خاطرات محمدرضا حافظ‌نیا ۲۵. به کوشش: حمید قزوینی. انتشارات‌سوره‌مهر

به نقل از هفته نامه الکترونیکی تاریخ شفاهی. را نگاه کردم. خاکریز یک چاه را دیدم که کمی از برفهای اطراف آن آب شده بود. زمینه‌اش تیره بود، برخلاف اطراف که برف داشت و سفید بود. در همان قسمت تیره‌رنگ دراز کشیدم. لباسهایم خیس شده بود و می‌لرزیدم. واقعا تحمل سرما سخت بود. البته دوندگی و تحرک مشکل سرما را تا حدودی جبران می‌کرد و اگر تحرک نبود یقینا یخ می‌زدم. به‌هر‌حال حدود ۱۰تا ۱۵دقیقه بدون حرکت دراز کشیدم و سرما را تحمل کردم تا اینکه سر و صدای سگها تمام شد. ...
  • گزارش تخلف

خاطرات محمدرضا حافظ‌نیا ۲۴. به کوشش: حمید قزوینی. انتشارات‌سوره‌مهر

به نقل از هفته نامه الکترونیکی تاریخ شفاهی. ماندم رگباری که به شکاف ایجاد شده شلیک می‌کردند تمام شود تا بلافاصله خودم را به فضای بین جدارهای داخلی و خارجی زندان بیرون بیندازم. وقتی رگبار تمام شد. زمانی حدود ۱۰ثانیه منتظر ماندم. بعد با یک خیز به آن طرف دیوار و به منطقه ممنوعه خودم را رساندم. کسی آنجا رفت و آمد نمی‌کرد. پر از خار و خاشاک بود. به‌دلیل مه‌آلود بودن هوا، نورافکنها فضای زیادی را روشن نمی‌کردند. در عین حال احتیاط را از دست ندادم چون ممکن بود نگهبانها دوربینهای دید در شب و یا مه‌شکن و مادون قرمز داشته باشند. ...
  • گزارش تخلف

خاطرات محمدرضا حافظ‌نیا ۲۳. به کوشش: حمید قزوینی. انتشارات‌سوره‌مهر

به نقل از هفته نامه الکترونیکی تاریخ شفاهی. دونفر را هم گرفتند و کتک زدند چون با پلیس ارتباط داشتند. افراد عادی بودند ولی به‌هر‌حال طرح با شکست روبه‌رو شد و نتیجه‌ای نداشت. همه ناامید بودیم، تا اینکه اعلام شد باید طرح دیگری برای فرار بریزیم، گفتند بیاییم نردبانی درست کنیم و دیوار داخلی زندان را که به بندها منتهی می‌شد سوراخ کنیم و نردبان را ببریم سمت دیوار بزرگ‌تر که دیوار خارجی زندان بود و طنابی به پایین‌ آن ببندیم. قصد داشتیم افراد از این طرف بروند بالا و از آن طرف دیوار خودشان را به پایین سر بدهند، و فرار کنند. در واقع به‌جای طرح زیرزمینی، طرح روزمینی مطرح شد. در این طرح چند مشکل وجود داشت، یکی اینکه نگهبانها سوراخ کردن دیوار را می‌فهمیدند. سربازها در برجکهای دیدبانی بودند و متوجه می‌شدند حتی گفتند سر و صدا دارد. دیگر اینکه ممکن است جاسوسها خبر بدهند. ...
  • گزارش تخلف

یک چهره یک نگاه. منیژه درتومیان شاعر و نویسنده. منیژه درتومیان به سال ۱۳۴۹ ه

ش در شهر بجنورد متولد شد. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در آن‌جا گذراند و سپس در رشته زبان و ادبیات فرانسه دانشگاه شهید بهشتی ادامه تحصیل داد و همچنین دانش اموخته رشته‌ی علوم تربیتی از دانشگاه آزاد اسلامی بجنورد می‌باشد. وی در سال ۱۳۷۳ به مشهد آمد و در اداره‌ی کل فرهنگ و ارشاد اسلامی خراسان حوزه‌ی معاونت فرهنگی مشغول به‌کار شد. زاده‌ی شهر کوچک بجنورد، در خیابان «شیرو خورشید» م. شاخه هایم شروع فروردین، دختر روز اول عیدم. کودکی‌های من پر از گل بود؛ پر از آواز قمری و بلبل. آسمانی که دزدکی از آن، نیمه شبها ستاره می‌چیدم. صبح با نان سنگک و چایی و پنیر محلی تازه. سفره مان بوی مهربانی داشت، تازگی می‌گرفت امیدم. ...
  • گزارش تخلف

خاطرات محمدرضا حافظ‌نیا ۲۲. به کوشش: حمید قزوینی. انتشارات‌سوره‌مهر

به نقل از هفته نامه الکترونیکی تاریخ شفاهی. سوی دیگر مردم شهر مشهد وقتی شنیدند که زندان به‌هم ریخته و شورشی صورت گرفته است به‌طرف زندان حرکت کرده بودند. منتهی پیش از آنکه مردم بخواهند در اطراف زندان استقرار پیدا کنند رژیم حلقه‌ای از نیروهای نظامی را با تجهیزات کامل و تعدادی تانک دور زندان چیده بود. این گروه غیر از حلقة نیروهای محافظ زندان بود. یک بار وقتی آمدم چرخی در اطراف محوطه زندان بزنم در همان قفس فلزی که محل درب خروج و یا ورود افراد بود، یکی دو افسر وظیفه و همچنین سروان منافی را دیدم از او پرسیدم: «اینجا چه کار می‌کنی؟» گفت: «ما را محافظ زندان گذاشته‌اند.» گفتم: «عجب، محافظ ما شدی؟!» پرسیدم: «همان تانکهای دسته خودم را آورده‌اند اینجا؟» گفت: «بله، آقای طاهری فرمانده گروهان هم اینجاست.». آقای منافی به آرامی کنار گوشم گفت: «آقای حافظ‌نیا، این رژیم به‌زودی سرنگون می‌شود ناراحت نباشید، می‌آیید بیرون.» گفتم: «بابا، من منتظر اعدام هستم.». گفت: «نه تمام شد. کار رژیم ساخته است.». این شخص افسر تانک بود و او را آورده بودند تا محافظ زندان باشد او به من می‌گفت نگران نباش …زندگی در یک ویرانه. ...
  • گزارش تخلف

ایشان در همان حین ملاقات از طریق گوشی به من گفت که من از تهران کار شما را تعقیب کردم و با یک تیمسار در تهران صحبت کردم، آنها مرا ب

آنجا یک سرهنگی بود به‌‌نام سرهنگ اسماعیلی در دادگاه نظامی مشهد که پروندة شما زیر دست او بود. اسماعیلی گفت پروندة ایشان و دادخواست و کیفرخواست او آماده است اما پرونده را ما برای یک‌سال معلق کرده‌ایم تا وضع روشن شود. فعلا این پرونده را به جریان نمی‌اندازیم تا وضع روشن شود. این را به اصطلاح داشت خصوصی به من می‌گفت که من خودم از یک جهت ناراحت شدم که چرا؟ من می‌خواستم زودتر وضعم روشن شود و بالاخره از این دنیا نجات پیدا کنم. به‌هر‌حال این خبر را به من داد و من اظهارنظری نکردم و از کنار قضیه گذشتم و تشکر کردم و ایشان هم خداحافظی کرد و رفت. شورش در زندان. اخبار حوادث بیرون، از طریق تلویزیون زندان یا کسانی که در تظاهرات دستگیر شده و وارد زندان می‌شدند به داخل می‌رسید و حاکی از این بود که روز‌ به روز تظاهرات اوج گرفته و قدرت رژیم کمتر شده و شهر هم شلوغ بوده است. همین وضعیت باعث شد تا زندانیها به فکر شورش بیفتند و زندان را به‌هم بریزند. ...
  • گزارش تخلف

خاطرات محمدرضا حافظ‌نیا ۲۱. به کوشش: حمید قزوینی. انتشارات‌سوره‌مهر

به نقل از هفته نامه الکترونیکی تاریخ شفاهی. خیلی از مسائل را به او گفتم. حتی او به من دلگرمی‌ داد و گفت شما ناراحت نباش درست می‌شود. گفتم به‌هر‌حال من کارم تمام شده و اینها را می‌گویم که یک کسی باشد حداقل اطلاع داشته باشد. کم‌کم از این وضع خمودگی در بند پنج درآمدم. تا اینکه یک روز دیدم رئیس زندان که یک سروانی بود برای بازدید آمد. من سریع رفتم پیشش. گفتم: جناب سروان من نه ابدی هستم، نه قاتل هستم، نه‌ قاچاق‌فروشم، نه جاسوس هستم، نه معتادم، نه سیگاری. هیچ کدام نیستم. ...
  • گزارش تخلف

خاطرات محمدرضا حافظ‌نیا ۲۰. به کوشش: حمید قزوینی. انتشارات‌سوره‌مهر

به نقل از هفته نامه الکترونیکی تاریخ شفاهی. خودم گفتم خدایا این چه داستانی است؛ چرا من را ‌آورده‌اند و قاطی اینها کرده‌اند! اینجا جای من نیست. از راه هم که رسیدم برخی زندانی‌ها دور من را گرفتند و گفتند که پول داری؟ با خود گفتم نکند این هم مرحلة جدیدی است از آزار دادن من. شب اول که گویی یک عمر بود که گذشت. به یاد سلول انفرادی افتادم و آرزو کردم ای کاش به آنجا برگردم. به‌قدری آن شب و روز بعدش به من سخت گذشت و از نظر روحی در فشار بودم که هیچ‌وقت یادم نمی‌رود برای اولین بار در عمرم به فکر خودکشی افتادم. ابزارش هم بود. ...
  • گزارش تخلف

خاطرات محمدرضا حافظ‌نیا ۱۹. به کوشش: حمید قزوینی. انتشارات‌سوره‌مهر

به نقل از هفته نامه الکترونیکی تاریخ شفاهی. همین دوران بازداشت بود که متوجه شدم حکومت نظامی برای اولین بار در اصفهان برقرار شده است. مدتی بعد هم اطلاع یافتم امام خمینی از عراق به فرانسه رفته است و دیگر در عراق حضور ندارد. یک روز گفتند برای بازپرسی باید به دادگاه بروم، لباس زیادی نداشتم خیلی زود ‌آماده شدم و رفتم. بازپرس یک سرگرد بود که با چهره‌ای عصبانی و ناراحت سؤالاتی مطرح کرد و خواست که پاسخ آنها را بنویسم. از آنجا که زندان انفرادی خسته‌ام کرده بود، تصور می‌کردم اگر زودتر محاکمه شوم و حکم اعدام را اجرا کنند از این وضعیت نجات پیدا می‌کنم. به‌همین دلیل باخودم گفتم از این بازپرس سؤال کنم که بالاخره وضع من چه می‌شود؟ لذا همین سؤال را پرسیدم. او فکر می‌کرد که من روحیه‌ام را باخته‌ام، خیلی سریع گفت: «می‌خواهی چی بشود، معلوم است؛ حداقل محکومیت‌ تو اعدام است!» من در دلم خدا را شکر کردم. ...
  • گزارش تخلف

از معدود ملودی‌های مازندرانی است که حالا ملی شده است و خوانندگان امروز ایران، با تنظیم‌های مختلف، می‌خوانندش … این آهنگ و ملودی دی

شخصیتی خیالی در ذهن شاعر یا مردم عامی که سرایندگان گمنام شعرهای فولکوریک اند و یا شخصیتی حقیقی در قلب و روح مردم؟. برخلاف برخی شخصیت‌های ذهنی و خیالی در شعرها و داستان‌ها که بیشتر صورت اسطوره‌ای دارند، «ربابه» شخصی حقیقی است در زندگی سید هادی، شاعر گمنام اهل بابل …ربابه ساکن روستای شیاده در بندپی غربی بابل بود. ربابه و سید هادی دلداده یکدیگر بودند؛ بسان عشاق معروفی چون لیلی و مجنون، وامق و عذرا، ویس و رامین، فرهاد و شیرین، طالب و زهره و بسیاری از دلداده‌های ادبیات ما که به وصال هم نرسیدند …حکایت عشق ربابه و هادی همان ماجرای همیشگی عشق فقیر و غنی است، با این تفاوت که هادی این بخت را داشت که سرنوشت دیگری برایش رقم بخورد و به وصال محبوبش برسد، هرچند که مرگ زودهنگام این مجنون شیادهی، مانع از این شد که او سال‌های درازی کنار لیلی اش باشد …سید هادی موسوی، کارگرزاده‌ای با هشت برادر و یک خواهر بود. او با احسان، غفار، محمد، جواد، رزاق، حبیب، شاه رضا و آسیه روزگار می‌گذراند که عاشق دردانه‌ی حسن فغانی، یعنی ربابه شد. حسن خان که از مال و مکنت برخوردار بود، مانع از ازدواج ربابه با سید هادی شد. ربابه ...
  • گزارش تخلف

خاطرات محمدرضا حافظ‌نیا ۱۸. به کوشش: حمید قزوینی. انتشارات‌سوره‌مهر

به نقل از هفته نامه الکترونیکی تاریخ شفاهی. به پادگان مشهد. مجددا مرا برگرداندند به فرودگاه مهرآباد و باز با همان هواپیمای اختصاصی به مشهد فرستادند. وقتی به مقصد رسیدیم مرا به پادگان لشکر ۷۷ خراسان بردند و به داخل یک سلول انداختند. از همه چیز بی‌اطلاع بودم و نمی‌دانستم چه بر سرم می‌آید. از کسی هم نمی‌توانستم سؤال کنم. حدود دو ماه در همین سلول انفرادی بودم. محیطی تنگ و بسته، بدون نور که فکر می‌کنم وسعت آن ۱متر در ۲متر بیشتر نبود. این سلول در زندان افسرنگهبانی پادگان مشهد واقع شده بود. ...
  • گزارش تخلف

خاطرات محمدرضا حافظ‌نیا ۱۷. به کوشش: حمید قزوینی. انتشارات‌سوره‌مهر

به نقل از هفته نامه الکترونیکی تاریخ شفاهی. شنیدن صحبتهای من باز با کتک و خشونت ساکتم می‌کردند و بعد سراغ موضوع دیگری می‌رفتند. چند بار این سؤال را مطرح کردند که تو از کجا می‌گویی شکنجه هست؟ می‌گفتم من شنیده‌ام، می‌پرسیدند چه کسانی گفته‌اند؟ از چه افرادی شنیده‌ای؟ می‌گفتم نمی‌دانم شایع بود، در محیط دانشجویی از این حرفها زیاد است، بعد به این مطلب اشاره می‌کردند که چون اعلی‌حضرت دستور داده‌اند شکنجه نباشد، رفتار تندی با تو نداریم و الا پوست از سرت می‌کندیم، تکه تکه‌ات می‌کردیم. من هم جواب می‌دادم: «حقیقت را به شما گفتم حال شما هر کاری می‌خواهید بکنید من صریحا به شما گفتم که کس دیگری مداخله نداشته است.» (۴۰). بعد بازجوها جزوة سرزمین اسلام را که در سال ۱۳۵۶ به‌ خواست برخی دانشجویان دانشگاه تربیت‌معلم نوشته بودم آوردند و دربارة آن سؤال کردند. در این جزوه مطالبی مطرح شده بود که در آن زمان تازگی داشت. ...
  • گزارش تخلف

خاطرات محمدرضا حافظ‌نیا ۱۶. به کوشش: حمید قزوینی. انتشارات‌سوره‌مهر

به نقل از هفته نامه الکترونیکی تاریخ شفاهی. می‌کردند از نظر روحی و جسمی مرا اذیت کنند. البته در تمام این مدت پاسخ من به سؤالات آنها این بود که این کار را خود من انجام داده‌ام. راجع‌به آن دفترچه تلفن هم بعد از دو روز مطمئن شدم که اگر بخواهند دنبال آن اسامی بروند آنها یا نیستند یا خانه‌هایشان را از مدارک احتمالی خالی کرده‌اند و مسئله‌ای پیش نمی‌آید. در عین حال تلاش می‌کردم هر طور شده آنها را تبرئه کنم که بازجوها سعی نکنند آنها را به این حادثه پیوند بزنند و به عنوان شریک جرم حادثه قلمداد کنند. به‌خصوص که نمی‌دانم از کجا پی برده بودند من در شیراز ارتباطاتی با بعضی افراد داشته‌ام. گاهی به قضایای شیراز هم اشاره می‌کردند. من دیدم فایده‌ای ندارد و اگر اصرار کنم که اینها را نمی‌شناسم ممکن است اینها اعتمادی به اظهارات من نکنند و حمل بر این کنند که دروغ می‌گویم و بعد این افراد را بگیرند و بدون جهت اذیت کنند. با آن سابقه سوئی هم که از ساواک سراغ داشتم و می‌دانستم بدون جهت برای مردم پرونده‌سازی می‌کنند، چه رسد به اینکه بهانه‌ای هم داشته باشند. ...
  • گزارش تخلف