریه میکردند. از بالکن گاراژ پایین آمدم و به طرف آنها رفتم. پهلوی آنها نشستم. دو نفر از آنها با هم برادر و با نفر سومی پسرخاله بودند. پدر دو نفری که برادر بودند فلج بود و در ده مانده بود. ... تاریخ شفاهی "ایران" ۲۰:۱۰ ۱۳۹۵/۰۸/۰۶ خاطراتی از کتاب شازده حمام سرگذشت کتیراییها. قسمت ۲۴ گاراژ پیش دانشی و اباها آمد و گفت: کرایه گاراژ را بدهید و زود راهی کردستان شوید که گاراژ را به گند کشیدید. آقای دانشی گفت سر به سرم نگذار که کفری میشوم. فعلا تجار با من قرارداد نبستهاند و پولی هم ندارم. دالاندار چند تا فحش و ناسزا گفت: اباها دور دانشی را گرفتند و در گوشهای به شور پرداختند. آقای دانشی صبحانه نخورده بود. یک تکه نان خالی را به نیشکشید. او مردی ۴۵ ساله، قد بلند و لاغراندام بود. شکمش به پشت چسبیده بود. یک کت و شلوار رنگ و رو رفته سرمهای در برداشت. ... تاریخ شفاهی "ایران" ۰۶:۱۳ ۱۳۹۵/۰۸/۰۶ مشهد در استانه انقلاب, میدان شاه. 👇👇👇👇 ‹ 67 68 69 70 71 72 73 ›
تاریخ شفاهی "ایران" ۰۶:۲۴ ۱۳۹۵/۰۸/۱۳ نقش مشهد در انقلاب اسلامی. شماره سوم, بهمن۱۳۹۱. مدیر و مسول غلامحسین نوعی 👇👇👇👇.
تاریخ شفاهی "ایران" ۲۰:۳۱ ۱۳۹۵/۰۸/۱۲ خاطراتی از کتاب شازده حمام سرگذشت کتیراییها. قسمت ۳۰. حاجی در اتاقی پای سماور نشسته بود زن و بچهاش هم دورش بودند. سلام کردم. حاجی با مهربانی گفت: بفرمایید صبحانه بخورید، نشستم. او چای ریخت و من شروع به خوردن صبحانه کردم، جای تعارف نبود، من هم پول نداشتم قاطی کتیراییها هم نمیخواستم بشوم. ماجرا را به حاجی گفتم: پرسید: شما چه کاره هستید؟ داستان خودم را گفتم. پرسید: شما مگر با تجار کتیرا آشنا نیستی؟ گفتم: فقط نمایندههای آنها را میشناسم. حاجی روی یک تکه کاغذ مطلبی نوشت، و آن را در پاکتی گذاشت و گفت: شما این را ببر کاروانسرای سعدالسلطنه، حجره حاجی ابوتراب را پیدا کن و نامه را به خود ایشان بده. ...
تاریخ شفاهی "ایران" ۰۵:۵۲ ۱۳۹۵/۰۸/۱۲ نقش مشهد در انقلاب اسلامی, سال دوم, بهمن۱۳۹۰, مدیر و مسول غلامحسین نوعی. 👇👇👇👇👇
تاریخ شفاهی "ایران" ۲۰:۱۰ ۱۳۹۵/۰۸/۱۱ خاطراتی از کتاب شازده حمام سرگذشت کتیراییها. قسمت ۲۹. درشت اشک از چشمهایش جاری بود گفتم: آقای دانشی مسئله گاراژ حل شد، جناب سروان گفت: تا هر زمان در قزوین هستید باید توی گاراژ باشید و داخل خیابان ازدوحام نکنید. عباس دالاندار هم قبول کرد. دانشی گفت: نان امشب را چه کنم؟ گفتم: خدا بزرگ است. گفت: من که دست به دامان سیدالشهداء (ع) و ابوالفضل (ع) شدهام. تا این حرف را زد من در دلم جرقهای درخشید. میدانستم در یک خانه بزرگ در کوچه پشت گاراژ روضه میخوانند و شبها شام میدادند. خودم چند شب برای شنیدن روضه به آن جا رفته بودم. بدون آن که به آقای دانشی حرفی بزنم از اتاق خارج شدم، به آن خانه رفتم. ...
تاریخ شفاهی "ایران" ۲۲:۲۲ ۱۳۹۵/۰۸/۱۰ نقش مشهد در انقلاب اسلامی, سال اول, شماره اول, بهمن۱۳۸۹, مدیر و مسول غلامحسین نوعی. 👇👇👇👇
تاریخ شفاهی "ایران" ۱۹:۱۹ ۱۳۹۵/۰۸/۱۰ خاطراتی از کتاب شازده حمام سرگذشت کتیراییها. قسمت ۲۸ دانشی و همراهانش بدتر از هر روز دیگر به گاراژ برگشتند، عباس دالاندار هم که متوجه شد دانشی بیپول برگشته است، رفت و سه نفر گردن کلفت دیگر را آورد و با چوب به جان این بیچارهها افتاد که از گاراژ بیرون بروید. بالاخره عدهای را از گاراژ بیرون کرد. من در بالکن گاراژ به تماشای این کشمکش ایستاده بودم و بیشتر از این ناراحت بودم که چرا امروز عصر به تهران نرفتم، دیدم دانشی به در اتاق من آمد گفت: حسین آقا هیچ پول داری؟ گفتم: آقای دانشی کلا ریال دارم و دو روز است کرایه مسافرخانه را ندادهام. فکر میکردم امروز با پول میآیی. دانشی داخل اتاق من شد. لبه تخت نشست و گفت: امسال اشتباه کردم، ده روز دیرتر آمدم و بعد هم این همه آدم با خودم آوردم. حالا هم این عباس دالاندار دارد اذیت میکند، پول نان خالی امشب را هم ندارم. نمیخواهم دعوا کنم و گرنه با یک اشاره من این همه آدم گاراژ را بر سر عباس دالاندار خراب میکردند. ...
تاریخ شفاهی "ایران" ۱۹:۱۹ ۱۳۹۵/۰۸/۰۹ خاطراتی از کتاب شازده حمام سرگذشت کتیراییها. قسمت ۲۷. بعد از ظهر دانشی برنگشت آن روز هم نتوانسته بود قراردادی ببندد. پرونده کتیرا در آن سال بسته شده بود. تجار گفته بودند که سرجنگلبانی اجازه ورود افراد بیشتر به جنگلها و مراتع کردستان، جایی که گون کتیرا دارد، نمیدهد. حتی عدهای از تجار را به خاطر بودن آدم زیادی روی مرتع جریمه کرده بودند. او به چند نفر از سرکارگرهای خود ۲۲ تومان دیگر برای خرید نان داد، برای خوابیدن سر و صدای دالاندار هم ۱۸ تومان به او داد و بعد آستر جیبش را در آورد و نشان همه داد یعنی حتی ریالی ندارد. حتی برای فردا صبح هم نمیتواند پول نان خالی را بپردازد. صدا زد آهای هم ولایتیها در خوردن نان صرفهجویی کنید. بالای بشکهای رفت و به همه گفت: نتوانسته است کار پیدا کند، هر کس پولی دارد به او قرض بدهد، به ازاء هر یک ریال در آخر تابستان سیشاهی به او میدهد. دانشی نام هر کس را که پولی به او میداد در دفترش مینوشت، از کل افراد فقط ۲۴ تومان و یک ریال جمع شد. ...
تاریخ شفاهی "ایران" ۱۹:۱۵ ۱۳۹۵/۰۸/۰۹ کلات یا کلات نادر. شهرها و اماکن معمولا برگرفته از هویتی است که از محتوا و مفهوم آن بدست میآید هر شهر دارای شاخصههای هویتی است که معمولا در نگاه اول اسم آن برگرفته از اسامی ملی و مذهبی یا اسطورههای آن منطقه میباشد. شهر کلات از جمله اماکنی است که دارای سابقه دیرین و هویتی پایدار است. این شهر در طول تاریخ همواره نقش مهمی در تحولات سیاسی و اقتصادی خراسان بزرگ داشته است. اگرنگاهی گذرا به نام کلات در اسناد و نقشههای تاریخی و آثار مکتوب داشته باشیم این مکان به نامهای دارالثبات، دژ خدای آفرین، کلات نادر، کلات نادری و عموما کلات آمده است. شهری با سابقه تاریخی که نام آن در شاهنامه فردوسی هم ذکر شده است. در میان اسناد باقی مانده از دوره صفویه بخصوص وقفنامهای مربوط به سال ۱۰۲۴ قمری یعنی مقارن حکومت شاه عباس اول واژه دارالثبات کلات تداعی بخش حصار طبیعی آن میباشد. پس از دوره افشاریه و فتوحات نادرشاه و آثاری که در کلات به جای گذاشته است، بخصوص در اسناد و متون دوره پهلوی واژه نادر یا نادری بعد از کلات کاربرد فراوانی داشته است. به هر حال نادرشاه شخصیتی تاثیر گذار در تاریخ بوده است و مکتوبات به جا مانده نشان از وجود واژه نادر بعد از کلات نشان از هویتی تاریخی برای چنین شهری است. هر چند تار ...
تاریخ شفاهی "ایران" ۱۹:۱۲ ۱۳۹۵/۰۸/۰۹ قوچ قلعه. قلعه در ضلع جنوب قلعه صفا در بلندای کوه هور قرار دارد که منطقه کوهستانی میباشد محل روستای قوچ قلعه ییلاق مردم دوین شیروان بوده، دوینیها در فصل بهار و تابستان به بلندیهای قوچ قلعه میآمدند پس از طی فصل ییلاق مجددا احشام خود را به دوین میبردند، که کل مراتع انجا ۶۰سهم بوده که اهالی کوم کل تیرهی قوچ قلعه انجا را با ۶۰ راس قوچ از اهالی دوین میخرند و این تیره زمستان و تابستان در انجا ساکن میشدند و نام این روستا چون با قوچ معامله شده بود قوچ قلعه نامیده شد …در فصل بهار نزدیک کهنه گوم (آغل گوسفندان) عدهای از ترکمنها در بلندی کوه سنگر گرفته بودند یکی از انها با صدای بلند گفت (بگجه مونده من سوا_گونده قد مده من) یعنی امشب اینجا هستیم فردا در قوم هستیم …چوپانهای قوچ قلعه این جمله را شنیدند برای اهالی قوچ قلعه خبر دادند، اهالی قوچ قلعه تمام دختران و زنان جوان خود را به قلعه صفا بردند که ترکمنها از بلندیهای قوچ قلعه به روستای اولاشان رفتند از اهالی اولاشان سه دختر را میربایند همراه خود به انسوی مرزها میبرند …علی بیگ جد استوار علی زاده اولاشی (استوار علی زاده همان کسی بود که عیسی سردار منطقه سربیر سمسار را کشته است) تفنگش را بر میدارد سوار بر اسب به انسوی مرز میرو ...
تاریخ شفاهی "ایران" ۱۱:۴۸ ۱۳۹۵/۰۸/۰۹ مراسم سنتی سرتراشک سیستانیها قبل از حمام رفتن داماد در عروسی, عکاس جواد مکتبی
تاریخ شفاهی "ایران" ۲۰:۰۰ ۱۳۹۵/۰۸/۰۸ خاطراتی از کتاب شازده حمام سرگذشت کتیراییها. قسمت ۲۶. دو ساعتی از شب گذشته بود که به گاراژ برگشتیم دالاندار داشت در گاراژ را میبست. بچهها وارد گاراژ شده و من به اتاقم رفتم. از بالکن جلو اتاقم کف گاراژ دیده میشد. مدتی به این همه آدم فقیر و بیپول ول. شده در کف گاراژ نگاه میکردم. ماه کم کم بالا میآمد، پانزده سالم بود. خودم هم نوعی بچه کتیرایی بودم. تک و تنها به قزوین آمده بودم. روزانه چندین ده هزار تومان پول پس کرایه و مساعده را میگرفتم و به یزد حواله میکردم، خودم هم تمام تابستان اجیر بودم. ...
تاریخ شفاهی "ایران" ۱۹:۴۳ ۱۳۹۵/۰۸/۰۷ خاطراتی از کتاب شازده حمام سرگذشت کتیراییها. قسمت ۲۵. خر و پف عدهای بلند شده بود چند نفری هم خود را داخل چادرشب کهنهای پیچیده و روی زمین دراز کشیده بودند. از صبح با چند تا از بچههای کتیرایی هم سن و سال خودم دوست شده بودم. هیچکدام آنها به مدرسه نمیرفتند یا بیکار بودند یا کمک کار پدرشان بودند. میگفتند در دهاتشان نان خالی هم پیدا نمیشود. هنوز سرشب بود که عده زیادی خواب بودند سه تا بچه ۹-۸ ساله در گوشهای کز کرده و گریه میکردند. از بالکن گاراژ پایین آمدم و به طرف آنها رفتم. پهلوی آنها نشستم. دو نفر از آنها با هم برادر و با نفر سومی پسرخاله بودند. پدر دو نفری که برادر بودند فلج بود و در ده مانده بود. ...
تاریخ شفاهی "ایران" ۲۰:۱۰ ۱۳۹۵/۰۸/۰۶ خاطراتی از کتاب شازده حمام سرگذشت کتیراییها. قسمت ۲۴ گاراژ پیش دانشی و اباها آمد و گفت: کرایه گاراژ را بدهید و زود راهی کردستان شوید که گاراژ را به گند کشیدید. آقای دانشی گفت سر به سرم نگذار که کفری میشوم. فعلا تجار با من قرارداد نبستهاند و پولی هم ندارم. دالاندار چند تا فحش و ناسزا گفت: اباها دور دانشی را گرفتند و در گوشهای به شور پرداختند. آقای دانشی صبحانه نخورده بود. یک تکه نان خالی را به نیشکشید. او مردی ۴۵ ساله، قد بلند و لاغراندام بود. شکمش به پشت چسبیده بود. یک کت و شلوار رنگ و رو رفته سرمهای در برداشت. ...