تاریخ شفاهی "ایران" تاریخ شفاهی "ایران" ۱۵:۲۷ ۱۳۹۵/۰۸/۲۷ مرضیه حدیدچی از مبارزان علیه حکومت پهلوی و از فعالان انقلاب اسلامی صبح امروز درگذشت تاریخ شفاهی "ایران" ۱۱:۳۱ ۱۳۹۵/۰۸/۲۷ دره قله زو در کلات نادر. 👇👇👇👇👇 تاریخ شفاهی "ایران" ۱۱:۲۳ ۱۳۹۵/۰۸/۲۷ درهای رعب انگیز در کلات نادر.. ✍ محسن احمدی فرد سالهای سال در کتابهای درسیمان خواندهایم که دره، به فاصله میان دو کوه گفته میشود، اما بعضی از درهها هم هستند که هیچ کوهی در اطراف شان نیست. دره «قله زو» یکی از همانهاست؛ درهای عمیق در شمال شهر تاریخی کلات نادری در خراسان رضوی و ۱۵ کیلومتری مرز ترکمنستان. گفته میشود دره «قله زو» در طول مسیر ۱۰ کیلومتریاش تا ۲۰۰ متر هم عمق دارد و عرض تقریبی آن بین ۱۰۰ تا ۱۲۰۰ مترمتغیر است. در گویش اهالی شمال خراسان، «زو» به معنی دره است و «قله زو» که گاه به اشتباه «قله زو» خوانده میشود در واقع «قلعه زو» به معنی «روستای دره» است. از روستای قله زو تا دره راهی نیست. درستتر آنکه انتهای کم عمق دره به روستا میرسد، جایی که بچهها میتوانند شیطنتهای کودکانه شان را در پیچ و خم خاکی دره پی بگیرند. دره قله زو، از روستاهای «کبود گنبد» و «دربند» شروع میشود و تا روستای قله زو ادامه دارد. درست است که در اطراف دره «قله زو» هیچ کوهی نیست، اما این منطقه در دل کوهستان افسانهای «هزارمسجد» قرار گرفته است و از هر طرف، در افق میشود کوههای بلند سر به فلک کشیده را دید. قله «بابا کمال» هم که یکی از قلههای شناخته ... تاریخ شفاهی "ایران" ۰۵:۲۱ ۱۳۹۵/۰۸/۲۷ ستاره پنهان ۲. روایتی از زندگی کلنل محمد تقی خان پسیان. به قلم دکتر مرضیه داود پور ورود به بندرانزلی (۲۹ربیع الثانی ۱۳۳۸) که ازهرطرف جیب وبغلم را میکاویدند چند قرانی بیشتر نداشتم آن هم به مصرف انعام حمال هایی رسید که مثل ملک الموت دورصندوقها ی لباسم را گرفته ومی خواستند من وصندوقها را با هم. ببرند وتحقیقتا تفتیش انزلی یکی ازیادگارهای فراموش نشدنی زندگانی من است. لاجرم از یک خانم روسی که همسفر من بود مبلغی قرض کرده با اتوموبیل به تهران حرکت کردیم. بدون اینکه ذره از طرف دولت وحتی دوستان صمیمی ملی وکسانیکه درباره آنها از هیچ قسم فداکاری مضایقه نکرده بودم مساعدتی ابرازشود مدت پنج ماه تا تاریخ سقوط کابینه آقای وثوق الدوله بیکار ماندم. دراین مدت مشغول ترجمه بعضی کتب مفید بودم ازجمله (تاریخچه یک کنیز) تصنیف لامارتین که مقداری ازآن درپاورقی روزنامه آگاهی به طبع رسیده. … …باری بالاخره حکم درحدود ۶ ذی الحجه ۳۸ به امضاء رسید وبنده بدون هیچ اسم ورسمی به فلاخن گذاشته به سمت خراسان پرتاب کردند وبرای تشکیلات جدید قوای خراسان امیدواریها دادند. ازبدو تصدی دچاریک سلسله اشکالات ومسائل لاینحلی. گردیدم که مرا درزحمت گذاشته آنی راحتم نمیگذاشتند ازجمله مسئله حقوقات معوقه بود که با وج ... تاریخ شفاهی "ایران" ۰۵:۱۶ ۱۳۹۵/۰۸/۲۶ بنای ساختمان شهرداری مشهد اواخر عصر رضاشاه. 👇👇👇👇👇 تاریخ شفاهی "ایران" ۰۵:۱۳ ۱۳۹۵/۰۸/۲۶ ستاره پنهان ۱. روایتی از زندگی کلنل محمد تقی خان پسیان. به قلم دکتر مرضیه داود پور زنده به خونخواهیت هزار سیاوش. گردد ازآن قطره خون که از توزند جوش. عشق به ایران بخون کشیدت واین خون. کی کند ایرانی ارکس است، فراموش. هم وطنان!. پانزده سال است که درنظام خدمت کرده وفقط درسایه جدیت وکوشش درانجام وظایف وصداقت ووفاداری نسبت به مملکت بدون اینکه مطابق معمول تملق این وآن را گفته یا هدیه وتقدیمی به فلان داده ووسیله انگیخته باشم از درجه تابینی یه رتبه نایب وسرهنگی رسیدهام. درجه سرهنگی من مطابق سندی که دردست دارم دربرج ثورامضاء شده. خرسند ومسروربلکه مفتخرومغرورهستم که ترقیات اینجانب هیچ وقت درسایه دسایس و دسته بندیها وبعضی اقدامات دیگرنبوده وفقط فعالیت وجدیت غیرقابل انکارم رؤسا را گاهی خواهی نخواهی مجبور به حق شناسی نموده است. من مهاجرهستم. ... تاریخ شفاهی "ایران" ۱۴:۱۰ ۱۳۹۵/۰۸/۲۵ پژوهشس در پوشاک و هنرهای سنتی خراسان. 👇👇👇👇👇👇 تاریخ شفاهی "ایران" ۰۶:۲۶ ۱۳۹۵/۰۸/۲۵ قلک هایی برای کمک به جنگ. 👇👇👇👇👇 تاریخ شفاهی "ایران" ۰۵:۲۸ ۱۳۹۵/۰۸/۲۵ راز باغ کن تور ۵. به قلم دکتر مرضیه داودپور ها بر روی شاخ و برگ درختان پاشیده شد و به هدف خورد اما نه یک کبوتر افتاد و نه یک کبوتر پرید!. حسن آب دهانش را قورت دادو مرتبهای دیگر دست به کار شد و تفنگ سرپر را مجددا مسلح کرد. سمبهای به باروت زد و مشتی ساچمه درآن ریخت. به سمت کبوترها نشانه گرفت وماشه را چکاند …اما نه یک کبوتر افتاد و نه یک کبوتر پرید!. کبوترها همچنان با نگاه مات خود او راتماشا میکردند. سر حسن گیج رفت و پایش سست شد. تفنگ از دستش به زمین افتاد و کنار تنه نارون قدیمی بر زمین نشست اما عباس هنوز هوشیار بود. اینجا بود که عباس باید به برادر بزرگتر خود ثابت میکرد که شکارچی قابلی است. پس تفنگ را از زمین برداشت و کیسه شکار را بر دوش خود انداخت. ... تاریخ شفاهی "ایران" ۲۰:۴۸ ۱۳۹۵/۰۸/۲۴ ستاره پنهان. روایتی از زندگی کلنل محمد تقی خان پسیان. به زودی در کانال تاریخ شفاهی تاریخ شفاهی "ایران" ۰۶:۰۱ ۱۳۹۵/۰۸/۲۴ کانال تاریخ شفاهی تاریخ شفاهی "ایران" ۰۵:۵۸ ۱۳۹۵/۰۸/۲۴ راز باغ کن تور ۴. به قلم دکتر مرضیه داودپور به یاد قبرهای برآمده روسها افتاد و آب دهانش را قورت داد و گفت:. بدبختهای مادر مرده! مردههای بی وارث! سربازهای بیچاره رو. میگم. معلوم نیست که پوتین و فانسقه شان نصیب کی شده. البته مادر جان میگفت که بعضی از این روسها توی جنگ کشته شدند وبعضی هم بعداز آن که از وطنشون کوچ کردن توی غربت مردن. کافرهای خدانشناس! اما نه، خدایا توبه. ... تاریخ شفاهی "ایران" ۱۶:۲۸ ۱۳۹۵/۰۸/۲۳ میدان راه اهن مشهد در گذشته نچندان دور. 👇👇👇👇👇👇 تاریخ شفاهی "ایران" ۰۴:۵۷ ۱۳۹۵/۰۸/۲۳ دودنی. 👇👇👇👇 تاریخ شفاهی "ایران" ۰۴:۵۴ ۱۳۹۵/۰۸/۲۳ راز باغ کن تور ۳. به قلم دکتر مرضیه داودپور افسوس که آن روزعلیرغم عشقی که به شکار داشتند، هر چه تلاش کردند و از کوه و کمر بالا و پایین رفتند و به دشت و صحرا زدند، به جز یک کبک لاغر و کبوتری لنگ نصیبشان نشد. عباس با خود فکر کرد:. حال دعوای مادر جان به خاطر شکار بی اجازه به کنار، جواب زنهای فضول همسایه را چه بدهند؟. در محله آنها همین که هنگام عصر میشد، زنهای همسایه کنار در خانه هایشان در کوچه مینشستند وتخمه میشکستند و نی قلیان هارا زیر لب گذاشته و برای اهل محل کرکری خوانده وغیبت این و آن میکردند و اگر آنها دست خالی از شکار بازمی گشتند، بی نصیبشان نگذاشته، نیش و کنایهای بود که نثار راهشان کرده و آبروی آنها را پیش دختران همسایه میبردند. بیان تماشا، بهرام گور از شکار برگشته! بدو کیسه رو از دست شکار چیها بگیر، از کت وکول افتادن! فردا همگی ناهار خانه حسن آقای شکارچی فسنجون کبک وعده داریم. برو دختر آتش گردونو سپنج کن، دور سرشون بگردون که چشم نخورن. انگار این فکرها از سر حسن هم گذشت، چون کنار در باغ کن تور، کیسه شکارش را به زمین زد و بی مقدمه با صدای بلند گفت:. ... تاریخ شفاهی "ایران" ۱۷:۲۴ ۱۳۹۵/۰۸/۲۲ درگذشت استاد ابراهیم شریف زاده از اساتید موسیقی مقامی خراسان رضوی را به هنرمندان و جامعه هنری تسلیت عرض میکنیم تاریخ شفاهی "ایران" ۰۶:۰۰ ۱۳۹۵/۰۸/۲۲ پی کنی مقبره فردوسی در اوایل عصر رضا شاه. 👇👇👇👇👇 تاریخ شفاهی "ایران" ۰۵:۱۴ ۱۳۹۵/۰۸/۲۲ راز باغ کن تور ۲. به قلم دکتر مرضیه داودپور بی اجازه مادر از خانه بیرون زده بودند، در نتیجه از لقمه تو راهی و شامی کباب و کوکوشیرین ناهار خبری نبود. به تازگی مادر جان با شکار رفتن آنها مخالفت میکردو به هر ترتیبی بود سعی میکرد آنها را از رفتن به صحرا منصرف کند. اگر با زبان خوش و نصیحت نمیشد،. با دعوا و مرافعه و ناله و نفرین. اما حسن وعباس هم بیدی نبودند که به این بادها بلرزند. در اصل مادر جان هیچوقت با این کار موافق نبود، چه حالا چه وقتی که با پدر خدا بیامرزشان به شکار میرفتند. زمستانها وقتی که هوا سرد میشد و دور کرسی جمع میشدند و تخمه تف داده و گندم برشته و نخود مشگل گشا میخوردند، نصیحتشان میکرد که:. خدا رو خوش نمیاد، برای یک کف دست گوشت، حیوونهای زبون بسته رو ناکار نکنین. نفرینتون میکنن. ... تاریخ شفاهی "ایران" ۰۶:۴۴ ۱۳۹۵/۰۸/۲۱ راز باغ کن تور ۱. به قلم دکتر مرضیه داودپور فرا رسیدن بهار، مادر جان کرسی را برداشته بود و به جای آن رختخواب حسن و عباس را پهن کرده بود و مریض داری میکرد. پارچه نم زده را که از حرارت بدن حسن گرم شده بود بر میداشت و پس از خیساندن آن بر پیشانی تب دار عباس میگذاشت و به سراغ کاسه جوشانده میرفت و با فروکش کردن تب پسرها بین رختخواب آنها. می نشست تا با حرفهای خود سر گرم شان کند. اما بر خلاف گذشته نمیتوانست برایشان قصه بگوید. همین که حرف قصه به میان میآمد،. رنگ ازروی حسن میپرید وعباس لحاف را بر سرش میکشید. هنگام غروب آفتاب، وقتی که حسن و عباس از کوچه میگذشتند، هوا مثل سحر گاه که به شکار میرفتند، تاریک و روشن بود. نسیم ملایمی ردیف کاجهای قدیمی کنار دیوار بلند باغ کن تور رابه آرامی تکان میداد و با خود عطر ملایم شبدررا در کوچه میپیچاند. برگهای درختان نارون، از بالای در کهنه وچوبی باغ به کوچه سرک میکشیدند و با شکافتن آرام هوا، زمزمه نا محسوسی چون پچ پچ زنان فضول همسایه را به گوش عابران میرساندند. ... تاریخ شفاهی "ایران" ۱۷:۰۸ ۱۳۹۵/۰۸/۲۰ خراب کردن قصر خورشید نادرشاه برای احداث خانههای سازمانی. 👇👇👇👇👇 ‹ 65 66 67 68 69 70 71 ›
تاریخ شفاهی "ایران" ۱۵:۲۷ ۱۳۹۵/۰۸/۲۷ مرضیه حدیدچی از مبارزان علیه حکومت پهلوی و از فعالان انقلاب اسلامی صبح امروز درگذشت
تاریخ شفاهی "ایران" ۱۱:۲۳ ۱۳۹۵/۰۸/۲۷ درهای رعب انگیز در کلات نادر.. ✍ محسن احمدی فرد سالهای سال در کتابهای درسیمان خواندهایم که دره، به فاصله میان دو کوه گفته میشود، اما بعضی از درهها هم هستند که هیچ کوهی در اطراف شان نیست. دره «قله زو» یکی از همانهاست؛ درهای عمیق در شمال شهر تاریخی کلات نادری در خراسان رضوی و ۱۵ کیلومتری مرز ترکمنستان. گفته میشود دره «قله زو» در طول مسیر ۱۰ کیلومتریاش تا ۲۰۰ متر هم عمق دارد و عرض تقریبی آن بین ۱۰۰ تا ۱۲۰۰ مترمتغیر است. در گویش اهالی شمال خراسان، «زو» به معنی دره است و «قله زو» که گاه به اشتباه «قله زو» خوانده میشود در واقع «قلعه زو» به معنی «روستای دره» است. از روستای قله زو تا دره راهی نیست. درستتر آنکه انتهای کم عمق دره به روستا میرسد، جایی که بچهها میتوانند شیطنتهای کودکانه شان را در پیچ و خم خاکی دره پی بگیرند. دره قله زو، از روستاهای «کبود گنبد» و «دربند» شروع میشود و تا روستای قله زو ادامه دارد. درست است که در اطراف دره «قله زو» هیچ کوهی نیست، اما این منطقه در دل کوهستان افسانهای «هزارمسجد» قرار گرفته است و از هر طرف، در افق میشود کوههای بلند سر به فلک کشیده را دید. قله «بابا کمال» هم که یکی از قلههای شناخته ...
تاریخ شفاهی "ایران" ۰۵:۲۱ ۱۳۹۵/۰۸/۲۷ ستاره پنهان ۲. روایتی از زندگی کلنل محمد تقی خان پسیان. به قلم دکتر مرضیه داود پور ورود به بندرانزلی (۲۹ربیع الثانی ۱۳۳۸) که ازهرطرف جیب وبغلم را میکاویدند چند قرانی بیشتر نداشتم آن هم به مصرف انعام حمال هایی رسید که مثل ملک الموت دورصندوقها ی لباسم را گرفته ومی خواستند من وصندوقها را با هم. ببرند وتحقیقتا تفتیش انزلی یکی ازیادگارهای فراموش نشدنی زندگانی من است. لاجرم از یک خانم روسی که همسفر من بود مبلغی قرض کرده با اتوموبیل به تهران حرکت کردیم. بدون اینکه ذره از طرف دولت وحتی دوستان صمیمی ملی وکسانیکه درباره آنها از هیچ قسم فداکاری مضایقه نکرده بودم مساعدتی ابرازشود مدت پنج ماه تا تاریخ سقوط کابینه آقای وثوق الدوله بیکار ماندم. دراین مدت مشغول ترجمه بعضی کتب مفید بودم ازجمله (تاریخچه یک کنیز) تصنیف لامارتین که مقداری ازآن درپاورقی روزنامه آگاهی به طبع رسیده. … …باری بالاخره حکم درحدود ۶ ذی الحجه ۳۸ به امضاء رسید وبنده بدون هیچ اسم ورسمی به فلاخن گذاشته به سمت خراسان پرتاب کردند وبرای تشکیلات جدید قوای خراسان امیدواریها دادند. ازبدو تصدی دچاریک سلسله اشکالات ومسائل لاینحلی. گردیدم که مرا درزحمت گذاشته آنی راحتم نمیگذاشتند ازجمله مسئله حقوقات معوقه بود که با وج ...
تاریخ شفاهی "ایران" ۰۵:۱۳ ۱۳۹۵/۰۸/۲۶ ستاره پنهان ۱. روایتی از زندگی کلنل محمد تقی خان پسیان. به قلم دکتر مرضیه داود پور زنده به خونخواهیت هزار سیاوش. گردد ازآن قطره خون که از توزند جوش. عشق به ایران بخون کشیدت واین خون. کی کند ایرانی ارکس است، فراموش. هم وطنان!. پانزده سال است که درنظام خدمت کرده وفقط درسایه جدیت وکوشش درانجام وظایف وصداقت ووفاداری نسبت به مملکت بدون اینکه مطابق معمول تملق این وآن را گفته یا هدیه وتقدیمی به فلان داده ووسیله انگیخته باشم از درجه تابینی یه رتبه نایب وسرهنگی رسیدهام. درجه سرهنگی من مطابق سندی که دردست دارم دربرج ثورامضاء شده. خرسند ومسروربلکه مفتخرومغرورهستم که ترقیات اینجانب هیچ وقت درسایه دسایس و دسته بندیها وبعضی اقدامات دیگرنبوده وفقط فعالیت وجدیت غیرقابل انکارم رؤسا را گاهی خواهی نخواهی مجبور به حق شناسی نموده است. من مهاجرهستم. ...
تاریخ شفاهی "ایران" ۰۵:۲۸ ۱۳۹۵/۰۸/۲۵ راز باغ کن تور ۵. به قلم دکتر مرضیه داودپور ها بر روی شاخ و برگ درختان پاشیده شد و به هدف خورد اما نه یک کبوتر افتاد و نه یک کبوتر پرید!. حسن آب دهانش را قورت دادو مرتبهای دیگر دست به کار شد و تفنگ سرپر را مجددا مسلح کرد. سمبهای به باروت زد و مشتی ساچمه درآن ریخت. به سمت کبوترها نشانه گرفت وماشه را چکاند …اما نه یک کبوتر افتاد و نه یک کبوتر پرید!. کبوترها همچنان با نگاه مات خود او راتماشا میکردند. سر حسن گیج رفت و پایش سست شد. تفنگ از دستش به زمین افتاد و کنار تنه نارون قدیمی بر زمین نشست اما عباس هنوز هوشیار بود. اینجا بود که عباس باید به برادر بزرگتر خود ثابت میکرد که شکارچی قابلی است. پس تفنگ را از زمین برداشت و کیسه شکار را بر دوش خود انداخت. ...
تاریخ شفاهی "ایران" ۲۰:۴۸ ۱۳۹۵/۰۸/۲۴ ستاره پنهان. روایتی از زندگی کلنل محمد تقی خان پسیان. به زودی در کانال تاریخ شفاهی
تاریخ شفاهی "ایران" ۰۵:۵۸ ۱۳۹۵/۰۸/۲۴ راز باغ کن تور ۴. به قلم دکتر مرضیه داودپور به یاد قبرهای برآمده روسها افتاد و آب دهانش را قورت داد و گفت:. بدبختهای مادر مرده! مردههای بی وارث! سربازهای بیچاره رو. میگم. معلوم نیست که پوتین و فانسقه شان نصیب کی شده. البته مادر جان میگفت که بعضی از این روسها توی جنگ کشته شدند وبعضی هم بعداز آن که از وطنشون کوچ کردن توی غربت مردن. کافرهای خدانشناس! اما نه، خدایا توبه. ...
تاریخ شفاهی "ایران" ۰۴:۵۴ ۱۳۹۵/۰۸/۲۳ راز باغ کن تور ۳. به قلم دکتر مرضیه داودپور افسوس که آن روزعلیرغم عشقی که به شکار داشتند، هر چه تلاش کردند و از کوه و کمر بالا و پایین رفتند و به دشت و صحرا زدند، به جز یک کبک لاغر و کبوتری لنگ نصیبشان نشد. عباس با خود فکر کرد:. حال دعوای مادر جان به خاطر شکار بی اجازه به کنار، جواب زنهای فضول همسایه را چه بدهند؟. در محله آنها همین که هنگام عصر میشد، زنهای همسایه کنار در خانه هایشان در کوچه مینشستند وتخمه میشکستند و نی قلیان هارا زیر لب گذاشته و برای اهل محل کرکری خوانده وغیبت این و آن میکردند و اگر آنها دست خالی از شکار بازمی گشتند، بی نصیبشان نگذاشته، نیش و کنایهای بود که نثار راهشان کرده و آبروی آنها را پیش دختران همسایه میبردند. بیان تماشا، بهرام گور از شکار برگشته! بدو کیسه رو از دست شکار چیها بگیر، از کت وکول افتادن! فردا همگی ناهار خانه حسن آقای شکارچی فسنجون کبک وعده داریم. برو دختر آتش گردونو سپنج کن، دور سرشون بگردون که چشم نخورن. انگار این فکرها از سر حسن هم گذشت، چون کنار در باغ کن تور، کیسه شکارش را به زمین زد و بی مقدمه با صدای بلند گفت:. ...
تاریخ شفاهی "ایران" ۱۷:۲۴ ۱۳۹۵/۰۸/۲۲ درگذشت استاد ابراهیم شریف زاده از اساتید موسیقی مقامی خراسان رضوی را به هنرمندان و جامعه هنری تسلیت عرض میکنیم
تاریخ شفاهی "ایران" ۰۵:۱۴ ۱۳۹۵/۰۸/۲۲ راز باغ کن تور ۲. به قلم دکتر مرضیه داودپور بی اجازه مادر از خانه بیرون زده بودند، در نتیجه از لقمه تو راهی و شامی کباب و کوکوشیرین ناهار خبری نبود. به تازگی مادر جان با شکار رفتن آنها مخالفت میکردو به هر ترتیبی بود سعی میکرد آنها را از رفتن به صحرا منصرف کند. اگر با زبان خوش و نصیحت نمیشد،. با دعوا و مرافعه و ناله و نفرین. اما حسن وعباس هم بیدی نبودند که به این بادها بلرزند. در اصل مادر جان هیچوقت با این کار موافق نبود، چه حالا چه وقتی که با پدر خدا بیامرزشان به شکار میرفتند. زمستانها وقتی که هوا سرد میشد و دور کرسی جمع میشدند و تخمه تف داده و گندم برشته و نخود مشگل گشا میخوردند، نصیحتشان میکرد که:. خدا رو خوش نمیاد، برای یک کف دست گوشت، حیوونهای زبون بسته رو ناکار نکنین. نفرینتون میکنن. ...
تاریخ شفاهی "ایران" ۰۶:۴۴ ۱۳۹۵/۰۸/۲۱ راز باغ کن تور ۱. به قلم دکتر مرضیه داودپور فرا رسیدن بهار، مادر جان کرسی را برداشته بود و به جای آن رختخواب حسن و عباس را پهن کرده بود و مریض داری میکرد. پارچه نم زده را که از حرارت بدن حسن گرم شده بود بر میداشت و پس از خیساندن آن بر پیشانی تب دار عباس میگذاشت و به سراغ کاسه جوشانده میرفت و با فروکش کردن تب پسرها بین رختخواب آنها. می نشست تا با حرفهای خود سر گرم شان کند. اما بر خلاف گذشته نمیتوانست برایشان قصه بگوید. همین که حرف قصه به میان میآمد،. رنگ ازروی حسن میپرید وعباس لحاف را بر سرش میکشید. هنگام غروب آفتاب، وقتی که حسن و عباس از کوچه میگذشتند، هوا مثل سحر گاه که به شکار میرفتند، تاریک و روشن بود. نسیم ملایمی ردیف کاجهای قدیمی کنار دیوار بلند باغ کن تور رابه آرامی تکان میداد و با خود عطر ملایم شبدررا در کوچه میپیچاند. برگهای درختان نارون، از بالای در کهنه وچوبی باغ به کوچه سرک میکشیدند و با شکافتن آرام هوا، زمزمه نا محسوسی چون پچ پچ زنان فضول همسایه را به گوش عابران میرساندند. ...