خاطرات محمدرضا حافظ‌نیا ۱۵. به کوشش: حمید قزوینی. انتشارات‌سوره‌مهر

به نقل از هفته نامه الکترونیکی تاریخ شفاهی. میدان آزادی بودیم که عینکی را که به چشمم زده بودند درآوردند. این عینک یک عینک دودی بود و داخل آن یک غشایی گذاشته بودند، من جایی را نمی‌دیدم، عینک طوری چشمهایم را گرفته بود که فقط از گوشة چشمم می‌دیدم که نوری به داخل می‌آید. طوری بود که اگر کسی از بیرون نگاه می‌کرد فکر می‌کرد یک ‌آدم عادی در ماشین نشسته است و هر سه‌نفر مسافرند. همه‌شان هم با لباس شخصی بودند. حدس زدم اینها این کار را کرده‌اند که یک وقت حمله‌ای به ماشین نشود. اگر آن عینک می‌بود یا کیسه را سرم می‌گذاشتند مردم می‌فهمیدند و یک عده‌ای ممکن بود حمله کنند. این روش را به‌کار بردند که کسی متوجه نشود من زندانی سیاسی هستم یا متهمی در حال انتقال. آن هم یک متهم خطرناک که به این شکل می‌برند. ...
  • گزارش تخلف

در آستانه رویداد مشهد ۲۰۱۷ صورت گرفت؛ رونمایی از کتاب «شناسایی و معرفی اولین‌های شهر مشهد»

🔴به نقل از صبح مشهد. بررسی کارنامه فعالیت‌های پژوهشی شورای اسلامی شهر که با حضور اساتید دانشگاه با موضوع هویت شهری ظهر امروز در تالار شهر برگزار شد و از کتاب «شناسایی و معرفی اولین‌های شهر مشهد» رونمایی شد. به گزارش خبرنگار صبح مشهد در ابتدای این نشست دکتر اعظمی رئیس مرکز پژوهش‌های شورای اسلامی شهر ضمن تبریک هفته وحدت اظهار کرد: امیدواریم نتایج تحقیقات و پژوهش پژوهشگران در حوزه‌های مختلف خصوصا مسائل هویتی با توجه به نزدیک شدن رویداد مشهد ۲۰۱۷ آثار خود را نمایان کند. وی تصریح کرد: در سال ۱۳۹۰ مرکز پژوهش‌ها در حوزه‌های مختلف با چاپ ۱۸ کتاب مختلف که ۵ مورد آن در خصوص مسائل هویتی و تاریخی مشهد است ضمن احیای هویت شهر مشهد در حوزه فناوری اعم از مسائل گردشگری و تاریخی. تقویت کننده و در برنامه ریزی‌های آینده هم اثر گذار باشد. اعظمی با اشاره به کتاب‌های شناسایی و معرفی اولین‌های شهر مشهد نویسنده آذری، کتاب مشهد در آغاز قرن ۱۴ خورشیدی نویسنده سیدی، نگاهی به جغرافیای تاریخی شهر مشهد، کتاب تاریخ معاصر مشهد در دو جلد نویسنده متولی حقیقی، کتاب گروههای مهاجر به مشهد از صفویه تاکنون نویسنده علی نجف زا ...
  • گزارش تخلف

سخنرانی آقای دکتر سید حسین ریس السادات پیشکسوت تاریخ استان در نشست تخصصی بررسی کارنامه مرکز پژوهش شورای اسلامی شهر مشهد در حوزه هو

روز پنج شنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۵ صحن علنی شورا. کار مشترک مرکز پژوهشها با انجمن پارسه و نمایندگی انجمن ایرانی تاریخ در خراسان رضوی.
  • گزارش تخلف

خاطرات محمدرضا حافظ‌نیا ۱۴. به کوشش: حمید قزوینی. انتشارات‌سوره‌مهر

به نقل از هفته نامه الکترونیکی تاریخ شفاهی. به تهران. فکر می‌کنم یک روز بیشتر نگذشته بود که ناگهان دست از بازجویی برداشتند. تنها در اتاق روی صندلی نشسته بودم. از سرنوشت شهیرمطلق (فرمانده لشکر) هیچ خبری نداشتم. بیرون هم نمی‌دانستم چه خبر است، چون در محافظت کامل بودم. در محافظت عوامل ضداطلاعات لشکر ۷۷ خراسان شنیده بودم که در پادگان لشکر ۷۷ خراسان زندان سیاسی و سلولها و شکنجه‌گاه‌هایی وجود دارد. تعجب می‌کردم چرا مرا به آنجا نمی‌برند. چون اقدام کوچکی نبود که به سادگی از آن بگذرند. ...
  • گزارش تخلف

خاطرات محمدرضا حافظ‌نیا ۱۳. به کوشش: حمید قزوینی. انتشارات‌سوره‌مهر

به نقل از هفته نامه الکترونیکی تاریخ شفاهی. ناهار ظهر را آوردند. گفتم: «نمی‌خورم.» پرسیدند چرا؟ گفتم: «روزه هستم. ماه رمضان است غذا می‌خواهم چکار؟ نمی‌خورم، روزه‌خواری هم نمی‌کنم.» هیچ‌کاری هم نمی‌کردند یک‌دفعه دیدم ستوان یکم طاهری که فرماندة گروهان بود از جلوی اتاق عبور کرد. چشمش که به من افتاد از همان راهرو به من بدوبیراه گفت. من هم هیچ چیز نگفتم؛ چون برایم غیرمنتظره نبود و شرایط او را درک می‌کردم. می‌دانستم پس از این کار فحاشی می‌کنند، کتک می‌زنند و کارهایی از این دست انجام می‌دهند. ...
  • گزارش تخلف

خاطرات محمدرضا حافظ‌نیا ۱۲. به کوشش: حمید قزوینی. انتشارات‌سوره‌مهر

به نقل از هفته نامه الکترونیکی تاریخ شفاهی. بیشتر نگذشته بود که چند نفر ریختند داخل سلول و من را بازرسی بدنی کردند. از قضا یک دفترچه تلفن داخل جیب پیراهن نظامی‌ام بود که آن را پیدا کردند. یک‌دفعه آهی در دلم کشیدم اما به روی خودم نیاوردم. قبلا تصمیم داشتم این دفترچه تلفن را پیش از اجرای عملیات از لباسم خارج کنم و آن را جا بگذارم، چون شماره تلفن بعضی از دوستان داخل آن بود، شماره دوستانی در دانشگاه، پادگان شیراز، شهر مشهد و جاهای دیگر. متأسفانه آن را فراموش کردم و زمانی‌که این دفترچه را درآوردند به خودم آمدم و گفتم خدایا نکند این بچه‌ها را بگیرند!؟. کار من عملیات ساده‌ای نبود. در آن محیط پادگان کسی نمی‌توانست جلوی یک افسر مافوق دستش را پایین ببرد چه رسد به اینکه فرمانده لشکر را مورد حمله قرار دهد. باوجود آنکه هیچ‌کس از برنامه من خبر نداشت با خود گفتم دوستانم را به احتمال زیاد می‌گیرند و زیر شکنجه بلایی به سرشان می‌آید. ...
  • گزارش تخلف

خاطرات محمدرضا حافظ‌نیا ۱۱. به کوشش: حمید قزوینی. انتشارات‌سوره‌مهر

به نقل از هفته نامه الکترونیکی تاریخ شفاهی. البته نمی‌توانستم از گروهان بیرون بیایم چون هنوز تا جایگاه فاصله داشتیم، باید همراه بقیه حرکت می‌کردم. اگر جدا می‌شدم، می‌گفتند: آقا برو آن طرف. هم مجبور بودم با این گروهان بروم و هم مجبور بودم بیایم به سمت جایگاه، گفتم توکل برخدا. اگر قرار است کاری انجام شود و خدا تا حالا اسبابش را فراهم کرده است بقیه‌اش را هم فراهم خواهد کرد. تصمیم گرفتم از گروهان خارج شوم، ولی قبل از اینکه آنها بخواهند حالت قدم‌رو را شروع کنند. یعنی دو، سه قدم به جایگاه مانده و درحالی‌که هنوز قدم‌رو شروع نشده، من از صف می‌پرم بیرون. در همین فاصله این فکر را مرور کردم و خوشبختانه رسیدیم به همان نزدیک جایگاه، ‌ تا خواست قدم‌رو شروع شود پریدم بیرون و کلت را درآوردم و گلنگدن کشیدم. فرماندة لشکر هم داشت همان‌طور سان می‌دید، انگشتان دستش به نشانة احترام نظامی به کلاهش چسبیده بود. ...
  • گزارش تخلف

خاطرات محمدرضا حافظ‌نیا ۱۰. به کوشش: حمید قزوینی. انتشارات‌سوره‌مهر

به نقل از هفته نامه الکترونیکی تاریخ شفاهی. او می‌خواست با این حرفها خود را فردی انقلابی معرفی کند، ولی من چیزی به رو نیاوردم و در عالم خود بودم و از همان اول هم شروع کردم به لنگان لنگان راه رفتن و از این کار قصد تمارض داشتم. می‌گفتم پاهایم درد می‌کند و نمی‌توانم راه بروم. دردی نداشتم ولی برای این کار دلیلی داشتم. ما سه افسر بودیم؛ یکی سروان منافی که افسر کادر ارتش بود، دیگری همین آقای مختاری و در آخر من. ستوان طاهری فرماندة گروهان هم جلو بود و ما سه‌نفر پشت سرش در حال حرکت بودیم. چون بین این مجموعه من از همه قد کوتاه‌تر بودم سمت چپ می‌افتادم و وقتی گروهان به‌سمت جایگاه لشکر دور می‌زد آقای مختاری که قد بلند بود سمت راست و کنار جایگاه می‌افتاد و ستوان منافی که کادر بود و آدم متدینی به نظر می‌رسید و رشتی هم بود وسط می‌افتاد و من هم به‌سمت داخل میدان یعنی دور از جایگاه می‌افتادم. فکر کردم آن لحظه‌ای که بخواهم بروم به جایگاه حمله کنم در حالیکه همه دارند قدم‌رو راه می‌روند و جلوی جایگاه، پاها راست و کشیده است، و پشت سرم نیز افراد گروهان حرکت می‌کند و جلویم سروان طاهری است و سمت راستم فرماند ...
  • گزارش تخلف